به کجا چنين شتابان؟ گون از تمساح پرسيد! تمساح گفت: «با مني؟ من اسمم نسيم نيست که داداش!» گون با فندک سيگارش را روشن کرد و گفت: «ميدونم بابا؛ نسيم بيفکر که خيلي وقت پيش دلمو شکوند و مهاجرت کرد.» تمساح پوکر فيس شد و گفت: «دارا باشي، خودش ميآد!» گون سريع يک دفترچه درآورد و اين جمله را روي آن نوشت. تمساح پرسيد: «چهکار داري ميکني؟ نکنه مبصر کلاسي؟! ننويس داداش؛ من تو عمرم حتي چاي پررنگم نخوردم.» گون زد زير خنده و گفت: «نترس عزيزم. من اينو يادداشت کردم تا باهاش يه کليپ سسماستي بسازم. خيلي سنگين بود... .» تمساح کاملا دمر شد و با حسرت به آدمهاي دور درياچه نگاه کرد؛ سپس گفت: «حالا با من چهکار داشتي؟» گون جواب داد: «داشت يادم ميرفت. چهجوري سر از اينجا در آوردي؟ اينجا يه درياچه مصنوعيه. نکنه با گردهافشاني اومدي؟!» گون اين را که گفت، هار هار زد زير خنده! تمساح عصباني شد و گفت: «قارپوز! چه علياصغريم ميزنه زير خنده. يکي اومد بههم گفت: من پسر فلانيام که با بدان بنشست. گفتش تو کار مهاجرت و ايناس. منم ديدم اين پدرش از اون سلبريتي خوبا بوده، بهش اعتماد کردم و به اسم آبهاي آزاد سر از اينجا درآوردم!» گون که متاثر شده بود، خواست دلداريش بدهد: «پدر سلبريتي داشتن که دليل نميشه! مثلا همين خودت، با اين که پدرت يه جاني و وحشيه اما تو بچه خلفي از آب دراومدي... .» تمساح اين را که شنيد کلهاش مثل کتري به جوش آمد. گون که دنيا جلوي چشمانش قهوهاي شده بود، خواست جمعش کند: «خلاصه ميخوام بگم غصه نخور. اينجا بخور تا خورده نشي... اينجا نصف عقدهايان ، نصف وحشي!» ولي وضعيت را قهوهاي متاليک کرد. تمساح نيز که با شنيدن اين جمله قند در دلش آب شده بود، قلنج گردنش را شکوند و لبخندي مليح زد... . آخرين جملهاي که گون بر زبان آورد، اين بود: «من چرا جلوي زبونمو نميتونم بگيرم؟! شِت».