تا حالا شده خيره بشيد به ترک ديوار؟ وقتي ميگم « ترک ديوار» يعني دقيقا «ترک ديوار»ها!
من اما زياد اين کار رو انجام دادم.روزي دو بار معمولا بعد از غذا، هر بار بيست دقيقه الي نيم ساعت!
شديدا توصيه ميکنم به همه خيلي خوبه، هم واسه دم کشيدن برنج توي معده (شماها بهش ميگيد هضم غذا) هم واسه حفظ اقتدار به عنوان سرپرست خانوار که يعني حواسم به همه جا هست.
حالا که خوب فکر ميکنم ميبينم توجه به ترکِ ديوار برميگرده به سالهاي بعد از زلزله بوئين زهرا که هرکس توي فاميل، هر عيب و ايرادي داشت ميگفت توي زلزله اينجوري شده.
حتي يادمه صَبري خانوم بعد از اون جريان چاق شده بود و قبلش اندازه انگشت سبابش بود(يعني خودش اون انگشتو نشون ميداد).يهجوري داستان ملتفت شدنشون به زلزلهرو تعريف ميکردن که انگار تنها شاهد عيني ماجرا هستن.
گاهي هم چند نفر باهم اصرار ميکردن که بزاريد فلاني تعريف کنه. و فلاني طوري به هيجان مياومد انگار خودش توي مرکز لرزهنگاري عمق زلزلهرو تخمين زده.
ولي يهنکته توي تمام داستانا مشترک بود؛ اينکه همه ديدن لوستر تکون خورده و اولش فکر کردن طبقه بالاييا کشتي ميگيرن (حتي اونايي که طبقه آخر بودن و قيرگوني روي سرشون بوده هم اينو گزارش کردن) الانم درِ اتاقها بسته نميشه و از لولا جا خورده.
همسايمون بعد از چهارده سال که از ساخت خونش ميگذشت و نماي ساختمون هنوز آجر بهمني بود، ميگفت که اين روز رو پيشبيني ميکرده و تنها آدميه که ترک خوردن ديوارها چيزي از ارزشهاي زندگيش کم نکرده.
من اما اون روزا بچه بودم و از تمام اين بلبشوها، توي خيابون موندن تا نصف شب و بازي با بچههاي محل يادم مونده.
فرداي اون روز يه کولهپشتي گذاشتيم کنار در و اسمشو گذاشتيم کيف زلزله.آب معدني و داروهاي مامان و دو تا تنماهي هم گذاشتيم توش.البته دو روز بعد که مامان رفته بود دنبال کار بانکي و دير اومد، تنماهيهارو باز کرديم و با برنج خورديم. جا که باز شد من تونستم جلد اول کتاب بر بادرفته و يه کوبلَن هم بذارم داخلش.
هنوزم گاهي ميگم: «يادش بخير،اون شبي که زلزله اومده بود... .»