از جلال تا جلال
دوازدهمين دوره جلال درحالي برگزيدههاي خود را شناخت، که به دور از حاشيه نبود؛ آنطور که جلال در زندگي ادبي و شخصياش. قباد آذرآيين که ده سال پيش با کتاب «حضور» از جايزه انصراف داده بود، امسال نيز با کتاب «فوران» در اين جايزه حضور نيافت. جايزه جلال از بدو شکلگيرياش تا به امروز با برچسب دولتيبودن و نگاه حاکميتي به کتابها مواجه بوده. همين امر موجب شده تا اين جايزه هميشه در سايه دولتيبودن کمي از اعتبارش کاسته شود. بااينحال دستاندرکاران جايزه جلال با جايزه نقدي آن که گرانترين جايزه ايران است، تلاش دارند بهنوعي به آن اعتبار ببخشند.
جايزه جلال با تصويب شوراي عالي انقلاب فرهنگي در سال 1387 نخستين دوره خود را در سالروز تولد آلاحمد آغاز کرد. اين جايزه از آن سال بدون وقفه برگزار شده و هرسال همزمان با سالروز تولد جلال، با انتخاب آثار برگزيده به کار خود پايان ميدهد .در دو سه دوره، اين جايزه با اعطاي جوايز بخش داستان و رمان به نويسندههاي جوان، تلاش کرده بود جايزه را از آن نگاه حاکميتي دور کند. بااينحال جايزه جلال پس از دوازده دوره، هنوز از زير سايه نگاه حاکميتي بيرون نيامده است.
دوازدهمين دوره جايزه جلال، علاوه بر مجموعه داستان و رمان، در بخش مستندنگاري و نقد ادبي هم برگزيدگاني داشت. در بخش نقد ادبي جايزه کتاب برگزيده بهطور مشترک به کتابهاي «بوميسازي جادويي در ايران» نوشته محمد و محسن حنيف رسيد و «نظريه و نقد ادبي» (درسنامه ميانرشتهاي) به قلم حسين پاينده. در بخش مستندنگاري هم جايزه ويژه به کتاب «نقاشي قهوهخانه؛ خاطرات کاظم دارابي متهم دادگاه ميکونوس» به قلم محسن کاظمي تعلق گرفت. کتاب «قطارباز» (ماجراي يک خط) نوشته احسان نوروزي نيز شايسته تقدير دانسته شد.
قطارباز
از بين برگزيدههاي نقد ادبي و مستندنگاري، شايد «قطارباز» يکي بهترين آنها باشد. داستانِ نوشتههاي احسان نوروزي يکجورهايي مثل ترجمههايش است، بهويژه «در راه» جک کرواک؛ او انگار آخرين بازمانده نسل بيتها است که طيالارض کرده از آمريکاي دهه هفتاد قرن بيست به ايران دهه نود قرن بيستويک. او ابتدا سفرش را با حاج سياح آغاز کرد: 150 سال پيش. وقتي حاجسياح بعد از هجدهسال سفر به اروپا به ايران بازگشت، يکي از حکام محلي به او هشداري داد که شايد تاکنون در تاريخ چندهزارساله ايران ديروز و امروزمان مدام طنين مياندازد: «در ايران حرف از تمدن به زبان نياور که براي تو خطر جاني دارد.» بيش از يک قرن و نيم از مرگ حاجسياح ميگذرد و حالا احسان نوروزي سفر ديگري را آغاز کرده: اينبار نه به اروپاي 150 سال بعد از مرگ حاجسياح، که او اين گربه نفتي را براي سفرش با راهآهن برگزيده: او با راهآهن سفري را در زمان آغاز کرده: از 1250 خورشيدي که اولين راهآهن ايران احداث ميشود تا امروز که راهآهن از دل يادگارهاي قاجار و پهلوي سربرميآورد.
احسان نوروزي در اولين سفرنامهاش با روح حاجسياح عازم اروپايي شده بود که با آنچه حاجسياح ديده بود کاملا دگرگون شده بود. در آن سفر، حاجسياح همراه با احسان نوروزي، همراه و همسخن شد و از حضور حاجسياح در سفرنامهاش گاه و بيگاه ياد ميکرد و او را به همسخني با خود و ديگر کساني که در اين سفر با او همراه و يا همسخن شده بودند واميداشت.
همسفرِ اينبار احسان نوروزي کسي نيست جز قطار: قطار در روايت او شخصيتي است که با او در همهجاي ايران همراه است: قطار همدم و همراه و همسفر و همصحبت او است. و راستي، چه دوستي بهتر از قطار، که هربار هزاران آدم تازه ميزايد با زبان تازه با قصههاي تازه... اينکه هربار از زبان مسافري، با زباني تازه، قصهاي تازه بشنوي، لذت سفرت دوچندان ميشود... انگار، هزارويک شبي که هيچقت به پايان نميرسد...
«قطارباز» سفر ريلي احسان نوروزي است به دل تاريخ ايران و روياي راهآهن؛ درحالي که مشاهدات مسافر امروزي ما در کنار خاطرات و اسناد تاريخي گذشتگان درباره تاسيس راهآهن نشانده شده تا شايد تصويري ترسيم شود از مسيري که براي تحقق اين رويا پيموده شده است. «قطارباز» کندوکاوي است در تحقق يک رويا... روياي راهآهن... رويايي که آنطور که احسان نوروزي خود ميگويد در خيلي زبانها و فرهنگها، براي آدمي همچون او اسم مشخصي دارند. انگليسيها صدايش ميزنند قطارياب، فرانسويهاي از پسوند پاتوس به معناي بيماري استفاده ميکنند و اين جماعت را مريض آهن مينامند، در زبان اردو بهشان ميگويند ريل کي شيدايي يا همان شيداي ريل. و در ايران خودمان، در مودبترين شکل ممکن: خُلمشنگ...
با «قطارباز» در نشر چشمه همسفر شويد به تاريخ راهآهن ايران: به شيدايي روزهايي که وقتي کودکي بيش نبوديم از کنار ريلها به سوي شيشههايي که مسافران قطار از آن پشت برايمان دست تکان ميدادند يا سيگارشان را دود ميکردند، سنگ پرتاپ ميکرديم و بهدنبال قطار ميدويديم... ديوانهوار و خوشحال... قطار... قطار خوشبختي...