بستن
کد خبر: ۱۰۰۷۶۰۳

قصه عبدالرحمان و میمونی که موز نمی‌خورد!

قصه عبدالرحمان 
و میمونی که موز نمی‌خورد!
احسان عبدی‌پور

بچگي‌ام مصادف شد با اتفاقات غرشناك و استراتژيكِ کشور كه چه و چه‌اش بماند، هر چه كه بود منتج شد به اينکه تا قبل از فرا رسيدن دوران مدرسه، منزل مادربزرگم اينها در شكري بزرگ شدم.

دقيقا برابر خانه‌مان يک كوچه باريك بن‌بستي بود كه برشي از كابل بود. همان بوها، همان رنگ‌ها، همان آهنگ‌ها. مدام يكي التماس ملا محمد جان مي‌كرد كه بياد همراه او به مزار و الي آخر بروند. وليخان و عبدالرحمن، توي همين كوچه مغازه خياطي داشتند. افغان بودند و تمام افغان‌هاي بوشهر در خانه يكي از يکي، دو تا نان‌آور مي‌شدند و چشم ديدن همديگر را نداشتند.

من تمام دوران خردسالي‌ام را در اين كوچه و اين خياط‌خانه گذراندم. خانه وليخان قشنگ بود؛ بوي ادويه و عطر و عود و رد بوي اتو روي پارچه نم كشيده داشت. شيش‌تيغ و چاق و هندي وضع بود. هميشه هم خوراك‌هاي خوشمزه در خانه‌اش مي‌پختند اما من دلم با عبدالرحمن يک جور ديگر بود. عبدالرحمن ماست و گوجه رنده شده و فلفل را قاطي مي‌كرد و با نان مي‌خورديم. لاغر و دراز بود. خانه‌اش پر از جانور و حيوان بود. مار، روباه، طاووس، مرغ و خروس، سگ، آهو، لاك‌پشت و كبوتر كه هزارتا داشت. هر دو برايم يكي يک‌دست لباس كابلي دوختند كه در نهايت مدال بهترين خياط افغان دوز جهان را به گردن عبدالرحمن انداختم.

عبدالرحمن يک كاغذ هوايي برايم ساخت كه وقتي ريسمان آن را دستم مي‌داد، انگار مي‌خواستم از روي زمين بلند شوم. نخ آن نخِ شاقول بنايي بود. مستطيلي بود و با كاغذ نقشه‌كشي ساخته شده بود . نه قبل و نه بعدش مثل آن كاغذ هوا در آسمون بوشهر هوا نرفت.

يک روز گفتم: «‌عبدالرحمن چندتا اينجوري تو رو از زمين بلند مي‌كنه؟» منظورم كاغذ هوا بود. همين‌جوري نگاهم كرد و هيچ نگفت و گذشت.

يک ميموني براي او آوردند که هرکاري مي‌كرد غذا نمي‌خورد، نه موز ،نه نارگيل و نه هيچ ميوه ديگري... .

يک روز ما را دور تا دور ديوار حياط نشاند و به ما موز داد تا بخوريم بلكه ميمون به صرافت خوردن بيفتد اما نيفتاد. آقا سيد‌ملك طباخ لنج بود، آمد تا سري به ميمون بزند و قضيه را شنيد. به چشم‌هاي ميمون نگاه کرد و بعد رو كرد به عبدالرحمن گفت: «فايده نمي‌كنه، نمي‌خوره. بايد برگرده همونجا كه خريدمش». گفت: «از يه زن دسفروشي تو شارجه خريدمش» اما عبدالرحمن حرف نزد و يک روز تمام خانه و خياطي، نصفه قيمت فروخت به وليخان و رفت. شكري عزا شد. از بس كه مردم او را دوست داشتند. حيوان‌هاي خانه‌اش تا چهار پنج روز فقط ناله مي‌کردند.

ديگر كسي نفهميد سرگذشت عبدالرحمان چه شد. از جنگ گلبدالدين حكمتيار با روسا فرار كرده بود.به نظرم هر اتفاقي افتاد باعثش همان ميمون بود. انگار گفت:« من تو غربت نمي‌خورم تو هم نخور»‌. برگشت كه يک چيزي را با خون يا با باروت يا با هر چيز شوينده ديگري پاک کند.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی