بستن

آدم‌ها و یادها در میان خاک و خاکستر

آدم‌ها و یادها 
 در میان 
خاک و خاکستر
شراره شریعت‌زاده داستان‌نویس / آرمان‌ملی- گروه ادبیات و کتاب: بیش از شش دهه از عمر نویسندگی محمود دولت‌آبادی (-1319 سبزوار) می‌گذرد: از داستان بلند «ته شب» در سال 41 تا رمان کوتاه «اسب‌ها، اسب‌ها کنار یکدیگر» در سال 99. در این شش دهه او بیش از 30 رمان بلند و کوتاه، داستان بلند و کوتاه، و نمایشنامه منتشر کرده است. از سال 97 پس از وقفه‌‌ای 10 ساله، سرانجام «طریق بسمل‌شدن» او مجوز گرفت و با تیراژ 30 ‌هزار نسخه از سوی نشر چشمه منتشر شد؛ پس از آن، «عبور از خود، از سرگذشت» بود که این کتاب هم پس از سال‌ها اجازه نشر یافت. و حالا در سال‌های 98 و 99 دو رمان کوتاه از او منتشر شده است: «بیرونِ در» و «اسب‌ها، اسب‌ها از کنار یکدیگر». با این‌حال هنوز آثاری هست از او که به‌رغم انتشار به زبان‌های دیگر، اما اجازه نشر در ایران نیافته‌اند، از جمله «زوال کلنل». آنچه می‌خوانید بازخوانی «اسب‌ها، اسب‌ها از کنار یکدیگر» است که به‌نوعی قدم‌زدن او در دوران کهنسالی است؛ دورانی که همه ما روزی به آن گام می‌گذاریم، اما دولت‌آبادی در این اثر، پیشاپیش ما را به این ضیافت -اگر بتوان نامش را ضیافت گذاشت- دعوت می‌کند برای بازخوانی دورانی که یادها و گم‌کرده‌ها و گم‌گشته‌ها در آن ما را به بازخوانی دیگربار گذشته فرامی‌خواند.

«وقتي پير مي‌شوم روي شيشه‌هاي شکسته راه مي‌روم. پاهايم را زخم مي‌کنند هر ريزه‌شان. به هم ريخته‌اند. احساس مي‌کني از ميان ديوارهاي تنگي مي‌گذري که تيزي‌شان از بدنه‌ها بيرون مي‌زنند، زخم مي‌زنند و پنهان هم نمي‌شوند و خيره به چشم‌هاي آدم نگاه مي‌کنند تا تو سرت را از شرم وقاحت ايشان پايين بيندازي، شرم از بي‌شرمي ايشان. اين عجيب نيست؟! آدم‌ها، آدم‌ها... چقدر مهياي پذيرفتن فرومايگي هستيم ما مردم! کسي نيست، هيچ. من هستم که مجنون مي‌نمايم از ساده‌باوري‌هايم و ديگران با عقل تمام مسخ ناباوري‌هاي‌شان. مسخ و شکسته و سربلند!»

محمود دولت‌آبادي، آقاي نويسنده، در آخرين رمان خود «اسب‌ها، اسب‌ها از کنار يکديگر» مخاطب را به قدم‌زدن زودهنگام در دنياي کهنسالي دعوت مي‌کند. عبور از کوچه‌ پس‌کوچه‌هايي که دير يا زود هر کسي بايد بگذرد و چه‌بسا که در جواني بگذري. کوچه‌هايي با ديوارهايي بلند اما باريک و نفس‌گير که «بيش از دو تن نمي‌شود بر آن رفتشانه‌ به شانه‌ هم». مجبوري سينه به سينه‌ ديوار بدهي و فکر کني در کدام بازه از عمر از اينجا گذشته‌اي. کودکي؟ جواني؟ کدام خاطره‌ خوش يا بد دوباره تو را به اين کوچه آورده؟ اصلا خاطره بوده يا خواب و خيال؟ اين زن يا مرد که سايه‌اش بيش از خودش حس مي‌شود کيست؟ دوستانت کجا هستند؟ نمي‌داني اين دلتنگي است، کنجکاوي يا فشار حس بيگانگي. بعضي آدم‌ها در ذهن باقي مي‌مانند، نقش ذهن مي‌شوند و آدم دلش مي‌خواهد بعد از مدتي بار ديگر ببيندشان. اصلا تو بگو ذهن. گمان. ياد. همين «يادها به شخص مي‌گويند چه کسي بوده». انسان‌، دوستاني در ذهن مي‌تواند داشته باشد که گمشان کرده باشد يا گمشان کند. همين دلايل موجب مي‌شود که همراه نويسنده ‌شوي تا شايد حرف دلت را شخصيت‌هاي خلق‌کرده‌ آقاي نويسنده بگويند. مگر غير از اين است که تجربه‌هاي کودکي‌مان شبيه هم بوده. حتي جواني. جواني که حرف‌مان کشور بوده و مردمان، رفيق نازنين. پس دور نيست تجربه‌ پيري يکساني را هم داشته باشيم. ديوانگي نيست. از عجايب مغز است. لذت دارد خواندن زودهنگام تجربه‌اي که تجربه خواهي کرد يا کرده‌اي. وقتي مي‌خواني: «اما اين دوره اتفاق ديگري افتاد، اتفاق‌هاي ديگري. آدم‌هايي را که تاسيان‌سالي مي‌شناختي ديگر نمي‌شناسي. ديگر شده‌اند. بي‌شرم، بيهوده يا روي‌گردان!»

اين پيرانه‌سري تجربه‌اي است که شايد در جواني هم تجربه کرده باشيم. زياد شنيده‌ايم که ذهنم درگير است. درست همين غوطه‌وري در چاله‌هاي ذهن است که آقاي نويسنده دست رويش گذاشته. دنبال گم‌شده‌اي که شايد پُر کند تنهايي را. تنهايي ترسناک را. «وهم از ترس حاصل مي‌شود. تنهايي مي‌ترسي. يا ديگران از تو بيم دارند و تنهايت مي‌گذارند و ترس تو هم از ديگران به تنهايي مي‌گريزاندت.»

در اين رمان همراه با کريما شخصيت اصلي رمان، شده‌ايم؛ پيري که کودک شده، کودکي که جواني به سرش زده، جواني که پير شده و نمي‌تواند در عمر و زمان خودش در همان سال و ماهي که به سر مي‌برد زندگي کند و خودش را گم کرده و پي خودش مي‌گردد. سرگشته‌اي در پي گم‌شده‌اي، راه افتاده‌ايم در ويرانه‌ها: «کريما هم نه به نيت پرس‌وجو که بيش از دلتنگي سر از آن مکان درآورده بود، پي يک ياد گنگ و گم.»

کريما پيرشده‌اي است که پالتوي قديمي پشت‌وروشده‌اش را روي شانه‌هاي استخواني انداخته و نيم‌خميده بيخ ديوار در آفتاب نيمروزي زمستان مي‌نشيند تا بتواند تن تکيده‌اش را اندکي گرم کند. «سر توي يقه فرو بُرد، تن به آفتاب سپرد که اُريب مي‌تابيد و آرام گرفت. گم شده بود درون پالتويي که حالا گشاد مي‌نمود به تن، چنان جمع‌وجور که او نشسته بود.» داستان از جايي شروع مي‌شود که او با ديدن يک چرخ گاري شکسته به خاطره‌اي برمي‌گردد که دلتنگ يا کنجکاو سرنوشت آدم‌هاي آن خاطره است. با ديدن چرخ گاري درون دخمه‌اي بي‌اختيار به آنجا وارد مي‌شود. دخمه‌اي که درش رو به کسي بسته نيست. درست شبيه خانه‌ رمان «بيرونِ در»؛ رمان پيشين او. خانه‌اي که يک لنگه درش هميشه باز بود. «درِ آدم روِ سرا کنده شده يا باز مانده بود، زوارِ درِ اصلي هم دررفته انگار و کج مانده.»

فضاي ساخته‌شده، دخمه پيش چشم خواننده است. کاملا ملموس و قابل حس و درک. گويي که خود در اين سرماي زمستان خاکستري پا به اين دخمه گذاشته وقتي مي‌خواند: «همين نور اندک از شکاف گشوده‌ اين اتاق نشانه‌ دم آدم بود.» اشاره به جزئيات کمک مي‌کند خواننده با قصه و آدم‌هايش رابطه برقرار کند و دلش بخواهد از گذشته‌ آنها خبر داشته باشد. «چراغ بخاري دود مي‌زند و دور کتري نهاده بر دهانه‌ آن يکسر سياه شده و بخاري لوله کتري گم است در دود بخاري.» مثلا بفهمد ملک‌پروان که در اين دخمه زندگي مي‌کند چرا با کسي حرف نمي‌زند؟ چرا قصد کشتن خودش را دارد يا «مردي» کيست و چرا نگران ملک‌پروان است.

ملک‌پروان که زياد اهل سخن نيست از ديگر کاراکترهاي رمان است که به نقطه‌ مشترکي در گفت‌وگو با کريما مي‌رسد. کريما گم‌شده‌اي در يک خيال است. پيرمردي است که هنوز در پنج‌شش‌سالگي دنبال پدرش مي‌گردد. دنبال رفيق‌هايي که سال‌هاست گم‌شان کرده. انگار هرکس قسمتي از وجود او را با خود برده و حالا وقتش رسيده که آنها را پيدا کند تا شايد اين خيال مبهم و گنگ دست از سرش بردارد. هرچند «خيال هميشه نقش‌پذير نيست. شايد هيچ‌وقت نقش‌پذير نبوده است، مگر نشانه‌هايي از آن گمان در گمان. مثل شب و روز، آفتاب و سايه. آفتاب که شديد است بهنگام و ضعيف است هم بهنگام، کم‌رنگ است و کم‌رنگ‌تر و تصوير رنگ‌پريدگي‌اش از توان کدام قلم ساخته است؛ کدام نقاش» يادها به شخص مي‌گويند چه کسي بوده. بي‌پاياني است که دست از سرش برنمي‌دارد. نه مي‌تواند رهايش کند نه رهايش مي‌کنند. انگار زنده‌بودنش را مديون همين خيالات است که نگران است اگر تمام شود چطور زندگي کند. اين همان نقطه‌ مشترکش با ملک‌پروان است. پيري که پير زمانه شده و نه پير سال و ماه همان که در شاهنامه گفته‌اند پيرِ خردمند. که او هم گمشده‌اي دارد که تا پيدايش نکند آرام نيست براي رفتن به باقي. و اين درک متقابل اين دو پيرمرد از يکديگر است. هر دو مجنون در پي گمشده که در اين دخمه سرنوشت‌شان به هم گره مي‌خورد. و کاراکتر سومي به نام «مردي»، که تا قبل از کريما فقط دنبال گمشده‌ ملک بوده، حالا ذوالقدر گمشده‌ کريمان هم به آن اضافه مي‌شود. رمان «اسب‌ها، اسب‌ها از کنار يکديگر» حرف دل پدران و مادراني است که شايد زياد شنيده‌ايم، ولي نه با اين نثر فاخر و لذت‌بخش.

بُعد ديگر اين رمان اشاره به سرنوشت است. آدم‌هايي که دست سرنوشت در دخمه‌اي سر راه هم قرارشان مي‌دهد. آدم‌هايي که دنبال خودشان در سرنوتشان مي‌گردنند. محمود دولت‌آبادي در رمان قبلي‌اش «بيرونِ در»، برشي از زندگي آدم‌هاي سياسي را نشان داد؛ اينکه انتخاب سياست چه سايه‌اي روي سرنوشت ساير افراد يک خانواده که سياسي نيستند مي‌اندازد و چطور سرنوشت‌شان بسته به يک انتخاب است. آنجا هم سرنوشت درون يک خانه بود که يک لنگه درش هميشه باز بود. درست شبيه دخمه‌ سرنوشت ملک‌پروان؛ شبيه همان پيرمردي که دم در در انتظار نشسته بود و سکوت را مزه مي‌کرد. کسي که در پژمردگي‌هايش شب‌رَوي در پيش گرفته بود ياد گمشده‌هايي که هر يک را در برشي از عمر ديده، «آشناشده- ناشده بسا به درنگي از کنارشان گذشته بود.»

رمان «اسب‌ها، اسب‌ها از کنار يکديگر» اگر چه کوتاه است، اما به دليل نثر دلنشين و فرم روايت بايد آرام و با حوصله خوانده شود؛ زيرا در پس هر جمله‌ يک عمر زندگي نهفته است. لذتي که در پس استعاره‌ها و تشبيه‌هاتش است شايد در پس قصه نباشد. دوستي با شخصيت‌هايي که به لنگه چرخ گاري شکسته تشبيه شده‌اند که در ميان خاک و خاکستر گير کرده‌اند؛ خسته‌اند و رمقي ندارند جز چنگ‌زدن به يادي از گذشته؛ ورق‌هاي پاره پرچ‌شده‌ عمر.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی