خواهرم ميخواهد با دوستانش برود کنسرت خواننده موردعلاقهاش. پدرم اولش خيلي روشنفکرمآبانه واکنش نشان ميدهد: «بهتون خوش بگذره.» اما همينکه هزينه بليت را ميشنود، ميگويد: «چه معني داره دختر بره کنسرت. لابد تا ديروقت هم طول ميکشه.»
مادرم ميگويد: «همينجا، تو خونه گوش بده. چه فرقي ميکنه؟»
پدرم ميگويد: «دخترم، اينجا رو يهجوري نورپردازي ميکنم، قشنگ باورت بشه رفتي کنسرت. به دوستات هم بگو بيان اينجا.»
خواهرم ميگويد: «نورپردازي؟! لابد با خاموش روشن کردن چراغها.»
پدرم ميگويد: «مگه اين دايرهها که تو عروسيها خاموش روشن ميشه کرايهاش چنده؟»
خواهرم پوفي ميکند و ميگويد: «شما هيچ اهميتي به من نميدين.»
مطمئنم اگر برادرم ميخواست برود کنسرت، حتي کسي جوابش را هم نميداد، چه برسد به پيشنهاد راهکار.
مادرم ميگويد: «اگر صداي آهنگ را زياد کني حله؟»
خواهرم ميگويد: «جواب همسايهها را چي ميدي؟»
مادرم کمي فکر ميکند و به من اشاره ميکند: «برو خونه اينا هرچقدر دلت ميخواد صداي آهنگ را زياد کن.»
با اعتراض ميگويم: «مامان، بعد من جواب همسايههامون رو چي بدم؟»
مادرم جواب ميدهد: «تو که تا يکي، دو هفته ديگه ميري از اونجا. يهکم با خانوادهات همکاري کن.»
ميگويم: «من که کاملا قانع شدم.»
پسرم ميگويد: «ماماني راست ميگه، تو اين يکي دو هفته ميتونم تو خونه فوتبال بازي کنم.»
چيزي براي گفتن به پسرم ندارم.
خواهرم ميگويد: «بعد وزير بهداشت ميگن چرا افسردگي زياده.» ناگهان پدرم گفت: «آها، آقاي جهانگيري گفته بهزودي شرايط براي حضور خانمها در استاديوم فراهم ميشه. اونجا هم خوبه. تا دلت بخواد جيغ و داد کن. لذتي که در تماشاي فوتبال توي استاديوم هست اصلا توي کنسرت نيست.»
فکر ميکنم بابا کي رفته استاديوم، من يادم نميآيد.
ميگويم: «بابا اگه استاديومها تجهيز بشه، پول بليت گرون ميشهها. اونوقت هم موافقي؟»
خواهرم ميرود توي اتاق و در را محکم ميبندد. ميخواهم ترانه خواننده موردعلاقهاش را که در مورد طريقه بستن در است برايش بخوانم که هم يادم نميآيد، هم فکر ميکنم شر ميشود.
خيالمان راحت ميشود که خواهرم بيخيال شده که از اتاق ميآيد بيرون. شال آبي سر کرده و روي صورتش چندتا خط آبي کشيده. ميگويد: «پول بدين شال آبي بخرم، اين خيلي کهنه شده.»
پسرم ميگويد: «خاله سرخپوست شده.»
ميگويم: «مگه تو استقلالي هستي؟»
ميگويد: «تا حالا نبودم، از اين به بعد هستم. هم رنگ آبي بيشتر بهم مياد، هم خواستم اعتراضم را به بابا نشان بدم.»
بابا پرسپوليسي است. رنگ آبي را که ميبيند صورتش سرخ ميشود.
ميگويد: «اصلا چه معني داره دختر بره استاديوم.»
ميگويم: «ميخواي برو ديوان عدالت شکايت کن، چه معني داره دختر سوار موتور بشه، بره استاديوم.»
همين موقع مادربزرگم که تازه بيدار شده، ميگويد: «منم ميام استاديوم، ميخوام امضا بگيرم.»