دیروز به یه دفتر مشاوره املاک رفتم و گفتم که میخوام یهخونه اجاره کنم، گفتن چند خوابه مدنظرته؟ گفتم ترجیحا سه اتاقه، آفتابگیر، آشپزخونه اوپن، آسانسور و پارکینگ، انباری و همه جور امکاناتی داشته باشه.مشاور املاک یکی از بچههای دفترشونرو که موهاشرو با ژل آتوسا خوابونده و یهخط ریش باریک گذاشته و یهکت و شلوار آلومینیومی پوشیده بود رو نگاه کرد و گفت: «جمشید، این آقا رو ببر خونه آقای حیاتیرو ببینه!» بعد نگاهم کرد و گفت: «خونهش فول امکاناته!».جمشیدرو سوار ماشین کردم و وارد یهکوچه شدیم که تموم خونههاش لوکس بودن، نگاهی بهش کردم و گفتم: «جمشید جون داداش! این محله به نظرم به پولِ من نمیخورهها، برگردیم!» جمشید یهنگاهی کرد و چشمکی زد و گفت: «نگران نباش، به جاش محله دنجیه!» وارد یهکوچه فرعی و بعدش به یهکوچه بنبست رسیدیم، تهکوچه یهبقالی بود که دیوارش آجری بود، جمشید گفت: «بزن بغل داداش، همینجاست!» با تعجب نگاهی به خونههای اطراف و خونه فول امکانات جمشید اینها انداختم.وارد بقالی شدیم، یهمرد میانسالی توش نشسته بود، بقالیه هنوز ترازو کاسهای داشت، جمشید گفت: «برای اجاره واحد اومدیم!» پیرمرد نگاهی کرد و گفت: «اجاره کی؟!» جمشید با صدای بلندتر گفت اجاره خونهای که به بنگاه سپردید.خلاصه به ملک موردنظر رسیدیم، مخروبهای بود.به جمشید نگاه کردم و گفتم: «این فول امکاناته؟ سه اتاق ست؟ نورگیره؟» جمشید لبخندی زد و گفت: «اولا توی شغل ما همه یه پا روانشناسن، دوما دیوار و در و دستگیره و دستشویی داره که فول امکاناته، سه تا اتاقم داره، یه آشپزخونه، یه حموم و دستشویی، یه اتاق خواب، نورگیرم هست، میبینی که همه جا تاریکه، جلوی نور رو کاملا میگیره!».یعنی تازگیا یه جوری شده که همونقدر که پول میدیم، آش نمیخوری، زهر مار میخوری!