بستن

ادب از که آموختی

ادب از که آموختی
مه‌سیما احدی

خواهرم يک سالي را در شهر ديگري زندگي مي‌کرد. اصرار داشت که مادر چيزي برايش نفرستد. «مربا نزار مامان‌، صبونه کيک و کلوچه مي‌خورم» و جمله عجيب خاله جانم هر روز توي گوشم است «کلوچه نخور خاله جون، من دوست ندارم .» عزيزانم‌، دوستانم‌! ما به اندازه‌ کافي که چه عرض کنم‌، خارج از ظرفيت خودمان را سانسور کرده‌ايم. يا کار نکرديم، يا آنطور که دل‌مان خواسته نبوده يا فقط بوده که اعلام زنده بودن بکنيم و يا انقدر خوب بوده که دل‌مان نيامده آن را جرح و تعديل کنيم بنابراين هرگز متولد نشده! کسي را نمي‌شناسم که تصميم به ساخت کاري «ضايع» بگيرد و تمام تلاشش را براي «فاجعه» بودنش بکند و از بذل پول و وقت و انرژي براي بردن «آبرو»‌ي خودش دريغ نکند. اگر موزيکي مي‌شنويد يا ويدئويي مي‌بينيد که «باب طبع» شما نيست، شک نکنيد باز هم مخاطب خودش را دارد . هستند کساني که همان کارِ به قولِ شما «ضايع» را به عنوان نمونه کار ارائه مي‌کنند و مي‌گويند «يه دونه از همين مي‌خوام.» يعني مي‌خواهم بگويم به تعداد انسان‌هاي روي زمين سليقه شنيداري وجود دارد و هر صدا و ژانري، مخاطب خودش را. اگر کاري را دوست داشتيد فالو کنيد، گوش کنيد و شير کنيد! و اگر نمي‌پسنديد فالو نکنيد، گوش نکنيد و شير نکنيد! همين! و در نهايت در برخورد با چنين «فجايعي» به مصداق جمله «ادب از که آموختي....» عمل کنيد. براي بردن انسان‌ها همراه خودتان به آنجايي که دوست داريد، اصرار نکنيد. آدم‌ها را آنطور که هستند بپذيريد يا رد کنيد، سعي در تغيير دادن‌شان نداشته باشيد. من «عمر کوتاهي دارم» که دلم مي‌خواهد در راهي که مي‌پسندم و به شيوه‌اي که خودم دوست دارم خرجش کنم! اگر توانستم شما را با خود همراه کنم که درهاي سعادت را به روي خودم گشوده‌ام و اگر نشد... چاره‌اي نيست‌! به زور متوسل مي‌شوم.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی