بستن

او سنگ آورد، ما کاغذ

او سنگ آورد، ما کاغذ
فرزانه گلچین

پسرم از مدرسه برگشته و خيس عرق است؛ اما پکيج خراب شده، آب گرم نداريم که حمامش کنم. همان موقع بالاخره از خياطي زنگ مي‌زنند که بروم لباس فرم مدرسه‌اش را بگيرم. با خواهر و پسرم راهي مي‌شويم. توي راه متوجه مي‌شوم که برگه نشاني را فراموش کرده‌ام بياورم. هرچه فکر مي‌کنم اسم ساختمان و کوچه را يادم نمي‌آيد. فقط يادم است که گفته بود خياطي در زيرپله است.

خواهرم به‌سمتي اشاره مي‌کند و مي‌گويد: «بيا، اين هم زيرپله. نوشته محل پخش آزمايشي لباس فرم.»

فکر مي‌‌کنم محل پخش آزمايشي يعني چه؟ ولي مي‌رويم پايين. همين‌که مي‌رسيم پايين برق مي‌رود. آن‌قدر تاريک است که چهره‌ها مشخص نيست؛ اما از قد و قامتشان معلوم است وسط کلي بچه هستيم.

يکي‌شان مي‌آيد جلو و مي‌گويد: «خاله، آخر صف اينجاست.»

يکي ديگر رو به پسرم مي‌گويد: «تو چرا اين‌قدر تميزي؟!»

جواب مي‌دهم: «پسر خوب، آدم به کسي تيکه نمي‌ندازه، امروز پکيج خراب بود، حموم نکرده.»

مي‌گويد: «خاله، تيکه ننداختم. واقعا پرسيدم.»

خواهرم مي‌گويد: «لابد مثل ديبي از افعال معکوس استفاده مي‌کنه.»

مي پرسم: «اصلا تو اين تاريکي تو چطور قيافه ما رو تشخيص دادي؟!»

جواب مي‌دهد: «خاله، چشمم به تاريکي عادت کرده، ما شما را مي‌بينيم، شما ما را نمي‌بينيد.»

خواهرم مي‌گويد: «خاله؟ چقدر بچه پيدا کردم.»

مي‌گويم: «آره. نمي‌دونم چرا خاله خاله گفتنشون برام آشنائه.»

يکي‌شان از پسرم مي‌پرسد: «شما مال کدوم دسته‌ايد؟»

پسرم اسم مدرسه‌اش را مي‌گويد. همه با هم به ما مي‌خندند. همان‌موقع يکي از بچه‌ها حرف زشتي مي‌زند. خوشبختانه پسرم در همين چند روز مدرسه اين فحش را ياد گرفته و سوالي نمي‌پرسد.

خواهرم مي‌گويد: «اينجا هم فحش مي‌دن، نکنه از اينجا به زيرزمين استاديوم آزادي تونل زدن.»

مي‌گويم: «خواهر من، کمتر فيلم ببين. بعد هم از فيفا همين روزها ميان با نظارت کامل از در وارد استاديوم مي‌شي، نگران نباش.»

پسرم دارد به يکي از بچه‌ها سنگ، کاغذ، قيچي ياد مي‌دهد.

مي‌گويم: «ببين آن‌قدر سرشون تو تبلته، بازي معمولي بلد نيستند.»

خواهرم مي‌گويد: «ولي چه بچه‌هاي مستقلي! همه‌شان تنها اومدن.»

مي‌گويم: «مستقل؟! وسط اين همه گرگ آدم بچه را تنها نمي‌فرسته.»

تا نوبتمان شود کانال خبر را از توي گوشي چک مي‌کنم.

تيتر خبر را براي خواهرم مي‌خوانم: «اعطاي لباس متحدالشکل به کودکان کار»

خواهرم مي‌گويد: «ما هيچ، ما نگاه.»

همان‌موقع نور موبايل مي‌افتد روي مشت کبره‌بسته‌ پسري که دارد با پسرم سنگ، کاغذ، قيچي بازي مي‌کند. او سنگ آورده، پسرم کاغذ. نور را مي‌چرخانم بين بچه‌ها. سر و وضع‌شان را که مي‌بينم يادم مي‌آيد صداي خاله خاله گفتنشان چرا برايم آشناست. سر چهارراه‌ها شنيده‌ام. گويا به‌جاي لباس مدرسه قرار است لباس کار بگيريم. به خواهرم مي‌گويم. تا مي‌خواهيم برويم بالا، برق مي‌آيد. همان‌موقع يک دسته آدم مي‌آيند پايين. گويا فيلمبرداري است.

قيافه يکيشان که دارد به‌صورتش پودر مي‌زند خيلي آشناست. منتظر دوربين فيلمبرداري‌ام که يکي از همراهان دوربين موبايلش را روشن مي‌کند و با دست اشاره مي‌کند حرکت.

مرد بين بچه‌ها تراول پخش مي‌کند. گويا فيلمبردار دارد استوري مي‌گذارد که کاملا اتفاقي شاهد اين صحنه بوده.

کات.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی