توليد و انتشار کتاب ميتواند بيانگر ميزان توسعه علمي و فرهنگي و همچنين زايندگي انديشه و ظرفيتهاي دانشمحور در هر جامعهاي باشد؛ اما افزايش توليد در اين حوزه، چگونه تفسير ميشود؟ اگر بخواهيم اين بررسي را بهصورت کمي پيش ببريم، يعني به آمار عناوين و شمارگان کتابهاي منتشر شده در دههها و سالهاي اخير بپردازيم، نمودارهايي تماما مترقي و صعودي پيش رويمان ظاهر ميشوند. رسيدن تعداد عناوين کتابها از 3027 عنوان در سال 1356 به 111 هزار و 200 عنوان در سال 1400، خود روايتگر سير صعودي عناوين کتابهاي چاپشده (نوبتهاي چاپي) در کشور طي چهل و چندسال اخير است. طبيعتا در چنين شرايطي، شمارگان يا همان تيراژ کل کتابها نيز سير صعودي را تجربه کرده: 106هزار و 600 نسخه کتاب در سال 1357 و 121 ميليون و 381هزار و 897 نسخه کتاب در سال 1400. حتي اگر بخواهيم شاخص جمعيت را نيز به اين بررسي اضافه کنيم، باز هم نتايج، مثبت و صعودي ارزيابي ميشوند: در سال 1357 و 1358 جمعيت کشور چيزي حدود 36 تا 37 ميليون نفر برآورد شده و جمعيت کنوني کشورمان در آغاز قرن نو، چيزي نزديک به 85 ميليون نفر است. يعني از سرانه 0. 002 نسخه کتاب براي هر ايراني، رسيدهايم به 1. 43 نسخه کتاب براي هر ايراني. با وجود تمام اين آمارهاي صعودي اما، صنعت نشر در ايران را بايد صنعتي زاينده و تاثيرگذار قلمداد کرد؟ آيا انتشار بيش از 100هزار کتاب در افزونبر 120 ميليون نسخه در طول يک سال، مويد جايگاه متعالي نشر و توسعه فرهنگ مکتوب در کشور است؟ در اين مرحله، خوب از شاخص ديگري را نيز به بررسيهايمان اضافه کنيم: شمارگان يا همان تيراژ متوسط. آمارها نشر در آخرين سال قرن، يعني سال 1400 گوياي آن است که شمارگان متوسط کتاب در کشور برابر بوده با 1091 نسخه. اين عدد البته به مدد کتابهاي کودک و نوجوان و کتابهاي آموزشي که هميشه پرکارترين بخشهاي صنعت نشر را تشکيل ميدهند، بهدست آمده است؛ وگرنه در برخي از گروههاي ديوئي، شمارگان متوسط تا بين 600 تا 700 نسخه برآورد شده. حالا سوال اينجاست که آيا در يک کشور 85 ميليوني، شمارگان متوسط چندصد نسخهاي، مويد صنعت نشري پويا و پيشرونده است؟ بگذاريد اين اطلاعات را به زبان سادهتري تفسير کنيم: سالانه کتابهايي در کشور ما منتشر ميشوند که در بهترين حالت، چندصد مخاطب نيز ندارند! حالا آيا توليد چندصدنسخهاي کتاب در کشوري با 85 ميليون جمعيت، زير عنوان «انتشار» تعريف ميشود يا خير؟ واقعيت اين است که رشد صنعت نشر کشورمان طي چنددهه اخير، رشدي نامتوازن بوده و برخلاف آمار و ارقامها نقش قابل توجهي در پيشبرد و توسعه فرهنگي کشور نداشته است. طبيعتا بالارفتن آمار کتابهايي که -چندان- خوانده نميشوند، نميتواند به ارتقاي سطح علم و فرهنگ جامعه کمکي بکند. درنظر داشته باشيد که ما ميتوانستيم به جاي 111 هزار و... عنوان کتاب در سال، مثلا 12هزار و 140 عنوان چاپ ميکرديم اما شمارگان متوسط کتابها مثلا 10 هزار نسخه بود. در آنصورت، شمارگان کل کتابها با آمار کتابهاي منتشر شده در سال 1400 برابري ميکرد، اما آنوقت ميشد به توليد کتابهاي با کيفيت که حرفهاي تازهاي براي گفتن دارند و هر کدام به شکل متوسط، نظر 10 هزار مخاطب ايراني را جلب کردهاند، و سهم آنها در توسعه فرهنگي کشور دل خوش کرد. البته نبايد اين موضوع را فراموش کرد که سرانه توليد 1. 43 کتاب براي هر ايراني در سال، اساسا رقم ناگواري است و ارتقاي اين رقم، به شدت حياتي مينمايد! ضمن اينکه عوامل مختلفي به افزايش قيمت کاغذ و کتاب منجر شدهاند و نمودارهاي نشر را در چند سال اخير نزولي کردهاند. بهعنوان مثال؛ آمارهاي نشر در سال 1397 حاکي از انتشار بيش از 140 ميليون نسخه کتاب در کشور بود که اين رقم در سال 1400 با رشدي منفي، به 121 ميليون کاهش پيدا کرده است. بنابراين؛ در حد همين سطح از آمار و ارقام صنعت نشر نيز نميتوان به پيشرونده و فزاينده بودن اين صنعت در عرصه فرهنگ عمومي کشور دل بست. بر اين اساس؛ اگرچه فعالان اين صنعت در تلاشاند تا ضمن بقا، براي اهداف فرهنگي و البته اقتصادي خود دورنمايي روشنتر و اميدوارکنندهتر بسازند اما اينطور به نظر ميرسد که مشکلات اين حوزه و اساساً کتاب و کتابخواني در کشور ما، ريشهدارتر از اين حرفهاست؛ مشکلاتي که قطعا با نسخههاي قديمي مانند برگزاري فروشگاههاي بزرگ استاني و کشوري و... که بياثربودنشان است روشن شده، قابل ترميم و اصلاح نيستند.