1
برگ ميريزد و
باد،
همچنان دور سرم ميچرخد!
دستها بر زانو،
رو به فرسودگي هردم خود،
همچنان پشت سر حسرت دل،
ميروم آهسته!
زوزه گرسنه توفان و غم برف و کمين
ميکشد باز مرا سوي هراسي سنگين!
...
کيست در پشت سرم،
باز صدا ميزندم؟
باد ميپيچد در موج
ميخروشد دريا از دور
ميروم در پي صبح
گرچه «سو»يي به چراغ نگهم ديگر نيست
راه، آميخته با چاه و
- کسي پيدا نيست،
تا بگويد که چه بايد بکنيم؟!
...
شب نشسته با من!
نعره توفان در بر
آسمان،
ميکوبد مُهر خاموشي بر پيشاني
و زمين روي دلم،
ميکشد پنجه به درد
خسته و زخميام از اين ايام
روي پيشاني من تخت زده است!
سرد سرد است حيات!
2
برف ميبارد، برف!
و دلم شوق پريدن دارد
تا سر کوه بلند
تا ته دشت سفيد
تا لب رود که بيوقفه هنوز،
ميرود تا دريا
ميشود محو در آغوش سکوت
و تلاطم و خروش امواج!
...
برف ميبارد، برف!
زير بال و پر او،
شهر خفته است هنوز
من ولي ميخواهم،
بروم تا جايي
که جهان ميشود آنجا آغاز
و خدا با «ملکالموت»
و خدا با پيمبرهايش،
دور آتش دارد سخن از خلقت ما ميگويد
و دلش ميخواهد،
که زمين را از نو
و من و ما را يک جور دگر خلق کند!
خسته گشته است از امروز من و ما و دروغ!
...
برف ميبارد، برف!
و دلم ميخواهد من کبوتر باشم!
بدوم تا ته دشت
- تا «سرنديب» و ببينم بيخوف
اول و آخر اين دنيا را
رفتن و آمدن آدم را
- حوا را،
خنده و گريه صحراها را
...
برف ميبارد، برف!
خبري نيست خدايا از جنگ!
سيب ارزان خواهد شد فردا...