بستن

داستان معاصر را از مسیر بوم متحول کنیم

داستان معاصر را از مسیر  بوم متحول کنیم
سمیرا سهرابی روزنامه‌نگار و داستان‌نویس آرمان ملی ـ سرویس ادبیات و کتاب: احمد آرام(1330 ـ بوشهر) نويسنده‌اي است صاحب‌سبك که با به‌كارگيري روايتي وهم‌آلود، آميختن رويا و واقعيت، و عناصري از فرهنگ مناطق بومي جنوب ايران، صداها و تصاوير تازه‌اي خلق مي‌كند؛ جنوب پررمزوراز آرام که پیش‌تر با سمفونی «صدا» در «مرده‌ای که حالش خوب است» و «حلزون‌های پسر» خود را نشان داده بود، با «صدا»یی تازه‌ در «باغ استخوان‌های نمور»(نشر نیماژ) وجه غیربومی پیدا کرد و با مفهومی جهان‌شمول خود را به رخ جهان کشید. «سگی در خانه یک آنارشیست دست دوم» کتاب بعدی آرام است که از سوی نشر پیدایش منتشر شده و فراتر از جنوب داستانی آرام رفته است و تصویری دیگر از جهان داستانی او به خواننده می‌دهد. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با احمد آرام به‌مناسبت انتشار این دو کتاب است.

ايده‌هاي داستاني شما طيف عظيم و متنوعي را شامل مي‌شود. اين همه ايده‌هاي متنوع از کجا مي‌آيند؟

به‌طور واضح و آشکار نمي‌دانم از کجا مي‌آيند، اما مي‌دانم که دغدغه‌هاي من آنها را مي‌سازند و توي مغزم تلمبار مي‌کنند، مثل بطني که قرار است يک جنين را تا مدت‌ها نگه دارد و به آن غذا برساند. در اين فاصله زماني کوشش مي‌کنم در راستاي آن ايده يادداشت جمع کنم تا پربار شود. راستش گاهي يک ايده سال‌ها با من مي‌ماند و هرگاه شرايط مناسب بود پيدايش مي‌شود. به همين سادگي.

هر ايده داراي چه پتانسيل يا جذابيتي است که احمد آرام را وامي‌دارد تا آنها را به‌کار بگيرد؟ آيا پيش از آن به ژانر و سبک خودتان فکر مي‌کنيد و بعد، آن ايده را به‌تناسب زبان روايي‌تان به‌کار مي‌بريد؟

به‌طور طبيعي هر نويسنده‌اي خصلت‌هايي دارد که در روند نويسندگي آن را تربيت کرده است. گاهي هر ايده‌اي به‌کار نمي‌آيد و من فوري تشخيص مي‌دهم که آن ايده بسيار تق‌ولق است و ذائقه‌ نوشتاري من نمي‌تواند آن را هضم کند و باهاش ارتباط برقرار کند، اما اين‌طور نيست که آن را ناديده بگيرم؛ حتما جايي مسکوت مي‌ماند تا وقتي که روحيه‌اي متناسب با آن ايده بيايد سراغم. همه‌چيز مربوط مي‌شود به آن شرايطي که من درش زندگي مي‌کنم. معمولا من در شرايط سخت زندگي ايده‌هاي خوب پيدا مي‌کنم؛ ايده‌هايي که زبان مرا بفهمد و بتوان به سبک نوشتاري قوام ببخشد.

در مجموعه‌داستان «سگي در خانه‌ يک آنارشيست دست دوم» گاه ديده مي‌شود که ديالوگ نقش مهمي ايفا مي‌کند؛ ظرافت زباني و انتخاب واژگان در هر ديالوگ سويه‌هاي پس‌پشت داستان‌ها را مي‌سازد. آيا اين‌همه دقت و ممارست در امر ديالوگ‌نويسي سرچشمه‌اش در همان ادبيات نمايشي‌ است؟ يعني توجه به شخصيت‌پردازي و گفتمان آدم‌ها زبان را قوي مي‌کند؟

مطمئنا چنين است، يعني نمايشنامه‌نويسي اين امکان را به من داده است تا اين‌بار، سوا از فضاي روايت‌گونه‌ رمان يا داستان، صداي شخصيت‌هايي را که خلق کرده‌ام از روي صحنه بشنوم و بدانم کجاي کار حرف نادرست زده و در کجاي کنش‌هاي دراماتيک، ديالوگ، شخصيت‌ها را نجات داده است. در اين روند است که ظرافت زباني بيان را عميق مي‌کند. اجازه دهيد به شکسپير اشاره کنم که از سنت کلاسيسم با خود امکاناتي را وارد نمايشنامه کرده که متکي به زبان است. توجه کنيد به نمايشنامه «هملت»، خصوصا خود هملت، همين ‌که اشخاص فرادست سخن مي‌گويند ديالوگ‌ها شاعرانه مي‌شود، اما وقتي پاي مردمان فرودست به ميان مي‌آيد ديالوگ‌ها عاميانه مي‌شود؛ و اين يعني جادوي ديالوگ. توجه کنيد که هنگام خوانش يک داستان مخاطب در سکوت صداها را مي‌شنود، ولي در تماشاخانه يک ارتباط خوني و انتفاعي حس‌ها را به هم گره مي‌زند، هم تماشاگر و هم بازيگر مي‌دانند چگونه همديگر را بفهمند. از شانزده‌سالگي تا حالا که نمايشنامه مي‌نويسم عادت کرده‌ام در مسير ابلاغ ديالوگ‌ها، شخصيت‌ها را از چشمخانه‌ يک روانکاو تفسير کنم؛ چراکه بايد ديالوگ‌ها به‌خوبي به کارکرد خود برسد.

آنچه که در اين مجموعه‌داستان بارز است، اين است که شما از فضاي بومي جنوب فاصله گرفته‌ايد و داستان‌ها در کلان‌شهرها جريان مي‌يابد، اما وجه مشترک همه‌ داستان‌هاي شما در نوعي جادو است که در آثار ديگران کمتر ديده شده، و قدر مسلم اين است که جادو در ساختار داستان‌هاي شما موثر واقع شده؛ جادو و خيال وجوه جدانشدني داستان‌هاي شماست، چرا؟

اگر چرايش کشف شود به گمانم ديگر همه‌چيز به پايان مي‌رسد، اين چرايي جادو است که موضوع را سرپا نگه مي‌دارد. هر شهري چه در جنوب چه در شمال يا غرب يا شرق جادوي خود را دارد. ما همين که بين خير و شر گير مي‌افتيم تلاش مي‌کنيم همه‌چيز را عادلانه قضاوت کنيم، جادو در حالت رويا و خيال به سراغمان مي‌آيد و ما را انتخاب مي‌کند، چنين جادويي دستور زبان خاصي ندارد، که اگر داشت محدود مي‌شد. به «دن‌کيشوت» نگاه کنيد، تا زماني که به شکل يک ديوانه در تخيل خود غيرمنطقي زندگي مي‌کند، ديوانه‌وار خودش را دوست مي‌دارد، همين‌که پرت مي‌شود به واقعيت مجبور است مردم را به نبرد دعوت کند؛ چراکه در آنجا توسط جادو نجات مي‌يابد، اما در دنياي واقعي آن جادو محو شده است و تنها تصاويري وهم‌انگيز با خود دارد که مردم را به خنده وامي‌دارد. سروانتس مجبور است در اين حالت، براي حفظ اعتبار کاراکتر خود، يک جادوي ديگر را به‌کار گيرد که همان جادوي زبان است، همين جادو «دن‌کيشوت» را جهاني مي‌کند. درواقع ما نمي‌دانيم جادو چيست و همين مي‌تواند عمق زيبايي‌شناسي آن را بر ما معلوم دارد.

بدون‌شک بالندگي شما در جغرافياي جنوب، و امکانات موجود سوق‌الجيشي، همه‌و‌همه، به شما فرصتي داده تا در اين مسير ورزيده شويد، اينها چگونه به‌راحتي وارد ساحت داستان‌هايتان مي‌شود؟

با يک حس و زبان تدويني. هر نويسنده‌اي به تناسب فرهنگ و هويت خودش يک زبان تدويني دارد. در زندگي روزمره هرکس که از نقطه‌اي به نقطه‌ ديگر مي‌رود فوري زبان تدويني به سراغش مي‌آيد. آدم‌ها زمان و مکان خود را در ذهن‌شان تدوين مي‌کنند، حتي وقتي که از اين سمت خيابان به سمت ديگر مي‌روند اين زبان تدويني کارکرد دارد، وگرنه تمام تصاويري که او پشت سر گذاشته جز يک مشت «راش»هاي بي‌معنا چيز ديگري نيست. حس من به من مي‌گويد چه چيزهايي را بايد در حين زندگي‌کردن ثبت کنم، و از چه چيزهايي پرهيز نمايم. اين زبان تدويني به من امکان انتخاب مي‌دهد، و پس از اين آن چيزهايي را که دوست دارم از يک صافي مي‌گذرد و وارد ساحت داستان مي‌شود.

از ويژگي‌هاي کتاب «سگي در خانه يک آنارشيست دست دوم» پرداخت به نسل‌هاي متفاوت است؛ که گاه تفاوت سني آدم‌ها مانعي سر راه روايت قرار نمي‌دهد تا از نظر روانشناختي خللي به وجود آورد، بل اين تفاوت سني شما را به سمت‌وسوي کشف زبان و انديشه‌ اين رقم آدم‌ها مي‌کشاند، جالب است بدانم چگونه خودتان را با انديشه‌ نسل جوان، خصوصا زبان مخفي آنها، که ساخته و پرداخته خودشان است، تطبيق مي‌دهيد و همسو مي‌کنيد؟

من به دليل برخورد و همنشيني با نسل‌هاي جوان به‌خوبي با روحيات آنها آشنا هستم و مي‌دانم عکس‌العمل آنها در مورد ترس و تحقير چيست، به همين دليل سعي مي‌کنم در هر سني که قرار گرفته‌ام هميشه بيست‌وپنج ساله باشم.

شما در داستان «دهان باز لوليتاي چپ‌دست» يک ترفند به کار برده‌ايد، يعني داستان «من، مارلا و راسپوتين» را که در کتاب «بيدارنشدن در ساعت نمي‌دانم چند» چاپ شده، بهانه قرار داده‌ايد تا از دل اين داستان، داستان ديگري بيرون بکشيد، که بسيار جالب است، و موفق هم بوده‌ايد، چرا خواستيد بين اين دو داستان پيوندي ايجاد کنيد؟

من به تجربه‌کردن عادت دارم، چه اشکال دارد آدم تا آخر عمرش تجربه کند؟ تجربه‌کردن مانند سفرکردن است که آدم‌ها در هر مسير تازه دانشي به دانش‌هايش اضافه مي‌شود. گاهي يک داستان جديد يک داستان قديمي را صدا مي‌زند، و ناگهان يک اتفاق مي‌افتد و يک جهان داستاني ديگر کشف مي‌شود.

آيا در مسير نوشتن، شده داستان يا رماني، اذيتتان کرده باشد تا به نتيجه‌ دلخواه‌ نرسيد؟ براي مثال نمونه داستان‌هايي مانند «بنگ‌بنگ» يا «بزاق مار»، حتي داستان «دهان باز لوليتاي چپ‌دست»، که داستان‌هايي درخور توجه و سختي هستند؛ سخت نه از نظر خوانش، منظورم فضاسازي و به بازي‌گرفتن مکان و زمان‌هاي متغير است.

هر چقدر زندگي سخت شود، درون ما يک پيچيدگي مبهم رشد مي‌کند، انگار در حلقوم جامعه‌ بسته‌اي گير افتاده‌ايم و بدون آنکه بخواهيم، خودمان را پيچيده نشان مي‌دهيم. آدم‌هاي معمولي هم اغلب به دليل سردرگمي‌ها ديرفهم و غيرقابل دسترس هستند؛ در ادبيات چنين اتفاقي مي‌افتد و همين رخداد داستان را پيچيده نگه مي‌دارد. بعضي از داستان‌هاي خطي نخ‌نما، که طبق دستورالعمل ارسطويي نوشته مي‌شود، مخاطب را آسان‌پسند تربيت مي‌کند. چنين داستان‌هايي که تمام مي‌شود مخاطب هم تمام مي‌شود، زيرا در او هيچ‌چيز ته‌نشين‌نشده تا به فکرکردن واداشته شود. به «تذکره‌الاوليا» عطار نيشابوري نگاه بيندازيد؛ هفتادودو عارف بررسي مي‌شوند که هر کدام با گذر از هزارتوهاي خودشان به بيان بهتري مي‌رسند و درواقع خودشان را معنا مي‌کنند و در اين راستا اين کتاب کهن وارد يک تکنيک مدرن روايي مي‌شود. شخصيت‌هايي که تذکره‌هاشان بيان مي‌شود متعلق به قرون مختلف‌اند، از قرن دوم تا پنجم و اين حيرت‌انگيز است. تهِ چنين تذکره‌هايي يک زيبايي‌شناسي خلاقانه‌اي وجود دارد که مدام زبان روايت را نو مي‌کند. اين کتاب شاهکار عطار است.

نکته جالب در اينجاست که شما پاي انسان معاصر را نيز به ميان مي‌کشيد، دغدغه‌هاي اين رقم آدم‌ها، سرگرداني‌هايشان، دردهايشان، سوا از آن چيزي که در جامعه ديده مي‌شود، به تصوير مي‌کشيد، و همه آنها به شکل درستي وارد داستان‌هاي شما مي‌شود، در اينجاست که مخاطب، ناگهان مقابل شخصيت‌هاي احمد آرام قرار مي‌گيرد و فوري متوجه مي‌شود که حالا بايد اتفاقي رخ دهد تا ما نتوانيم بقيه مسير را حدس بزنيم، اما مسير نامعلوم است؛ يعني ما با يک کنش نو، با يک فراچالش روبه‌رو مي‌شويم که در ادبيات ما کمتر اتفاق افتاده!

قدر مسلم نگاه شما در حين خوانش و تفسير، قضيه را دروني مي‌کند، و درستش هم همين است. من هميشه کوشش دارم از آدم معاصر تصويري ارائه دهم که سرشار باشد از تازه‌گي و بکربودن. براي همين است که از مسيرهاي صعب‌العبور نمي‌ترسم. آدم‌هاي معاصر شانه‌به‌شانه‌ من زندگي مي‌کنند، هرکدام از آنها که عجيب‌و‌غريب‌تر است، مطمئنا روايت را متحول مي‌کند.

حالا که به هزارتو اشاره کرديد، مي‌توانم بگويم تمام شخصيت‌هايي که شما در داستان‌هايتان ارائه مي‌کنيد لاجرم هرکدام از آنها داراي زواياي پنهان و پر از لايه‌هاي زيرين هستند، يعني اين‌جور شخصيت‌ها درواقع با هزارتوهايشان معناپذير مي‌شوند.

انتخاب شخصيت‌ها با وسواس صورت مي‌پذيرد. تا وقتي که کاراکترها رفتار درست داشته باشند، و آنها بتوانند قسمتي از تاريخ معاصر را با خود حمل کنند، مي‌توانند همنوايي داشته باشند با ساختار و ضرباهنگ داستان. در چنين صورتي ا‌ست که کرم ابريشم به سلامت از پيله بيرون مي‌زند و من مي‌توانم به‌دقت آنها را به نمايش بگذارم.

برگرديم به خشونتي که وارد داستان‌ها شده؛ زيبايي‌شناسي اين خشونت‌ها از کجا مي‌آيد که تبديل مي‌شود به نوعي آموزه‌هاي روانشناختي؟ آيا مي‌خواستيد با نشان‌دادن خشونت تعريف تازه‌اي از عصر مدرن و آدم‌هاي عاصي داشته باشيد؟

جهان روزبه‌روز خشن‌تر و غيرقابل تحمل‌تر مي‌شود، و ما هميشه در حالتي اضطراري قرار داريم؛ کنار يک آژير قرمز. متاسفانه خشونت در همه‌ آدم‌ها نهادينه شده، و جالب است بدانيم که اين رقم آدم‌ها، اين خشونت را زبان طبيعي بدنشان مي‌دانند. از قرن نوزده ميلادي و پس از انقلاب صنعتي، به مرور زمان، احساس ترس و وقوع جنگ‌هاي پي‌درپي، وارد بدن انسان معاصر شده. انسان با همين دغدغه‌ها به زندگي خود ادامه مي‌دهد، و در راستاي چنين دغدغه‌هايي، روزانه، خشونت به تعريف تازه‌تري مي‌رسد. معلوم نيست فردا چه اتفاقي خواهد افتاد و کابوس‌ها چگونه رفتار آدم‌ها را کنترل خواهند کرد. به هر صورت توي کله‌ همه‌ ما ناقوس‌هايي‌ هست که مدام به صدا درمي‌آيد.

در داستان «بزاق مار»، درواقع وهم داستان ما را وارد فضايي سوررئال و جادويي مي‌کند تا به دو نکته توجه کنيم يکي زبان به‌شدت بصري اين داستان، که مانند يک فيلمنامه‌ دکوپاژشده ديده مي‌شود و کارکردي منطقي دارد و ديگر حضور «بو»ها که حس مخاطب را تحريک مي‌کند؛ اين دو عنصر فضاي مضطرب‌گونه، تا آنجايي به ما منتقل مي‌شود که بيرون‌آمدن از آن داستان کار بسيار سختي است، انگار يک همذات‌پنداري غريب ما را اسير کرده، انگار اين داستان يک جور نوشيدني است که وقتي وارد خون مي‌شود، ديگر کاري از دست ما ساخته نيست.

اين خيلي خوب است. من مي‌کوشم اعتماد مخاطب را جلب کنم، اگر اعتمادي به خواننده نداشتم دوران نويسندگي‌ام به پايان رسيده بود. همين که کسي کتابي از من مي‌خواند و در تعليقي گرفتار مي‌شود، يعني گاهي مخاطب، از هر رقمش، از بازي‌هاي ذهني لذت مي‌برد، ممکن است برايش باورکردني نباشد، اما فراموش نکنيم که اغلب مردم با اينکه يک‌جور جنون واقع‌گرايي دارند، در خودشان دنياي تخيلي را در کنار دنياي مستند قرار مي‌دهند، از اين به بعد ديگر نويسنده کاره‌اي نيست، اين اوست که «بوها» را به تناسب سليقه‌اش دنبال مي‌کند؛ چراکه تصاوير را درک کرده است.

تأکيد شما بر فرهنگ عامه و بوم‌نگاري‌، تا آنجايي است که «فرابوم» يا پسابوم را نگره‌اي براي نجات داستان معاصر مي‌دانيد، آيا پافشاري شما در اين زمينه ثمر خواهد داد؟

نمي‌دانم ثمر خواهد داد يا نه، اما هميشه تأکيد کرده‌ام که بوم زبان گشوده‌شده‌ مردماني ا‌ست که هرگاه به باورها يا افسانه‌هاي خودشان مراجعه مي‌کنند، هويت و جغرافياي متعلق به اقليم خود را بسامان مي‌رسانند، چراکه بوم به ما امکاناتي مي‌دهد تا فرهنگ اقليمي را بازخواني کنيم. حالا به‌عنوان يک نويسنده وظيفه‌ مهمتري به‌عهده‌ ماست، اينکه داستان معاصر را از اين راه متحول کنيم.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی