نجف دريابندري صرفا يک مترجم نبود. انساني همهچيزدان بود. کسي که پيش از سيسالگي کتاب «تاريخ فلسفه غرب» را ترجمه ميکند. بيترديد وابسته به سنتهاي عقلاني است. صاحب يک پيشينه فرهنگي است. دستگاه فکري دارد يا آن را ميشناسد. کتاب در جانش ريشه بسته است. آثاري که در زمينه فلسفه و هنر ترجمه ميکند، مويد همين نظر است. دريابندري همچون نام خود، گستره عظيم و بيپايان تفکر بود. کافي است کتابي از او را برداريد و هر صفحهاي را که خواستيد، بگشاييد و جملهاي چنين و چنان شما را با خود تا دوردستها ببرد. غرق کند در خويش. چه ترجمه رمان باشد، فلسفه يا اسطوره. ترجمههاي او نشان ميدهد که براي ترجمه لازم نيست حتما واحدهاي درسي ترجمه را با استادي در دانشکدهاي گذراند. دست اصول و مباني ترجمه هم گاهي بهکار نميآيد. چراکه تجربه نشان داده هيچدانشگاهي مترجمساز نبوده است. وگرنه امروز ميبايد ما خيل مترجمان ميداشتيم؛ و نداريم. و چه بسا بايد گفت: اين مقدار موجود هم گاه فقط آشنا با مقوله زباناند.
دريابندري و نسل مترجمان همگام او، اما انگار از لوني ديگرند. اينان هريک ميتوانستند خود نويسندهاي بزرگ باشند. اما به ترجمه مشغول شدند. جان آثار بزرگ را با جان ما پيوند زدند. بايد جان اثر در مترجم اثر کند. در دريابندري اثر کرده بود. جانش تشنه کلمه بود، ميخواست که فواره بزند، فواره زد و همانگونه که خود باور داشت، بايد متن در زبان مترجم از نو بازآفريده شود. از اين منظر مترجم خود آفريننده است؛ و از همينجاست که ترجمه را ممارست پيدرپي ميداند. باري دريابندري آن عطش سوزان زبان را در ما شعلهور ميسازد و من گاهي که نه، هميشه فکر ميکردم که «کتاب مستطاب آشپزي»اش از همين منظر بود که نوشته شد. ديگر کلام ميخواست به لذت هزارگونه خود برسد، ميخواست که ما در هزارگونه لذت کلمه سرشار شويم. کلمات را در جان ما به شورش درميکشاند. نوشت تا کلمه را با لذيذترين چيزها در دهان ما بگذارد. «مستطاب» را ميتوان مثل يک رمان خواند.
شکي نيست که ما عظمت همينگوي، فاکنر، داکتروف، مارک تواين، خليل جبران، راسل، و ديگران را از پيکان قلم دريابندري شناختيم. او صداي فروخورده نسل روشنفکراني است که بهپا خاستند تا روشنگري را به نسلهاي ديگر باز آورند. قلم حرمت حيثيت آدمي بود براي او تا خود را کنار مردم ببيند. تا در جهان پرآشوب، اگر لذت زندگي براي آنان نيست، پس لذت زبان هست.
جهان بازآفرينش خيالين هست. پس بايد با کلمه زيست. اينها را دريابندري و مترجمان همسلک او به ما آموختند و باز من با خودم ميگفتم چرا نجف، اين خودآموخته زبان، نخست کتابي که برميگزيند براي ترجمه، يک اثر بزرگ است از نويسندهاي بزرگ، پس چه بيهراس خود را در آتش ميافکند. يعني ميخواهد خود را به آتش درغلتاند تا روشنايي را به زمينه تاريک بازآورد! آري بر آن است تا صلح و آشتي را به زمين نشان دهد. شک ندارم که «وداع با اسلحه» با اين پيشفرض ترجمه شده باشد تا انسان را از کشتن بازدارد. اينکه بايد سلاح ديگري به دست گرفت. او بر سرِ اين انديشه ايستاد. به زندان رفت. اما از تلاش دست نکشيد. نتوانست که دست بکشد. جانش شيفته بود. شيفته آفريشن. از اين جنبه، دريابندري خود يکتنه يک کلاس درس ترجمه است براي نسل ما مترجمان که بياموزيم چه راه صعب و پرخطري در پيشِ روست.
اثر بايد او را وسوسه کند. مثل شيطان، او را به بيراهه مألوف زندگي بکشاند. نه صرفا دانستن يک زبان؛ که نخست بايد زبان شيرين فارسي بر جان فرد حلاوت افزايد، رازورمز آن را بشناسد تا ياراي بازشناساندنش باشد. کلام را به رقص درآورد. آنگاه است که متن مثل مومي در دست به هزارگونه ورز ميرود، نخست مترجم را غرق ميکند در خويش، آنگاه متن از گذار او، به مخاطب لذتهاي درون ميبخشد، ورنه اين اثر و مترجم است که بههرز ميروند. مثل آنچه اين سالها دارد ما را به هرز ميبرد. نجف دريابندري وامدار و وارث نسل مترجماني است که در تاريخ ادبيات فارسي، يگانهاند و بزرگترين آثار جهان را به زبان فارسي بازگرداندهاند. مترجمان نسلهاي گذشته همچون بلعمي، نصراله منشي، رشيدالدين فضلاله؛ و تا نسل مترجمان بزرگ معاصر چون قاضي، هدايت، زرياب خويي، ابراهيم يونسي و ديگران. نام اينان آنقدر بزرگ است که با صداي بلند ميتوان گفت بخش بسياري از آفرينشهاي ادبي و غيرادبي امروز ايران، وامدار و آشنايي با آثاري است که بهواسطه اين مترجمان به زبان فارسي بازگردانده شدند. شناخت شاعران، داستاننويسان و هنرمندان امروز ما بيترديد مديون قلم مترجماني توانا و بزرگ است که قدرتمندترين آثار جهان را به زيباترين شکل ممکن به زبان فارسي بازآفريدهاند و من پروايي ندارم با صداي بلند بگويم نجف دريابندري خانه وجود ما را بنا نهاده است. با سنگ و خشت و ساروج کلمه و کنار ما تا هميشه در اين عمارت عظيم زندگي ميکند.