اسفند سال 1395 بود که براي چهارشنبه شب برنامه تلويزيوني سفيد، موضوع ضرورتها و آسيبشناسي نقد ادبي را پيشنهاد دادم. براي دعوت مهمان، نياز به فکر کردن نداشتم، چون با شناختي که از مجتبي گلستاني داشتم اين موضوع را انتخاب کرده بودم. ميدانستم که بحث به فلسفه خواهد کشيد و اينکه اصولاً نقد و نقادي امري است در زمره فلسفه و توليد انديشه و صرفاً خوب و بد گفتن از يک اثر نيست. مجتبي با مهر هميشگياش دعوتم را پذيرفت و رودرروي هم يک ساعت از نقد و ادبيات حرف زديم و خوش گذشت...
مجتبي گلستاني نقد را و ديدگاههاي بزرگان نقد و انديشه جهان را عموما بيواسطه ترجمه ميشناخت و متون اصلي را خوانده بود و همين ما را مطمئن ميکرد که در برنامه، حرفهاي دست اول خواهيم شنيد و مجتبي هميشه با آن لحني که در ابتدا آرام بود و بعد شور و حالي پيدا ميکرد که از شعف ادبيات و فلسفه و نقد بود، حرف ميزد، حرفهايمان گل ميانداخت و سر که ميچرخانديم، ساعت برنامه گذشته بود و بايد جايي همان وسطها که تازه گل آتش حرفها بود درز ميگرفتيم تا نوبتي ديگر... اين نوبتها براي من غنيمتي بود تا در برنامههاي راديويي و گاهي تلويزيوني، گريزي بزنم به دانستنهاي او و زير زبانش را بکشم تا از فلسفه و شعر و داستان برايمان بگويد. گاهي هم زير شعله را زياد ميکردم و مخالفت ميکردم تا گفتوگويمان سر و صدايي هم بکند و چند نفر خوابزده را بيدار کند.
بعد از آن سالها و روزها و ساعتهاي دوست داشتني که از آغاز دهه 90 شکل و شمايل پيدا کرده بود، شبهاي زيادي بود که دور هم مينشستيم به نوشيدن چاي و آشپزي و حرف زدن از موسيقي و هنر و ادبيات... وقتي هم که سرخوش بود، ميزد زير آواز و بيتي در شور و همايون زمزمه ميکرد. همين تيرماه پارسال بود که قرارمان بر اين بود تا شب ديگري را دور هم بگذرانيم به ضيافت هميشگي... ضيافت بلوطها و پارههايي از نوشتههاي او و شعرهاي محسن حکيم معاني و کلام احمد خالصي و شور و ذوق او وقتي که از موسيقي و عرفان ميگفت و چشمهايش برق ميزد آن وقت که نام ابوالحسن خرقاني را ميآورد... از تيرماه پارسال ميگفتم. زنگ زدنهاي پي در پي و پيام دادنها به جايي نرسيد. مجتبي جواب نميداد و پيامها را نميديد. با خودمان گفتيم لابد از ما دلخور شده. پس ذهنمان خاطرات را مرور ميکرديم که چه گفته بوديم مگر؟ ... تا آن صبح منحوس و گرماي طاقتفرساي تابستان هزار و چهارصد... بيست و هفتم تير بود به گمانم. پشت فرمان بودم. چهارراه قاسم آباد تهران نو. تلفنهاي بيوقت هميشه ته دلت را خالي ميکند. محسن گفت که: مجتبي رفت... با بغض گفت: سعيد! مجتبي... ديگر چيزي نشنيدم. اين وقتها پاي آموخته به کلاج و ترمز هم همه چيز را فراموش ميکند... زمان و مکان را گم ميکني... هادي حسينينژاد را گرفتم. گفتم: هادي! محسن چي ميگه؟ هادي با بغضي غليظ گفت: الان با خواهر مجتبي حرف زدم... کرونا مجتبي رو برد... و تازه آن وقت بود که فهميديم همه وقتهايي که مجتبي جواب ما را نميداد در آي سي يو بوده...
وقتي که براي يادبود چهلم مجتبي در باشگاه انديشه دور هم جمع شديم، وقتي که نوبت من شد که حرف بزنم... وقتي که چند بيت از حافظ خواندم که: ياد باد آنکه زما وقت سفر ياد نکرد... به جمله بعدي نرسيدم. چند دقيقه سکوت انگار همه حرفهاي من بود درباره نبودن مجتبي... و فقط بغض بود و واژههايي که بر نميآمدند... که هنوز هم نبودنش در باور ما نيامده... که هنوز هم با صدا و حرفها و خندههايش روزهاي رفاقت و دانستن را سپري ميکنيم. مجبتي راه تازهاي را در نقد ادبي ما گشوده بود... و چه خوب که ما ميتوانيـــم هنوز بخوانيمش و مجــتبي در کتابهايش زنده است.