زماني که شاعر، پوچي عظيمي را درمييابد و با آن ميزيد، لاجرم عنوان کتابش را چنين برميگزيند. تن در اين ميان بازنده اصلي است؛ چراکه تحمل ميکند رنجهايي را که از بيرون و درون بر سرش آوار ميشود. نگاه به تن در سرودههاي اين دفتر، گاهي نگاهي ديالوگگونه مييابد، گاهي پهلو به عرفان ميزند و گاهي فلسفهاي را پيشروي خواننده ميآورد که تفکيک تن و تنها نيز در اکثر سرودهها سبب ميشود ذهن، هم به سمت و سوي انسان و هم سمت و سوي تنهايي کشيده شود؛ گرچه گاهي تن سرودههاي جعفرزادگان به منها و تنهاي متکثري اطلاق ميگردد. در شعر يک با واژه «هيچ»، بسيار بازي ميشود؛ گويي شاعر از زيربناي هيچ، يک زندگي پوچ و خالي را ساخته است و دست به شاخسارهاي هيچ ميزند که به آن نيز تشخص ميدهد. «من» به همه تنها يا تنان و در نهايت، آن تنهايي بزرگ بر ميگردد. گوته نيز ميگويد «من در سينه خويش دو روح دارم» و همچنين مونتني، «من» را وصلهاي چهل تکه ميداند. «ميدود ميان هر چه هيچ/ و هيچ ميدويد در من/هاي هويِ هيچ، هيچهاي هاي/هاي هويِ هيچ، هيچهاي هاي/ تنها من بود/ ميان هيچ ميدويد.» (از شعر 1). اکنون به واژه تن که اين همه ذهن شاعر را مشغول کرده، در لابهلاي اشعار او نگاهي مياندازيم: «نوشتم تن را با يک هجا/ همهي هجاها/ به حرف در آمدند» (از شعر 9)، «هزار سودابه از تنم/ از تنم هزار سودابه ميرويد/ در گيسوريزي آتش هزار رودابه با آب تني آب/ رود رود ميخوانند» (از شعر 11) و... در شعر 47 شاعر با بهرهگيري از زبان آرکائيک در ابتداي شعر و تصويرسازي با واژهها در گذر از قبرستان با اندوهِ بينامي همراز ميشود که براي تک تک ما اتفاق افتاده يا ميافتد. در اين سروده تشخص به واژه، ديالوگ و دو صدايي بودن کلام که در بند آخر با زبان و بيان کلاسيک و موزون به پايان ميرسد، شاعر، نوعي تفاوت را در سرودن به مخاطب مينماياند، تکرار حرف «س» سکوت نشانده در شعر را پررنگتر ميکند و گفتوگويي فلسفي را در ذهنها تداعي ميکند: «شيون آمد از هر سو/ سو سوسو س س هيس: /اينجا هيچ نگاهي نميدود سوسويي را/ و صدا به صدا نميرسد... .» «راه» يکي دگر از واژههاييست که در سرودههاي اين دفتر به وفور به چشم ميخورد. در نظر شاعر، يک نوع گريز و رهايي است؛ هرچند که در انتها معلوم نيست با سرابي روبهرو ميشود يا اصل ماهيت زندگي، گويي راه، تن را به سرانجام ميرساند يا تن (فرد) راه را نشانهگذاري ميکند... گرچه در بيشتر اشعار، بيهودگي- ياس فلسفي توامان به چشم ميآيند. به عنوان نمونه بخشي ازشعر 16: «راهي که سرگردان است و به دنبال راه ميگردد...» و يا بخشي از شعر 20: «از شب و روز/ هيچ هم/ به ما نرسيد/ جز خستگي راه/ در همآغوشي جادهها» و يا شعر 27: «جادو ميکند عبور/ در ايستادن حرف/ به قامت پيامبري از جنس واژه/ من باکرگي ماه در گرگرفتگي دشتانم/ وقتي که در نجابت غروب/ مارها ميخزند... .» در اين شعر بايد به نماد، مار، ماه و دشتان، توجه بيشتري داشت که شاعر زيرکانه به کار برده است و حتي غروب که تداعي کننده دشتان است، شعريست که در منيّت و تکيه بر وجود زن ميچرخد. در انتها، شعر 49: «در آينه/ به چهرهاي مينشينم/ که با آب بيدار شد/ گاهي يک استکان آب/ جهان را آفتابي ميکند.» اين شعر سرشار از اميد است، شاعر از باوري قديمي که آب روشناييست، استفاده برده و شعرش را به تمام سرودههاي جهان پيوند زده است. چهره متفاوت و اميدوار زن در اين سروده طرفه و نوبر است. اما در شعر شماره 10، حکايت، حکايت ديگريست: رنج و استيصال از سر تا پاي شعر ميبارد: «چشمهام خواب ديدهاند که نيستند/ از نگاه خون ميباريد و سنگ/ بارها گريستم/ گريستم براي چشمهايي که نبود/ و حرفهايي که... .» جعفرزادگان در انتهاي شعر با تکيه بر دانش خود و ارجاع به اسطوره (زن لوط) و ديگر گونه ديدن، شکستن حصارها را بيان ميکند. در اين سروده، بهکارگيري واژههاي «لوط و بلوط» و «مبادآه» و ديگر بازيهاي زباني... متن را در بستر آرايهها و شاعرانه ديدن زيباتر هدايت ميکند. شعرهاي اين مجموعه نگاه خواننده را در مسيرهاي زندگي، اجتماع، سياست، عرفان و فلسفه ميکشاند که هر يک بنا به دريافت مخاطب تعبيرپذير است با هم يکي از زيباترين شعرهاي مجموعه «تنها من بود ميان هيچ ميدويد» را ميخوانيم: «بگو از آنچه نبايد گفت/ با پناهندگان مانده در دريا/ از سينه سرخهاي خاموش/ بگو از آنچه نبايد گفت/ که در سکوت، زبان مبهوت است/ و اگر سکوت دهان باز کند/ هِزار هَزار غمخوان/ آواز به منقار ميدرند/ بگو اگر اندوه دهان بگشايد/ نشانه/ ميرود اساطير را با بغضهاي رفته/ و زار زار ميگريزد از شهري که ماه نداشت/ از آن پرندهي خارزار/ که زيباترين آوازش را بيکفن سر داد/ «بشنو از ني چون حکايت ميکند»/ تاريکي از گلوي کدام ني ميخواند؟/ که سايهاي ندارد!/ و مرگ از کدامسو رود رود ميخواند/ که ميرود خلاف جريان رود/ رود/ رود...» اين شعر تداعي اجتماعيست که مردمش در حزني خاموش ميزيند که اين حزن در چرخش حروف و واجها و قافيههاي دروني عميقتر نمايان ميشود. در انتها، مصرعي از شعر مولانا به عنوان بينامتن، سروده را در نگاهي تلفيقي مدرن و کلاسيک به اوج ميرساند.