من و گلشيري
من شايد دير رسيدم به گلشيري. همان يكي-دو سال آخر زندگياش. بنابراين چون هميشه خيال ميكردم و خيال ميكنم كه دير است و دير شده، پس هر حرفي كه ميزد و هر يادداشتي كه در حاشيه داستاني مينوشت برام حكم يك قانون داشت و هر جلسهاي كه ميرفتم و روبهروش مينشستم با ولعي تمامنشدني حرفهايش را ميقاپيدم و ميبلعيدم. حالا چقدر تاثير گرفتم از گلشيري يا همين دوستان، نميدانم، اما گمان ميكنم اين طبيعي بايد باشد كه تو وقتي جواني و در برابر غولي قرار ميگيري خودبهخود متاثر ميشوي ديگر، چه بخواهي چه نخواهي. بعد كمكم خودت را پيدا ميكني و تازه شروع ميكني كه مثل خودت ببيني و بنويسي.
من و مندنيپور
كارهايي بود كه بعد از كلاسهاي شهريار مندنيپور نوشتم يا نوشته بودم و بازنويسي كردم و خب طبيعي هم بود كه در آن مقطع متاثر باشم از مندنيپور، چون خيلي دوستش داشتم و هنوز هم دارم. هنوز «شام سرو و آتش»اش را، «شرق بنفشه»اش را و «ماه نيمروز» و البته كه «بشكن دندان سنگي»اش را با ولع ميخوانم و ميخوانم. من فكر ميكنم در تكنيكهاي روايي مثل مندنيپور نداريم، يا خيلي كم داريم، شايد يكي-دو نفر و البته كه هوش داستانياش غريب است و بينظير...
من و نوشتن
ذات آدمي جستوجوگر است. امكان ندارد آدم دنبال چيزي نباشد. وقتي دنبال چيزي نيستي و حس جستوجويي نداري از درون مردهاي. منظورم اين است كه اين حس درون همه هست حالا يكي تسليمش ميشود و يكي هم نه، انكارش ميكند. اصلا تمام قصههاي آفرينش و خلقت را نگاه كن در هر مذهب و كيش و آييني هم هست اين روح جستوجوگر و كشفكننده. در نخستين قصههايي هم كه از دورهاي دورِ تاريخ به ما رسيده اين هست. مثلا «گيلگمش» را ببين، بودا را، نوشتههاي گيتا را و «ريگودا» و خيليهاي ديگر و ديگر را. پس اختصاص به من و ما ندارد. حالا من ميتوانم مثلا توي داستان نمودي به آن بدهم. كسي ديگر ممكن است يكجور ديگري آشكارش بكند. البته پيداست كه وقتي تو خيلي ميخواني يك چيزهايي ساختار ذهني و فكريات را دچار تغييراتي بكند. من هم خب كتاب خيلي ميخواندم مثل خيليها و مثلا يكوقتهايي رونويسي هم ميكردم از روي بعضي رمانها... اينها بالاخره يك جاهايي اثر خودش را ميگذارد... من در هر داستان و رماني كه ميخواهم بنويسم دنبال تكنيك و زبان جديدي ميگردم. امكان ندارد در اين رمانهايي كه از من درآمده و آنهايي كه اصلا مجوز نگرفته و در ارشاد مانده هنوز و لابد خواهد ماند تا هنوز، يك تكنيك و فرم تكراري ببيني. بنابراين اين حسي است كه خودم دارم و آگاهانه دوست ندارم دو كتابم را به يك شيوه بنويسم. صد البته كه فرم و روايت براي من بهشدت مهم است. حالا ميترسم باز دعواي فرم و محتوا راه بيفتد وگرنه ميشد در محيطي دور از تعصب همين بحث را دنبال كرد.
من و ادبيات
اگر تاريخ داستان فارسي را مثلا از زمان «هفت پيكر» نظامي و عبيد و عوفي و قبلترش حتي مثلا ناصرخسرو يا بلعمي بگيريم، ميشود يک طومار نوشت. اما اگر داستان مدرن را فرض بگيريم كه خب مثل همه ميشود رفت و از هدايت و جمالزاده و گلستان و... اينها شروع كرد... اما من خودم بهشخصه حتي قبل از خواندن هدايت و گلستان و گلشيري، ترجمههايي كه خواندم از هوگو و بالزاك و داستايفسكي عميقترين اثرات را روي مغز و ذهنم گذاشتند. بههرحال داستان مثل خود زندگي است و زندگي ممكن است رنگ و شكلش يك جاهايي فرق بكند اما اصل و ريشه و جوهره زندگي همهجا يكي است و يك چيز است. داستان هم همين جوري است. ميخواهم بگويم من بعد از خواندن بالزاك و داستايفسكي رفتم سراغ هدايت و ديگران كه خب ديگر برام هيچتازگي عجيب و غريبي نداشتند، البته اين را هم بگويم كه از همان وقتها هم من زبان و نثر ادبيات كلاسيكمان را از نثر معاصر بيشتر دوست داشتم. اين يكجور وسواس بود كه با من بود، لابد چون زبان مادريام يك چيز ديگري بود خيال ميكردم بايد اين جوري آن نقيصه را جبران كنم، نميدانم. مثلا خيلي سال پيشتر از خواندن داستانهاي مدرن فارسي من بلعمي و ناصرخسرو و عوفي را فوت آب بودم... اما خب بار اول كه ابراهيم گلستان را خواندم خيلي لذت بردم. بعد هدايت و بعد دولتآبادي و مندنيپور و بعدتر گلشيري... اما خودم فكر ميكنم دو كتاب در عالم داستاننويسي بدجوري روي من اثر گذاشت. يكي «نمازخانه كوچك من» و يكي هم «سنگر و قمقههاي خالي» كه ماهها حيران اين دوتا كتاب بودم. و البته بعدها بود كه ساعدي را بهويژه «گدا»يش را و بعد صفدري و «تيله آبي»اش را كشف كردم و خب بعدترش ديگر رسيدم به «موميا و عسل» و «ماه نيمروز» و «شرق بنفشه» مندنيپور كه چندبار آن را رونويسي كردم. و...