بستن

دربست، استادیوم، جایگاه خانم‌ها

دربست، استادیوم، جایگاه خانم‌ها
فرزانه گلچین

خواهرم زل‌ زده به صفحه لپ‌تاپ.

مادرم مي‌پرسد: «ديگه چرا سرت تو لپ‌تاپه؟ سريال جديد اومده، داري دانلود مي‌کني؟»

خواهرم جواب مي‌‌دهد: «نه. اون سايت‌ها که فيلتر شد. مي‌خوام براي بازي ايران- کامبوج بليت بخرم. بايد حواسم باشه. سريع تموم مي‌شه. يه سري تموم شد.»

پدرم که فيلترشکنش کار نمي‌کند و پکر است، مي‌گويد: «تلگرام که نداريم، سريال هم نداريم؟! لابد الان بايد پول بدم بريد سينما.»

بعد ادامه مي‌دهد: «خدا کنه بليت گيرش بياد، يه تفريح کم‌خرجه.»

همان‌موقع پسرم و مادربزرگ از اتاق مي‌آيند بيرون. صورتشان را ناشيانه نقاشي کرده‌اند. کار پسرم است. روي صورت خودش پرچم کشيده، روي صورت مادربزرگ معلوم نيست چه کشيده. همه خيره مي‌شويم به صورت مادربزرگ.

پدرم مي‌گويد: «مرغه.»

مادرم مي‌گويد: «چرا مرغ؟! خروسه.»

من مي‌گويم: «دعوا نکنيد. اردکه.»

پسرم مي‌گويد: «قو کشيدم. خب، صورت مادربزرگ بالا پايين زياد داره؛ سخته نقاشي‌کشيدن روش.»

منتظرم مادربزرگ به مادربزرگ خطاب‌کردن و ايرادگرفتن پسرم از پوستش اعتراض کند، اما چيزي نمي‌گويد. انگار آلزايمرش عود نکرده و نقش مادربزرگي را پذيرفته.

خواهرم مي‌گويد: «نمره‌ اين قو نياز به تلاش بيشتره.»

مادربزرگ مي‌گويد: «براي من بليت بازي ملوان را بگير. قوي سفيد خزري.» و به پسرم اشاره مي‌کند.

پسرم استاديومي جواب مي‌دهد: «ملوان بندر انزلي.»

ادامه مي‌دهد: «غفور ما...» پسرم جواب مي‌دهد: «شيره.»

خواهرم مي‌گويد: «مادربزرگ فعلا فقط همين بازي بليت‌فروشي شده.»

مادربزرگ باز هم اعتراضي به مادربزرگ خطاب‌کردن خواهرم نمي‌کند. خيالم راحت مي‌شود حالش امروز بهتر است. پس من هم عمه‌طلعت نخواهم شد.

پسرم شيپورزنان دور خانه مي‌چرخد و اسم يکي‌يکي‌مان را صدا مي‌زند و خواهرم جواب مي‌دهد: «شيره.»

به من که مي‌رسد مادربزرگ مي‌گويد: «طلعت، هوووووووو.»

در عجبم که حتي پسرم را مي‌شناسد، اما به من که مي‌رسد آلزايمرش عود مي‌کند و من را با خواهرشوهرش، عمه‌طلعت اشتباهي مي‌گيرد.

پسرم مي‌رود کنار خواهرم و مي‌‌گويد: «براي من هم بليت بگير.»

خواهرم مي‌گويد: «تو رو راه نمي‌دن قسمت خانم‌ها.»

پسرم لب ورمي‌چيند. مي‌گويم: «تو قدت بلنده، يادت نيست بردمت آرايشگاه، خانومه گفت ديگه نيارش.»

مادربزرگ مي‌گويد: «از بس درازي، بچه طفل معصوم بهت رفته.»

پدرم مي‌گويد: «عمه طلعت خدابيامرز خيلي دراز بود، مادربزرگ ياد داده بود، بهش مي‌گفتيم پلنگ صورتي.»

از شانس من، قدم به عمه‌طلعت نرفته است. البته براي مادربزرگ اهميتي ندارد و از ميزان منفوريت من کم نمي‌شود. مي‌گويم: «کاش جايگاه خانوادگي داشت.»

رو به پسرم مي‌گويم: «به بابا مي‌گم مرخصي بگيره، ببردت.»

پسرم مي‌گويد: «تا اون موقع بليت تموم مي‌شه. بابا هم هيچ‌وقت اضافه‌کار رو ول نمي‌کنه.»

پدرم مي‌گويد: «نگران نباش واسه ما تا آخرين لحظه بليت هست. من خوندم تا حالا فقط پونصدتا بليت آقايون فروش رفته. خودم مي‌برمت.»

خواهرم مي‌رود توي اتاق و با يک مقنعه برمي‌گردد و مي‌‌گويد: «اين هم راه‌حل. ما هميشه راه‌حل داريم.»

مادر مي‌گويد: «گهي زين به پشت و گهي پشت به زين.»

پدرم مي‌گويد: «بله. هميشه. فيلترشکن من هم کار کرد.»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی