در دو- سه دهه اخير، زنان سهم بسزايي از شعر زمانه را به خود اختصاص دادهاند. حضور زنان را در سنوات شعر معاصر، خصوصا در سالهاي اخير، چطور ارزيابي ميکنيد؟
شعر برگرفته از مسائل پيرامون شاعر است و بنا به شرايط، شاعر هر بار از دري عبور ميکند. از ديرباز تاکنون، زنان و نقش آنها در شعر و ادبيات، وجود داشته اما گاهي به دليل برخي نگاهها، اين نقش کمرنگ ميشود. اگر به زمان مشروطه نگاهي داشته باشيم، بانو شمس کسمايي را ميبينيم که به همراه جعفر خامنهاي، تقي رفعت، ابوالقاسم لاهوتي و ميرزاده عشقي، از پيشگامان شعر نو بودند که تأثير و ميزان نوآوري در شعر هر کدام متفاوت بود. اما درکل؛ اين نيما بود که جهانبيني عميق و صورتشناسي نويني در شعر ارائه کرد که قالب و محتواي آن بسيار متفاوت با شعر کلاسيک بود و موجب پيدايش جريانهاي شعري متفاوتي شد. در چند دهه اخير، زنان با تکيه بر تواناييهاي خود، خواستار تغيير در نگاه و نظرات گوناگون بوده و هستند. اگر بخواهيم اين موضوع را در راستاي شعر و ادبيات بررسي کنيم، زنان با طلوع فکر در کلمه، با نگاه و ايدهاي مختص خود در مقام شاعرِ زن، روايتگر بخشي از وجود خود پيرامون زندگي و اطراف بودهاند و شعر را به زندگي گره زدهاند؛ آنچنان که اگر کلام زنان در اين راستا پررنگ نبود، شعر پارسي چيزي کم داشت.
به نظر شما، نمود و بروز يافتن شعر زنان، چه نسبتي با مباحث اجتماعي و جايگاه زن در جامعه ايراني داشته و دارد؟
از رابعه و مهستي گنجوي تا به امروز تعدادي از شاعران زن بودهاند. کنار هم قرار دادن شاعران زن و نگاه به سرودههايشان ميتواند در بهتر شناختن ديدگاههاي زنانه و موتيفهاي شعري در فضاي ادبيات از ديرباز تاکنون به ما کمک کند؛ به اينکه زنان در جامعهاي مردسالار، به لحاظ روحي و عاطفي به چه چيزي بيشتر توجه دارند و به لحاظ اجتماعي در طول تاريخ چگونه بودهاند و مخاطب در گذر از اين گذارها به اين مهم دست يابد که زن بودن و زنانه نوشتن در ميان نگاه و ايدههاي مردانه، جسارت و شکوه انديشه و فرديت را ميطلبد. آنگاه زن و زبان زنانه به خود ميبالد و رشد ميکند، چراکه زن هميشه با تمام مشقتهايي که در طول تاريخ داشته، ققنوسوار ميآفريند. زن، آفرينش است؛ حتي در تجلي يافتن غم بر او، باز هم فرديت را ميطلبد تا شکوفا شود. زمانيکه زن به فرديت برسد، به آزادي دسترسي پيدا ميکند و اين نيز منوط به خودبودن و خود را يافتن از هر حيث و جنبهاي است. زنان در تمامي دوران با تلاش خويش سعي کردهاند در راستاي اهداف خود قدم بردارند و جايگاه خود را بازيابند؛ جايگاهي که پس از دوران زن سالاري و پديداري اسطورهها و دوران مردسالاري، خط خورد و کمرنگ شد.
در حال حاضر، آيا ميتوان پيامها يا بهتر است بگويم رويکردهاي مشخصي را در شعر زنان برشمرد؟ اصلا ميتوان در شعر زنان، بهدنبال فصل مشترکي در تناسب با زيست زنانه در جامعه و يا هر موضوع مشخص ديگري بود؟
شعر را در کُنه وجودي خويش نبايد زنانه و مردانه شمرد؛ چراکه ذات شعر جنسيت ندارد و اين ماييم که آن را زنانه يا مردانه ميانگاريم. اما در مورد سوال شما، گرچه شعر زنان، گاه تحت سيطره زبان مردسالاري است؛ اما اکثر اين نوشتهها در بافت انديشگاني، رويکرد مشخصي دارد. هر نوشته، بنا به زيست و نگاه شاعر در شعر به تفاوت مينشيند. او که درد خود را در پيوند با اجتماع ميبيند، با او که نگاهش بر احساس زنانه و جنسيت ميچرخد، متفاوت است. رويکرد هر شاعر نسبت به زندگي، عشق، اجتماع، و... بنا به نوع زيستن و مطالعات و روحياتي که دارند، فرق ميکند. از پرسش شما سوالي در ذهن من تداعي شده و آن اين است که چرا در بسياري از گفتوگوها از شعر زنان گفته ميشود؟ و نه شعر مردان! گويي اجتماع هم ميداند در طول تاريخ، زنان ميتوانند در هر زمينهاي پيشگام باشند، اما دستهايي گاهي زنان را پس زدهاند... بگذريم؛ اين ماييم که زندگي را دوآليته ميبينيم و انسان را برحسب جنسيت نامگذاري ميکنيم؛ يعني ميگوييم «زن، مرد». وگرنه که به قول سيمون دوبوار: «تفاوتهاي زن و مرد، فقط تفاوتهاي بيولوژيك است؛ يعني در اندام ظاهري با هم مختلفاند». در مجموع؛ به عقيده من سرفصل مشترک زنان، حضور و آفرينش و رجوع به ذات وجودي خويش است که موجب تغيير ساختاري و نوشتار زنانه، ميشود.
در شعرهاي شما، هميشه رد پاي فلسفه يا نوعي فلسفيدن به چشم ميخورد. يکجور منازعه با خود در وادي انديشيدن که نظر فيلسوفي چون مصطفي ملکيان را نيز به خود جلب کرده است.(اشاره به يادداشت اين فيلسوف بر کتاب «ثانيههاي گيج»). کمي درباره اينباره توضيح ميدهيد؟
شاعر، بيانگر افکار و درونمايه خويش برحسب اجتماعي که در آن ميزيد، است. حال اين اجتماع ميتواند خانه، دوستان، محل کار و جامعه را تشکيل دهد. من نميخواهم فلسفي بنويسم اما در نوشتههايم، رد پاي فلسفه پديدار ميشود. فلسفه بنا به تعريفش، آزادي را دربردارد. آزادي از خرافات و عادات و تعصبات، فلسفه انسان را به خرد و تامل واميدارد تا بتوانيم رويکردي متفاوت و صحيح داشته باشيم. هايدگر «شعر» را «آفرينش کلامي هستي» ميدانست اما اين «آفرينش هستي» از ديدگاه او، نه هستي ويژه شعر که کل هستي به معناي جهان موجود است و براي اين آفرينش و رابطهاش با زبان، نوعي قداست قائل ميشود .
همچنين بينامتنيت و ارجاع به اسطوره در شعرهاي شما پررنگ است. اين کارکرد را ميتوان در شعرهاي مجموعه آخرتان يعني «تنها من بود ميان هيچ ميدويد» هم ديد. ريشه اين پيوندها از کجا آب ميخورد؟
گفتمان بينامتني و ارجاع به اسطوره، بيان پرسمانهاي اجتماعي و سياسي است که در شعر بسته به ذهنيت شاعر پديدار ميشوند. حال اگر در اين زمينه مطالعه داشته باشيم، در نوشتههايمان نقش پررنگتري مييابد که گاهي نيز ريشه در خرد جمعي و ضمير ناخودآگاه دارد. هميشه در ادوار شعر پارسي، نشان از اسطورهها و بينامتنيت در شعر بوده است. در واقع هيچ متني از متني ديگر جدا نيست، نوع بيان و زبان در انديشه است که ديگر آفريني را ميزايد. شاعر بايد به بازآفريني چيزي دست يابد که پيشتر وجود نداشته است.
با توجه با پارامترهاي مختلفي که امروز در بازشناسي شعر و موقعيت آن ميتوان درنظر گرفت، آينده شعر فارسي را در سدهاي که در سرآغاز آن هستيم، چطور پيشبيني ميکنيد؟ خصوصا در عصري که به تعبير برخي منتقدان ديگر عصر غولهاي دهه چهلي نيست.
ميگوييد به تعبير برخي منتقدان ديگر عصر غولهاي دهه چهل نيست اما اگر بخواهيم مانند همان غولها بنويسيم و بسراييم، تکراري بيش نيستيم. ما شاعران بايد با مطالعه متون کهن و نو و خواندن شعر بزرگان و همچنين نيما، شاملو، فروغ، براهني، سهراب، اخوان، رويايي و... از آنها عبور کنيم تا حرفي براي گفتن و آفرينش داشته باشيم. هر کجا که آگاهي رشد کند و شاعر مطالعه داشته باشد، ديگرگونه نيز مينويسيد. شاعر ميتواند با ساختاري منسجم و با بازيهاي زباني و بياني و با به پرواز درآوردن مرغ خيال و ريختن انديشه در متن، در مواجهه با واقعيات اجتماع، چنان بسرايد که دهها تاويل از آن سروده برآيد تا به ژرفاي شعر شاعر، آفرينها گفت. شاعر بايد بازتاب زمانه خود باشد. قطعا در قرن کنوني نيز ميتوانيم شاهد شاعراني با شعرها و آفرينشهاي متفاوت و خوب باشيم.
و در اين افق، زنان چه جايگاهي خواهند داشت؟
همانگونه که بنا به مستندات تاريخي مهستي گنجوي، در آن عصر زنستيز، جسارت گفتمان با مردان شاعر همعصر خويش را داشت، جهان ملک شاه خاتون، شاعر و فرمانرواي فارس با حافظ و حيدر شيرازي گفتوگوها داشت و رابعه قزداري شاعر، از آرمانش کوتاه نيامد. همانگونه که فروغ از خود، عشق و زندگي نوشت، بايد اين را بگويم که زنان هميشه ميتوانند در راس قرار بگيرند و چهبسا که اينبار درفش شعر پارسي در دست زنان باشد.
در پايان اين گپ و گفت، خوب است اشارهاي به مجموعههاي قبلي و فعاليتهاي حال حاضر خود بکنيد. آيا مشغول نگارش، سرايش يا در انتظار انتشار مجموعه يا کتابهاي تازهاي هستيد؟
کتاب شعر «ثانيههاي گيج» در سال 1392 شامل شعرهاي کوتاهي است که اوايل دهه هشتاد سروده شده است و توسط نشر ليان در تهران به چاپ رسيد. چاپ دوم و سوم آن نيز سالهاي بعد به بازار آمد. کتاب شعر «آدم از کدام فصل به زمين افتاد» در بهار 1395 توسط نشر شاني وارد بازار کتاب شد و همچنين کتاب شعر «زني ميان دو تاريکي،» زمستان 1397 توسط نشر مرواريد به چاپ رسيد که چاپ دوم آن نيز زمستان 1398 وارد بازار کتاب شد. کتاب شعر «تن ها من بود ميان هيچ ميدويد» بهمن ماه 1400 توسط که در من دميده شده و خوشهچينِ حواس کلمه در ضمير ازل است. در اکثر سرودهها، مسائل اجتماعي و فرهنگي، سياسي مد نظرم بوده که گاه نقب به عرفان يا فلسفه نيز ميزند. گاه نيز به فرديت ميرسند و نگاهي زنانه دارند، اما من به مرزبندي در شعر اعتقادي ندارم و به بيمرزي در زبان از حيث زنانه و مردانه ارزش بيشتري قائل هستم. نوشتن هميشه با من عجين بوده و هست، کتاب هايي را در دست چاپ دارم اما تا چه پيش آيد. «نوشتم تن را با يک هجا/ همه هجاها/ به حرف درآمدند.»