دکترجان باور بفرماييد ميهماني بدون شما صفا ندارد. اگر دست خودم بود نميرفتم. آن شب ادامه خواب ميهماني را ديدم. يک ناشناس با چشماني بادامي«ووهان جايو»گويان درحاليکه يک سيني واکسن کرونا دستش بود وارد مجلس شد. به چند نفر تعارف کرد و برنداشتند. حامد بهداد گفت: «من برميدارم، حتي به غلط! پشيموني يعني چي؟» پريناز ايزديار هم از جايش بلند شد تا واکسن بگيرد. در همان لحظه پشت بلندگو اعلام کردند: «سميه نرو! براي فروش واکسن آزمايش رنگ خون ميگيرند.» سقراط گفت: «هيچكس نميداند، شايد مرگي كه از او چون دشمني سخت و زيانكار ميگريزند، بهراستي، رهآوردي بزرگ است.» مولانا گفت: «آره به نظر من هم بميريد بميريد و زين نفس ببريد که اين نفس چو بندست و شما همچو اسيريد.» دوستم گفت: «براي زن و بچه خودتونم همين نسخه رو ميپيچين؟» ارسطو گفت: «خب معلومه! آنجا که طبيعت نتواند مرد بيافريند زن را خلق ميکند و زنان داراي کمبود درکيفيت هستند.» دوستم گفت: «نکشيمون با کيفيت!»
افلاطون گفت: «سگ همان روحي را دارد که فيلسوف.» ارسطو رو به افلاطون گفت: «اَفلي احترام خودت رو نگه دار هااا!»
سقراط گفت: «اي بابا بسه ديگه! اصلا اوني عاقلتره که ميدونه عقلش کمتره.» افلاطون و ارسطو بالا و پايين ميپريدند و داد ميزدند: «عقل من کمتره! عقل من کمتره!»
دوستم گفت: «حالا بدون واکسن چيکار کنيم؟» فردوسي گفت: «رازي اين کاره است. يکبار يه کرونايي آوردند پيشش. رازي تنش را به داروي کوهي بشست. همي داشتش ساليان تن درست.» بعد نگاهي به رازي و خيام انداخت که ته سالن با عده ديگري از مشاهير هنوز داشتند چيپس ميخوردند و بالابلندي بازي ميکردند. رازي گفت: «خيام بريم پيش فردوسي، تو از پل کالج بيا من از سمت دروازه دولت.» بعد از دو جهت مختلف به سمتمان دويدند درحاليکه ميخواندند: فردوسي چهل پنجاه شصت...»