بستن
کد خبر: ۱۰۱۰۶۶۱

در جوار سه قله تربت

در جوار سه قله تربت
رضا رفیع
چند سال پیش و در تعطیلات نوروز داماد خواهرم حسین آقای حاجی‌زاده که عین داداش و دوست من است، مرا از خانه‌شان دزدید و به هوای بردنم به خانه مادرم؛ مرا به کوه‌های اطراف شهر زادگاهم تربت‌حیدریه برد و سر از پیشکوه درآوردیم که حکم بام شهر را دارد و دوست عزیزی چون این تصویر را دید گفت خوشحالم که شهر شما هم بام شهر دارد! گفتم: آقا را باش! خیال کردی همه امکانات در تهران است؟! ما حتی مدتی است ترافیک هم داریم. از مسئولین متشکریم!
ساعتی در پیشکوه چرخیدیم و از هوای تازه استنشاق کردیم و کلی جوان شدیم. جوان و جاهل نه! کلی یاد خاطرات دوران دبیرستانم افتادم و کوهنوردی‌های گهگاه با بروبچه‌های مدرسه. از این تنگه میان دو کوه بالا می‌رفتیم و با عبور از ارتفاعات مالرو، و طی چند کیلومتر، سر از مزار شیخ ابوالقاسم گورکانی درمی‌آوردیم بر فراز بلندی‌های واقع در جنوب شهر.
از عرفا و بزرگان مشایخ اهل تصوف در قرن چهارم و پنجم هجری بوده و بر بلندای شهر آرمیده و از گزند سیل در امان است،‌ گویا پیش‌بینی این روزها را می‌کرده است خدابیامرز!
در دوران دبیرستان گاهی در سر صف برای هم مدرسه‌ای‌ها سخنرانی می‌کردم و با بعضی‌ها رفاقت بیشتری داشتم و گاهی جمعه‌ها سر به کوه و پیشکوه می‌گذاشتیم. با اینکه ترس از ارتفاع دارم، اما به شوق همراهی با یاران دبیرستانی، از کوه بالا می‌رفتم و فارغ از غم‌های روزگار، چند ساعتی با هم خوش بودیم. گاهی در غاری اتراق می‌کردیم و آتشی برمی‌افروختیم و چایی دم می‌کردیم و می‌گفتیم خدایا، دمت گرم! دهه شصت بود و نه غم مسکن بود و نه غصه افزایش نرخ دلار و اختلاس! همه انگار عین هم بودیم. صاف و ساده و باحال.
یک‌بار که رسیدم بالای کوه، کوله‌پشتی‌ام افتاد. می‌ترسیدم به عقب برگردم و پایین را نگاه کنم. و کوله پشتی‌ام (بدتر از کوله‌پشتی فرزاد حسنی!) غلت می‌خورد و خودجوش می‌رفت تا سنگی بر سر راه. دوست دبیرستانی‌ام علیرضا قرایی که یک کلاس از من بالاتر بود، از نشیب کوه پایین رفت و کوله مرا برداشت و آورد. دعایش کردم. همان سال رتبه به گمانم بیست کنکور قبول شد و اکنون از پزشکان و جراحان خوب کشور است. بگذریم... . خاطرات کوهنوردی دهه شصت از پیش چشمم گذشت. من چقدر تغییر کرده‌ام و کوه و پیشکوه، همچنان استوار و رفیع مانده است. عمو و پدر خدابیامرز من در گذشته‌های دور، بر فراز همین کوه بلند، اذان می‌گفتند و آواز می‌خواندند و صدای خوش‌شان در شهر می‌پیچیده است. در شهری سرشار از صفا و سادگی و ایمان و مهربانی و یکرنگی و سایر فضیلت‌های فراموش شده!
انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی