ادامه از صفحه يک
چهارم؛
برداشت مطلقانگار، تکساحتبين و راهزني که ذاتگرايانه و ناواقعبينانه، تفاوتهاي اساسي قرائتهاي حاکم بر جناحها و شخصيتهاي سياسي را در ايالاتمتحده نميبيند، توان رهاسازي منافع و مصالح ملي از حصر و تحريم و تاثير و تاثرات لابيهاي موثر بر سياست رسمي در آمريکا را نمييابد. در بيش از چهار دهه هرچند پارادايم اصلي حاکم معطوف به حضور جريانهاي سياسي مختلف در نهادهاي انتخابي (قواي اجرائيه و مقننه)، رابطه با آمريکا دچار فراز و نشيبهاي گوناگون بوده است. بالاخص از دوم خرداد76 بدين سو، حضور جريانهاي استثناطلب و طرفدار مکتب رئاليستي در راس حاکميت آمريکا و نيز قواي مجريه و مقننه در ايران، به انسداد بيشتر اوضاع کمک کرده است. از طرفي ميدانداري جريانهاي حقوق بنيان و عاديساز در تعديل فضا بسيار موثر بوده است. برجام محصول حضور همزمان دو جريان حقوق بنيان و عاديساز در راس دو سوي ماجراست.
روحاني و ظريف با مديريت هوشمندانه سياست خارجي در جهان و آمريکاي پساترامپي ميتوانند پس از توقفي حدودا چهارساله، دوباره فضاي سياسي جديدي را در عرصه سياست بينالملل خلق کنند که در آن منطق حقوق بينالملل غلظتي فزونتر از اقتدارگرايي حقوقستيز داشته باشد. ايران قبل از آنکه لابي اسرائيل (آيپک) و بنسلمان فرصت عرضاندام و شکل دادن به سياست خاورميانهاي رئيسجمهور جديد آمريکا را بيابند، بايد استراتژي قدرتساز جديدي را با توجه به وضعيت جديد سامان و سازماندهي کند. بديهي است توقف در ذهنيتهاي ايدئولوژيک گذشته و منطق ماجراجويانه ضد منافع ملياي که ناوضعيت کنوني را در پي داشته است، گرهي از مشکلات مردم و کشور نخواهد گشود. شناخت مناسبات داخلي، منطقهاي و جهاني و بهرهمندي از ظرفيتهاي مکتب سازهانگاري، ميتواند برگهاي برندهاي در اختيار بازيگران سياست خارجي ما قرار دهد. همچنان که بيتوجهي به ظرفيتهاي متکثر، متعدد و توقف در وضعيت سخت، نهتنها برگهاي برندهاي را از متوليان سياست خارجي ميگيرد، بلکه برگهاي برندهاي را به دشمنان منطقهاي و جهاني ايران تقديم ميکند. سازهانگاري چيزي است که دولتها ميسازند. ميدانداري مقتدرانه روحاني در عرصه سياست خارجي، اجماعسازي در سطح مسئولان و ملت و عدم تاثيرپذيري از جريانهاي حاشيهاي در بازسازي و تقويت گفتمان عاديسازي در داخل و خارج، نياز و الزام امروز کشور است.