دکتر جان آن شب روياي ميهماني عجيب شده بود. گويا خيام و زکرياي رازي زيادي چيپس خورده بودند و از آن سرسالن داد ميزدند: «ابوريحان، بيروني؟» ابوريحان جواب مي داد: «بله.» خيام و رازي داد ميزدند: «خب بيا تو!» بعد غشغش ميخنديدند. مولانا که از سروصدا کلافه شده بود گفت: «هر که ز غوغا وز سر سودا، سر کشد اينجا سر ببريدش.» استيون هاوکينگ با صداي بوق توجه همه را به خود جلب کرد و روي الايدي کوچکي که به ويلچرش متصل بود نوشت: «بيخيال بابا! منحصر کردن تمرکزمون روي موضوعات دنيوي، محدود کردن روح انسانيه! اينا هم جَوونن بذارين خوشحال باشن.» نيچه گفت: «بشر در اين دنيا بيشتر از همه موجودات گرفتاري و عذاب کشيده است. بهترين دليلش هم اين است که در بين تمام آنها تنها او ميتواند بخندد.» چهگوارا در حالي که سيگار برگ کوبايي دور مجلس ميچرخاند گفت: «شاد بودن بهترين انتقامي است که ميتوان از زندگي گرفت.»دوستم گفت: «با حلوا حلوا گفتن که دهن شيرين نميشه! کسي که گرفتاره و لنگ نون شبه چطور شاد باشه؟» بعد دستش را برد داخل کيفش و يک شانه تخممرغ بيرون آورد و گفت: «فکر ميکنين اينو چند خريدم؟ چهلويک هزار تومن! اين گزارش رو ميگيرم براي گزارشگر خوب بيست و سي.» فريدون مشيري گفت: «مشو در پيچ و تاب رنج و غم گم. به هر حالت تبسم كن، تبسم. مهديار اون طبل شادانه رو بيار.» مهديار يک لگن پلاستيکي قرمز آورد، زدند و آواز خواندند. وحشي بافقي در حالي که شانههايش را ميلرزاند آمد وسط. رازي و خيام از ته سالن داد زدند: «وحشي؟» وحشي گفت: «بله؟» رازي و خيام گفتند: «آروم باش».
همه با هم خنديديم. دکتر از شنيدن رويايم به گريه افتاد. پرسيدم: «دکتر من خاطرتون رو مکدر کردم؟» با بغض گفت: «خيلي بخيلي که من رو با خودت شبها مهموني نميبري. تک خور!»