بستن
کد خبر: ۱۰۱۰۶۳۳

محمدصادق رییسی شاعر

محمدصادق رییسی
شاعر
سراسیمه
هراسان و
کمی سرد
خواستم که پا بگذارم بر این عرشه تاریک
نه قنداقه آماده
نه قابله
تشت بود و
من
اقیانوس لزجی که باید دست‌وپا می‌زدم از آغاز
زدم
عق زدم به کشتیِ ساکن در مدارِ به‌ظاهر کهکشانی
عق زدم به لجن‌زار عفن
عق زدم به این سگدانی گندآلود
چرخیدم
پیچانده شدم دورِ ململ سفید
که همرنگ کفن پوسیده‌ای بود بر منقار کلاغ
بعد
با کاله شیر به دهان
کنار گریه خوابم برد.
من اینجا بودم
پشت صدای تو
که پروانه­ ای بال می­زد
بادهای مخالف
بادبان‌ها را به حرکت درآورده بودند
موج در موج
بر سینه من می­ کوبید
تاریکی بود و
اعماق بی ­انتها
شاخه ­های پریشان در باد
بر گونه­ های من می­ خوردند
تاریکی بود و خش­خش بال پروانه
تاریکی بود و صدای گرفته تو در اعماق
برگشتم:
بال‌های پروانه در باد
می­رفت
من
به اعماق پریشان پناه برده بودم
و تاریکی
در سینه موج می­ کوبید
پرنده ­ای بر بادبان شکسته می­ خواند.
باران
هرگز رنگ خشکی را نمی ­بیند.
انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی