«زندگينامه سلينجر» نوشته پاول آلکساندرا به جزئيات زندگي ميپردازد؛ به جزيياتي از زندگي ادبي و زندگي شخصي جي.دي سلينجر، نويسنده بزرگي که دنياي ادبيات را با خلق اَبرشخصيت خود، «هولدن کالفيلد» تحتتاثير قرار داد؛ شخصيتي که برگرفته از خودِ حقيقي او بوده: «سلينجر با معرفي هولدن از يکسو سرکشي نوجوانان دهه پنجاه، انديشهناپذيري نسل دهه شصت و آشفتگي عمومي در ميان اکثر جوانان امروزي را از پيش به تصوير کشيده است...او با خلق هولدن کالفيلد قدم بهعرصهاي گذاشت که او را قادر ميساخت تا داستانهاي مفهومگرا بنويسد. هولدن همان شخصيت ناب و خالص بود، آفرينشي ادبي که از دريچه روح نويسنده با قلب خواننده سخن ميگفت.» «ناتوردشت» دنياي داستاننويسي آمريکا را وارد دوره تازهاي کرد و از مارک تواين عبور داد و به نسل تازه جواني پرداخت که پيشتر کمتر بهآن توجه شده بود و خلأ توجه به آن احساس ميشد. شيوه کار نويسنده در «زندگينامه سلينجر» منحصربهفرد است. او آگاهانه تصميم گرفته تا با مخاطب از دو زندگينامه حرف بزند؛ او در اين دو زندگينامه هم به تاريخچه فردي نويسنده ميپردازد و هم به تاريخچه آثار او و همين توجه درست باعث اين شده تا ما بهدرستي با دلمشغوليهاي نويسنده آشنا بشويم و به سرنخهايي از خود واقعي او و آثارش برسيم.سلينجر در ايران با «ناتوردشت» و «فراني و زويي» و «دلتنگيهاي نقاش خيابان هشتم» شناخته ميشود؛ کتابي که در همان مقدمه کوتاهش، خبر از نويسندهاي گوشهگير و کنج عزلتنشين ميدهد؛ نويسندهاي که از ازدحام گريزان دور است و ترجيح ميدهد در دسترس نباشد و در خلوت خودش با قهرمانانش زندگي کند. اين کتاب و اين مقدمه در کشور ما نيز همچون در دنيا مقبول ميافتد و همين رازآلودي بهخاصبودن او کمک ميکند نويسندهاي که توجهاش به جوانان اتفاقي نيست و ناشي از زيستي است که با آنها داشته و روحيه و نشاط آنها را بهخوبي در آثارش منعکس کرده است. نويسندهاي که توجه چنداني به فرم ندارد و فرم در آثارش جايگاهي ندارد و آنچه آثارش را شکل ميدهد بيترديد در عمق نگاهي است که معطوف است به شخصيتپردازي. سلينجر داستان کوتاهي دارد که ميتوان گفت عصاره نگاه او در آن مستتر است؛ «درست پيش از جنگ با اسکيموها»، داستان دو دوستي (دختر) که از ورزش برميگردند و سر موضوع مالي پاي يکي از آنها به خانه ديگري باز ميشود و او در آنجا با برادر دوستش روبهرو ميشود و آنها با دنياهاي يکديگر آشنا ميشوند. داستانيکه به فضاي ذهني نويسنده نزديک و شخصيتپردازي دقيقي دارد و در آن نويسنده با حدت تمام و درست سر جاي خود به موضوع جنگ و تاثيرات آن نيز پرداخته است؛ جنگ در زندگي شخصي نويسنده نقش بسزايي داشته و تألمات آن در زندگي خصوصي او مشهود بوده و او را آزار ميداده است.
کتاب، پاياني فکرشده دارد و هوشمندانه، نويسنده ترجيح ميدهد بهجاي اينکه بگويد سلينجر در فلان تاريخ درگذشت با روحيهاي که از خود او برايمان تعريف کرده داستان زندگي او را به پايان ببرد. سلينجر در اينجا قهرمان داستان است و اين زندگينامه بهنوعي داستاني است؛ مستند از قهرماني معاصر که ما با اينکه او را نديدهايم اما با آثارش زندگي کردهايم و در همان اندک اطلاعاتي که از او داشتهايم؛ برايمان آدمي جذاب جلوه کرده است: «اهميتي ندارد که سلينجر طي سيوپنج سال گذشته چه نوشته است، چون او دست از انتشار آثارش کشيد و اکنون بهنظر ميرسد که اينکار را براي هميشه کرده است... چرا او گوشهگيري را انتخاب کرده بود؟ آيا در خواستهاش براي تنهاماندن صادق بود؟ آيا اين حرکت او ترفند تبليغاتي بود؟... دليل اين انزوا هرچه که بود، فردي گوشهگير ميتواند بدون اينکه - حداقل براي مدتي کوتاه - مردم زيادي از آن مطلع شوند، به روياها و دلمشغوليهايش بپردازد. اکنون درحالي که سلينجر سالهاي پاياني عمرش را در خانهاي بر فراز تپه در کورنيش ميگذراند، چه کسي جز کابين در دنياي او در کنارش است؟ در واقع افراد زيادي: واقعي و خيالي. فراني و اونا و دختري که اصلا کمر نداشت و بتي اپس و فيبي و جويس و ازمه و کلير و سيمور و ويت و زويي و سيلويا و دختر جوان ويني و البته هولدن، هولدن هميشه با اوست.»