درس گفتارهایی از ادبیات فرانسه(13)
اوژن یونسکو
تکه پارههای زندگی
مطابق دیدگاه یونسکو تنها عشق است که میتواند آهن را خرد کند. هیچ چیز در برابرش نمیتواند مقاومت کند. عشق واقعی ترک نمیکند، مشکل نمیشناسد، کنار نمیکشد. دست کشیدن مال افراد حقیرست. عشق مورد نظر او در زیر زمینها، سیاه چالهها و محبسهای روح انسان وجود دارد و چنین عشقی است که همیشگی است، انسان آن را از منفذهای باریک روح به درون میکشد، در خود میپرورد و پس آنگاه که به عرصه حیات مستقلاش پا گذاشت با آن سرفرازی میکند، در این بین رنج اش را میکشد و اندوهش را چون شیره جان لمس میکند. یونسکو آنانی که از عشق مینالند و یا خود را بابتش ملامت میکنند برنمیتابد. عشق برای او یعنی چیزی ورای انسان و فراتر از حیات انسان و در نوعی نگاهی ایدهآلیستی تام فلسفه آفرینش را باری به زندگی درآمدن عشق میداند وبس. میگوید عشق نوعی نوستالژی بینام و نشان است. عشق به کویر یا آبی دریا ممکن وشدنیتر بهنظر میرسد اما به آدمها هرگز. در عرصه زندگی اجتماعی و در نوشتالژی غمانگیز ارتباطات با دیگر آدمها هم چنان و بهطور کاملا غیر ارادی، سلینوار همه چیز را آن بیرون تاریک و یخزده میبیند و برای دانستن درونشان خیلی خود را به زحمت
نمیاندازد؛ چرا که با چشمان طبیعی و غیرمسلح خود و به وضوح و روشنی آب و آبی آسمان بالای سرش میبیند که نیمی از مردم امیال تشدید شده یا واپس زده دارند. از منظر جامعهشناختی یونسکو آدمها در بستری از تحریک و حسادتهای کوچک زندگی میکنند؛ تحریکات فرویدی غریزی و حسادتهای ناشناخته ناشی از خود کمبینی و بعضا خودخواهیهای حقارتانگیز. انسانشناسی یونسکو شاید نقطه عطفی در ابراز عقیدههای مردی باشد که برای نشان دادن لایههای زیرین لبخندها نمایشنامههای بسیاری را به روی صحنه برده تا به انسانها نشان دهد پشت آن همه لبخندهای تصنعی حقیرنوازانه چه مصیبتهای شخصیتی صرف یا چه روایتهای غمانگیزی شکل گرفته، داستانهایی از یک منظر سترون و حقیقی و از یکسو جبارانه و فناپذیر. اوژن از این که آدمهای زیادی زندگی را جدی میگیرند دچار سرگشتگی حیرتانگیزی میشود که با هیچ منطق و برهان نمیتواند برای آن پاسخ درخور و اقناع کننده بیابد. عجیب تر از خود زندگی آدمهاییاند که تا آخرین لحظه خشنود وتسلیماند چرا از خود نمیپرسند که روزی باید بمیرند. از زندگی و نمایش غمانگیز صحنه زندگی که بگذریم یونسکو به مرگ نیز نگاهی متفاوتتر از آن چه
که در جریان است دارد، او معتقدست که آدمها چون نمیتوانند مرگ را به تعویق بیندازند همدیگر را میکشند، همه چیز را الکی سرهم بندی میکنند چون نمیتوانند غیر قابل توضیح را توضیح دهند. نکتهای بس ژرف و شگرف، غیر قابل توضیح را توضیح دادن بیشک نیازمند اندیشه است و روحی بزرگ و نگاهی دور از خودباختگیهای معمول و روزمره زندگی. زشتی و زیبایی که یکی از بزرگترین دغدغههای بشری است برای یونسکو اما نقطه عطفی است در گونهای از روشنبینی محض به دور از هر گونه وسوسه، انتخاب بین این دو هنری است بس متعالی و وارسته که نیازمند ذهنی هشیار و به دور از هرگونه خطای گزاف بینی است، و بدین معناست که میگوید زشتی یک نعمت و برکت است که بهخاطر استثنایی بودن، میتواند باعث دگرگونی زندگی باشد. آیا تا به حال به فکر تغییر چهره بودهاید؟! او در درون انسان دنیایی آفتابی میبیند که اگر این را میدانستند آنگاه زشتی دیگر برایشان نه تنها زشت که بسیار زیبا بود، از این منظر یخترین سرما هم نمیتواند در برابر گرمای قلب مقاومت کند بهشرط آنکه بدانیم کدام دکمه را بفشاریم تا روشن شود. ببینید میباید بعد از گذشت از زیبایی، بیدرنگ زشتی را انتخاب
کرد، اگر زشتی نتوانست جذابیتی داشته باشد مورد توجه قرار میگیرد و دربارهاش نقد مینویسند. زمانی که تاریکی محو شد بیمعنایی پاک میشود و مسیر را باز میکند. یونسکو انسان را به لحاظ جامعهشناختی مشروط میداند اما به لحاظ زیستن این را هیچ میپندارد و از لحاظ کیهانی ماجرا را بیش از اینها میبیند. انسان شناختی یونسکو دامنههایی بس عجیب و غریب دارد، دامنههایی به وسعت آسمانهایی که هنوز آدمی نتوانسته آنها را کشف کند، او انسان را تک یاخته مبهم و شوریده سری میداند که کل جهان و همه موجودات و غرایز در آن رسوخ کردهاند با انعکاسهایی که در او ایجاد کردهاند، به همین دلیل است که نتیجه میگیرد که ما تحت تاثیریم و هیچ گاه چیزی را تحت تاثیر قرار نمیدهیم. تمام زندگیمان تکهپاره پیش میرود برای رنج نکشیدن باید تسلیم شد در وهله اول حس نارضایتی است که در ما شکل میگیرد و بعد عذابمان میدهد. ما از دیگران میترسیم پس خود را به سمتشان پرتاب میکنیم تا آنها را خلعسلاح کنیم.