وسواس عملي و فکري طيف بسيار گستردهاي دارد و اين بيماري ميتواند از اختلالات خيلي معمولي همچون بررسي مداوم بسته بودن شير آب و گاز به هنگام خروج آغاز شود، تا جايي که به اختلالات وحشتناکي نظير خودآزاري برسد؛ اختلالاتي همچون پوستکني، موکني و حتي آزار به ديگران. با وجود اين، اختلال وسواس ابتدا در فکر تشکيل ميشود، يعني افراد مبتلا وسواس را در ذهن خود ايجاد ميکنند و بعد به تدريج نمودهاي بيروني پيدا ميشود که ميتواند تبديل به اضطراب فراگير شود، آنچنان که در درازمدت باعث فلج شدن هم ميشود. بنده نمونهاي داشتم که روي او کار ميکردم، به اين گونه که اين بيمار عادت داشت براساس وسواس فکري هر چيزي را 20 مرتبه بشويد و وضعيتش به حدي حاد بود که در شمارش نيز دچار وسواس بود، يعني علاوه بر اينکه هر چيزي را 20 مرتبه ميشست 20 دفعه هم آن 20 مرتبه را ميشمرد، چراکه احساس ميکرد اشتباه شمرده است. بر همين اساس وسواس ميتواند موجب بيماري روانتني شود. بخشي از اختلال افسردگي به بيماريهاي غدد درونريز مربوط ميشود، يعني گاهي اوقات بيماريهاي غدد درونريز به دليل اينکه کم يا زياد ملاتونين يا دوپامين را در بدن ترشح ميکنند، موجب نمود افسردگي ميشوند. همچنين همه ما به واسطه نوع تفکر، نگرش و جايگاهمان رفتارهايي داريم که نشات گرفته از پنج عامل تعيينکننده همچون فرهنگ، طبقه اجتماعي، آموزش و پرورش، خانواده و گروه همسالان است و ميتواند ما را به سمت و سويي ببرد که به علت همسان سازي مساله اصلي را گم کنيم. به عبارت ديگر شايد احساس کنيم که دچار افسردگي نميشويم، اما يکي از چيزهايي که ما را به افسردگي سوق ميدهد عدمتوانايي براي رسيدن به خيلي چيزهاست. بنابراين بيماري روانتني ميتواند يکي از عوامل افسردگي باشد. اگر بخواهم بيماري روانتني را به افسردگي ارتباط دهيم شايد بتوانم بگويم که در بيماران روان تني احتمال افسردگي بالاست، اما اين بيماري بيشتر به وسواس شبيه است، چون افراد در اثر وسواس فکر ميکنند که بيمار هستند. با وجود اين، يکي از خطاهاي اصلي روانشناسي بزرگنمايي است، يعني معمولا چيزهاي کوچک را بزرگ ميکنيم. براي مثال يک غده چربي را احتمال ميدهيم که سرطان باشد و اين بيمارانگاري گاهي اوقات از همسان سازي نشات ميگيرد، آنچنان که برخي بانوان باردار که قرار است زايمان طبيعي داشته باشند اين را شنيده اند که در ماه هشتم يا نهم احتمال سقط وجود دارد. از اين رو دائما نگران هستند، در حالي که با نگهداري مناسب از جنين ميتوان افکار منفي را از بين برد، يعني بخش بزرگي از بيماري روان تني يا سايکوسوماتيک به افسردگي و وسواس برميگردد و اين دوعامل موثر در اين بيماري هستند. بنابراين با کنترل مسائل ريشهاي ميتوانيم از بروز بيماري روان تني جلوگيري کنيم. اولين موردي که در ارتباط با دردهاي روانتني احساس ميشود، دردهاي عضلاني و سردردهاي مزمن است. پس از آن اضطراب نيز از علائم ديگر اين بيماري است که باعث بالا رفتن يا کاهش هورمونها ميشود، تا جايي که احساس کرختي و بيحسي در بدن رخ ميدهد، آنچنان که فرد مبتلا دائما فکر ميکند، بيمار است. اين در حالي است که اخيرا متوجه شده اند بيماري ميگرن هم به علت گرفتگي کتف و گردن اتفاق ميافتد. بيماري روانتني بستگي به نوع نگرش دارد. اکنون در بحث روانشناسي و روانپزشکي بعضي از بيماريها هستند که قابل درمان و برخي قابل کنترلند، يعني ممکن است در آزمايشهايي که روي نمونهها انجام ميشود به نتايجي برسيم. از سوي ديگر، روانشناسي علمي نوين است، آنچنان که در حد آزمون و خطاست. البته در اين زمينه پيشرفتهايي حاصل شده است، اما آنطور نيست که بگوييم اختلال وسواس که معمولا قابلکنترل است قطعا درمان ميشود، اما درباره افسردگيهاي فصلي به مساله درمان رسيدهايم. يکي از فرضيههايي که خيلي در بحث اختلال افسردگي فصلي يا افسردگي بعد از زايمان مهم است فرضيه ملاتونين است که آن هم در حد درمان است. در مورد بيماري روانتني هم بهتر است حداقل جلوي عوامل را بگيريم، چون ايجاد نشدن بيماري مسلما بهتر است که مربوط به همان بحث پيشگيري است، چراکه بيماري روانتني بهگونهاي است که انگار با آن تيشه به ريشه خودمان ميزنيم. ما در ابتدا ميتوانيم فوبياي ساده را کنترل کنيم و با اين طرز تفکر که خودمان از پس اين موضوع برميآييم يا به خودي خود بيمارانگاريمان خوب ميشود، پيش برويم، اما ميبينيم که بهتدريج اين بيماري گسترده ميشود و ما را به جايي ميرسانند که قابليت درمان ندارند، بهگونهاي که تنها قابليت کنترل پيدا ميکنند. از اين رو بهتر است پس از رويت اين مساله به متخصصان مراجعه کنيم که شرايط حادتر نشود، چرا که خوددرماني بدون داشتن تخصص با عوارضي همراه است که تنها شرايط را براي مبتلايان سختتر ميکند.