پس از ناآراميهايي که در ايران به وجود آمد و باعث شد که غربيها تحريمهايي را عليه ايران اعمال کنند يک تزي در بين تصميمسازان غربي شکل گرفت که در عرصه واقع ميتوانيم موضوعات را از يکديگر تفکيک کنيم. يعني موضوع حقوق بشر يک موضوع کاملا جداگانه از موضوع مرتبط با برجام است و همينطور برجام يک موضوع کاملا جداگانه با بحث برنامه قدرت دفاعي ايران است. همين تفکيک نيز اين مجوز را به طرف غربي ميداد که تحريمهاي خود را در حوزههاي ديگر غيرهستهاي تقويت کنند. ولي نکتهاي که به نظر ميرسد تصميمسازان در واشنگتن يا بروکسل بدان توجهي نداشتند اين است که شايد تفکيک اين موضوعات از يکديگر به مثابه يک امر فانتزي و يک امر در ذهن امکانپذير باشد، اما در عرصه واقع نميتوانيم بر اساس چنين الگويي کار کنيم و تصور کنيم که اين حوزهها و موضوعات از يکديکر قابل تفکيک است. آنچه ما در دو سه ماه اخير شاهد آن هستيم اين است که خود به خود بحران در يک حوزه خاص منجر به سرريز شدن اين بحران به سيار حوزهها از جمله در ارتباط با موضوع برجام ميشوند. اگر چه آمريکايي اين تصور را دارند که فعالسازي اهرمهايشان در حوزه قدرت دفاعي و همينطور حقوق بشر و همچنين تبديل خود اصل مذاکره به يک اهرم ميتواند در مذاکرات احتمالي آتي با ايران در حوزه هستهاي به کار آيد؛ اما در عمل اتفاقي که رخ داده اين است که طرفين را در يک دالان و مسيري قرار داده که به نظر ميرسد در اين دالان و مسير طرفين خود تصميمگير نيستند بلکه اين حوادث و تحولات پيراموني است که به صورت اين روابط شکل و فرم ميدهد و در واقع از اين قابليت برخوردار است که حرکت در چنين دالاني که انتهاي آن نامشخص است که هر آن رابطه بين تهران و غرب را دچار بحران کند و ما با يک تصاعد بحران غير قابل کنترل شده مواجه شويم. در واقع استراتژي که غرب دنبال ميکند اگرچه در ابتداي کار و گامهاي اوليه با يک فرمول بندي خوشبينانه توجيه و تفسير ميشد که موضوعات از يکديگر قابل تفکيک است، اما واقعيتهاي عرصه عمل خود را بر آن ايده اوليه و خوشبينانهاي که در واشنگتن و بروکسل وجود داشت تحميل ميکند. لذا اگر اين روندها مثل تحولات اخير ايران يا همکاريهاي ميان تهران و برخي از شرکاي ايران که يک نوع تعميق روابط استراتژيک بين آنها در حال شکلگيري است استمرار پيدا کند ميتواند هر آن مديريت تنش را بين تهران و غرب از تنش خارج کند.