«اين کتاب يادداشتهاي پسربچه لهستاني در دوران اشغال نازيهاست، اما ادعانامهاي بزرگ عليه فاشيسمي است که بيخ گوشمان است و اول زندگي روزمره و بعد خود ما را نابود ميکند.» کتاب «يادداشتهاي روزانه»، داويد روبينوويچ اثري از اين جنس است؛ از جنس تاريخ؛ تاريخي که اينبار بزرگي آن را ننوشته، بلکه اثر بزرگِ مرد کوچکي است که همچون آن فرانک، دوازده- سيزده سال بيشتر ندارد: «از اول جنگ تا حالا خودم در خانه درس ميخواندم. وقتي يادم ميآيد به مدرسه ميرفتم، دلم ميخواهد بزنم زير گريه حالا امروز بايد در خانه باشم و نتوانم هيچجا بروم. وقتي همينطوري فکر ميکنم که در دنيا چقدر جنگ هست، چقدر از انسانها هر روز کشته ميشوند، با گلوله، با گاز، با بمب، با بيماريهاي مسري و بهدست دشمنهاي ديگر بشريت، آنگاه دست و دلم به کاري نميرود.»
تاريخ هم تلخ است هم آگاهيبخش و دهنده، نميگويم پندآموز؛ چون کساني که تاريخ را ميسازند معمولا بر اين باورند که اين آنها هستند که دارند آن را ميسازند و ساندهاند و بعدها عظمت کار آنها درک ميشود و نامشان به نيکي ماندگار، اما تاريخ که رويه اصلياش در گذر ايام است که تجلي پيدا ميکند، بيرحم است و به بزرگان و کوچکان هيچ عصر و زمانهاي رحم نميکند و همان اندازه که ميتواند نامآشناها را در دل خود جاي و جايگاه دهد، ميتواند پذيراي گمنامان نيز باشد و با آنان نيز چنين کند.
شايد آنچه در اين اثر شرح داده شده، امروزه براي برخي غيرقابل درک و تصور و دريافت باشد، اما واقعيتي است انکارنشدني و بايد سعي کنيم خاطرات تاريخ را حفظ کنيم در يادداشتهايي که خود واقعيت آن را ديکته ميکند و هم ارزش سندي داشته و هم هشداري.
«يادداشتهاي روزانه» به شرح زندگي يک پسربچه معطوف است که با بيتکلفي و سادگي کلامش، از سالهاي مصيبتبار اشغال لهستان توسط فاشيستها سخن ميگويد؛ بازگويي واقعيتي که در آن روزگار سخت، ميليونها لهستاني و يهودي با آن رودررو بودند. سرنوشتي که در عين کوتاهي بزرگ است و در تاريخ نقش دارد و صميمي است و تلخ از معصوميتي ناديده گرفته شده، حديث نفس ميگويد: «از صبح زود با بيصبري منتظر پيک بوديم، ولي نيامد. ديگر خود را به دست خدا سپرده و با آغوش باز منتظر همهچيز هستيم.»
نويسنده کتاب که بهتر است او را راوي بخوانيم تا نويسنده، پسربچهاي دوازدهساله است که براي نخستينبار، يادداشتهاي روزانهاش را نوشت او به مخيلهاش هم نميگنجيده که چيزي که او مينوشته و از خود به يادگار ميگذاشته روزي، چه ارزش و جايگاهي پيدا کرده و سند تاريخي شود و روايتي از تاريخ، تاريخي که براي او زندگياش را تشکيل ميداده و او ميخواسته در آن کودکيها کند و دوچرخه سواريها، اما چرخ زندگي آن روي سکه ديگرش را به او نشان داده و او را به مسيري که خودش خواسته کشانده؛ زندگي ديگري که نه سهم او بود و نه او انتظارش را ميکشيده است.
اويي که در اين زندگي همچون باقي انسانها سهمي داشته و در اين زندگي آن چيزهايي را بايد ميداشته که براي ميليونها کودک وجود داشت و دارد، اما روزگار، کودکي او را در يکي از مصيبتبارترين وحشيگريهايي که تاريخ به خود ديده است بلعيد و در خود نابود کرد (آنطور که آن فرانک به اين سرنوشت شوم دچار شد): «اين يادداشتهاي روزانه، تکاندهندهترين و موثرترين شکوائيه عليه سيستمي است که ميليونها انسان نظير داويد روبينوويچ را به قتل رسانده است.»
مخاطب همراه با راوي از دردي که او با آن مواجه است رنج ميکشد و درعينحال احساس غرور ميکند که او چه همتي در ثبت تاريخ به خرج داده، اثر بوي تاريخي ميدهد که نهتنها آيينه عبرت نميشود، بلکه مدام تکرار شده و ميشود و فقط به ساختن دستساز خودپسندانه خود فکر ميکند، به واقعيتي که خودش دوست دارد آنطور باشد و نه وجوه انساني و تنها چيزي که اساسا برايش بياهميت است همين وجوه انساني است، اينکه چه کسي يا کساني قرباني ميشوند نهتنها دلش را به درد نميآورد، بلکه برايش امري عادي است و به نظرش به او هيچ ربطي ندارد مهم و مهم صرفا خود او و موفقيتي است که او به آن فکر مي کند و در پي آن است.
نام کتاب: يادداشتهاي روزانه
نويسنده: داويد روبينوويچ
مترجم: محمود حسينيزاد
ناشر: ثالث