ديروز يه سر اومدم زمين چندتا وسيله مورد نياز بردارم و البته دلمم يهکم براي جاذبه گرانشي و مثل آدم روي زمين راه رفتن تنگ شده بود. ولي چيه اين زمين شما آخه؟
انقدر هوا کثيف بود چشمام هيچجارو نميديد. کورمال کورمال راه خونه قديميمرو پيدا کردم که برم وسيله بردارم و ديدم بله! دوستان زحمت کشيدن کل خونهرو خالي کردن و حتي دستگيره هم براي در نذاشتن. فقط يهنامه برام گذاشته بودن که: «دوست عزيز ببخشيد من يک سرقت اولي هستم و به دليل مسائل و مشکلات مالي مجبور شدم يهسر به منزل شما بزنم. اگر آدرس دقيق اين سرقت را ميخواهي لطفا لعن و نفرينهاي خودت را به واشنگتن، کاخ سفيد، رئيسجمهور قبلي آمريکا، بفرست يا اينکه دعا کن که وسايلت پيدا شود. با سپاس».
از اونجايي که من آدم مشهوري نبودم و کسي منرو نميشناخت، مطمئنا نميتونستم سارقرو دستگير کنم و وسايلمرو پس بگيرم. براي همين بيخيال رفتن به مراکز ذيربط شدم و تصميم گرفتم برم توي شهر يه چرخي بزنم و ياد ايام قديم کنم.
چشمتون روز بد نبينه! شهر بههم ريخته و داغون بود. يکي توي صف گوشت بود، يکي توي صف روغن. يکي داشت دنبال کوپن برنج ميدويد و يکي ديگه دنبال پوشک با قيمت مناسب براي بچهش بود. يهنفر داشت به يکي ديگه ميگفت: تو مگه از دماغت براي نفس کشيدن استفاده نميکني؟! خب بکش بالا اون ماسماسکرو ديگه! و اون يکي هم جواب ميداد که: بابا شما چه سادهاين! اينا همهش کار خودشونه. ميخوان حواس شمارو پرت کنن. کرونا کجا بود. اين بيماري به ظاهر ويروسي فقط ماموريت داره که نذاره شما حواستونرو جمع کنيد و متاسفانه ملت هم به راحتي آبخوردن گول اين رسانههاي جمعي و شبکههاي اجتماعيرو ميخورن. کاش به جاي ماسک زدن، کمي آگاه و باهوش بوديد. التماس تفکر!
درحاليکه هنوز باورم نميشد که واقعا اين حرفها رو از موجودي شنيدم که فقط به خاطر قدرت تفکرش از بقيه موجودات جدا شده و خير سرش اشرف مخلوقاته به گلگشت زدن توي شهر ادامه دادم.
چون گرسنهم شده بود با رعايت پروتکلهاي بهداشتي رفتم توي يهکافه نشستم که بعد از مدتها يهغذاي زميني بخورم. طبق معمول باز دو نفر داشتن با هم بحث که نه دعوا ميکردن. يادم افتاد که ما قهرمان بلامنازع عصبيت در جهانيم و به خاطر همين خيلي دعواشونرو جدي نگرفتم که يهو ديدم يکي از اين بچهها درحاليکه چاقوي کيکبري روزي ميز رو گرفته بود سمت اون يکي داشت ميگفت جمهوريخواهها هميشه نجاتبخش ما بودن و تو شعور نداري مگه؟ و اون يکي هم درحاليکه داشت با عصبانيت قهوه فرانسهشرو هم ميزد جواب داد: دموکراتها هميشه به فکر ما جهان سوميها بودن. کاش يهکم تاريخ بخوني.
خلاصه اين بحث همينطوري اوج گرفت و داشت به جاهاي باريک و کلمات خيلي باريکتر کشيده ميشد که من عطاي غذاي زميني رو به لقاش بخشيدم و تصميم گرفتم بزنم به چاک.
اين شد که پريدم توي اولين اسپيس ايکس و دوباره برگشتم فضا.