زماني که براي اولينبار پس از جنگ، در سال 1944، به بوداپست آمديد، بلافاصله با گروه «ماه نو» که نسلي قدرتمند و افسانهاي بودند ارتباط برقرار کرديد، چگونه آنها را يافتيد؟
زماني که در وزارتخانه دين و آموزش منصوب شدم تعدادي از آنها نيز در آنجا مشغول به کار بودند. مسئوليتم در آنجا ارائه اطلاعات بهروز در مورد مفهومي به نام «ادبيات جديد» به دبير وزارتخانه بود. ادبيات جديد همان ادبيات مجارستان جديد بود که ما بايد اينگونه آن را مطرح ميکرديم.
بهنظر ميرسد که شما تأثير بسزايي بر وقايع و روند ادبي داشتهايد. درعينحال در پايان دهه 40 کل گروه سکوت اختيار کردند.
پس از سال 1949 امکان انتشار هرچيزي عملا از ما گرفته شد. پس از اين برهه اولينبار در سال 1958 بار ديگر اثري از من انتشار يافت. تا آن زمان بخشي از کشور عليه شنيدهشدن صدايمان توطئه ميکرد و اجازه شنيدهشدن صداي ما را نميداد. اين امر مرا شگفتزده نکرد؛ چراکه کاملا از سياستها آگاه بودم. من دختر مشاور فرهنگي سابق شهر دبرسن بودم. چطور ميبايست از رهبر جديد حزب کمونيست انتظار پذيرش و حمايت از کارم را ميداشتم؟ ما از يک طبقه نبوديم. دليل درخواستشان از من براي نمايندگي ادبيات مجارستان چه بود؟
چطور دريافتيد که ديگر فرصتي باقي نمانده؟
اعضاي باهوش و جوان هميشه از اتفاقات پيرامونشان آگاهند. همچنين دوستاني در ميان نويسندگان قديميتر و دبيران مجلات داشتيم که مخفيانه خبر عدم اجازه براي انتشار آثارمان را داده بودند. با شرايط آن زمان کنار آمديم و از آنجا که ما هيچيک خانواده و فرزندي نداشتيم صاحبان قدرت منبع تهديدي براي توافق اجباري و فشار بيشتر نداشتند.
اينکه عملا هيچيک از افراد نسل «ماه نو» فرزندي نداشتند حيرتانگيز است. با نگاهي به اين مساله پي ميبريم که درک اهميت و قدرت نويسندگي که ميتواند منجر به چنين تصميمي شود بسيار مشکل است.
پيماني بود که همه باهم بر آن توافق کرديم. پيوندي که افراد ماه نو را به يکديگر متعهد ميکرد. به خوبي ميدانستيم که نميتوانيم فرزندي داشته باشيم. با صاحب فرزندشدن خود را در مقابل حکومت بيدفاع ميکرديم. نسل ما نسلي بود که نميخواست حرکت اشتباهي انجام دهد.
پس از فاصلهاي 10 ساله در سال59-1958 دو اثر مهم منثور -آهوبره و فرسکو- از شما منتشر شد. ميکلوس مزولي حول اين موضوع اظهار کرد که همه شگفتزده شده بودند؛ چراکه تنها انتظار شعر غنايي از شما داشتند. آيا شما در خفا نوشتن را دنبال ميکرديد که حتي همکارانتان از آن مطلع نبودند؟
فکر ميکنيد ميتوانستم به آنها بگويم که در حال نوشتن رماني در مورد نقاشي هستم که به جاي پيروي از دستورات روزنامهها خود به سادگي موضوعي را انتخاب و روي آن کار ميکند؟ اگر «فرسکو» را خوانده باشيد ميدانيد که با معيارهاي آن دوران شخصيت آنوشکا شخصيت «مزخرفي» است که بيتوجه به عرف کار خودش را ميکند. خير، نميخواستم کارم را بر کسي عيان کنم؛ چراکه ممکن بود براي ديگران خطرآفرين باشد.
شما به شخصيتپردازي زنان توانمند علاقهمنديد. اين امر براساس شخصيت خود شماست يا اينکه تنها به دليل جذبشدن شما توسط چنين گونههاي بحثانگيزي از شخصيت زنان است؟
در زندگي خود هميشه با اينگونه از زنان در ارتباط بوده ام. وقتي نزديک مادر و خانوادهام بودم اينچنين بود؛ هيچکس نميتوانست مرا پيرو عرف بداند.
در غرب بهسرعت بدل به نويسندهاي موفق شديد؛ حتي در دورهاي نامآشناتر از کشور خودتان.
رمانهاي من به هرمان هسه رسيدند و او مرا به اينزل ناشري آلماني معرفي کرد. اجازه سفر نداشتم با وجود اين، مرا به مطبوعات فرستادند و در آنجا بود که متوجه شدم مورد توجه افراد زيادي قرار گرفتهام. بنابراين در مجارستان نيز تصميمگيرندگان ادبي احساس کردند که از اين پس حمله به من ناخوشايند خواهد بود، پس چنين نکردند.
در چنين کشوري که حسدورزي خصيصهاي همگاني است، موفقيت شما با حسادت همکاران يا ديگر اعضاي ماه نو همراه نشد؟
از ديد دوستانم در «ماه نو» که نظرشان براي من ارزشمند است، موفقيت من نخستين محرک آزادي بود. بالاژلانيال اظهار کرد: «اينکه تو را به قتل نرساندند به اين معناست که ما نيز بهزودي راهمان را ادامه خواهيم داد و مشغول کار خواهيم شد.»
اين مورد بلافاصله با جايزه آتيلا يوژف حمايت شد که نشانهاي از به رسميتشناختن شما و کارتان بود. آيا اين جوايز تاثير بسزايي در زندگي و کارتان داشت؟ رابطه يک نويسنده با شناختهشدن او توسط ديگران چگونه است؟
بستگي به نويسنده دارد. نحوه برداشت و برخورد با آن تصميمي شخصي است. زمانيکه جايزه آتيلا يوژف را دريافت کردم، آهي عميق کشيدم و به همسرم گفتم امروز آشپزي نميکنم، برويم بيرون غذا بخوريم. با اين وجود جوايز اغلب با خود غم و اندوهي به همراه دارند. براي من جايزه آتيلا يوژف با مرگ پدرم همراه شد.
مهمترين دستاورد در زندگي شما جايزه فمينا براي رمان «در» بود. مطمئنم در اولين نگاه نزد همه اين جايزه نوعي جايزه فمينيستي بود.
اگرچه چندينبار گفتهام که اين جايزه به چيزي که اسمش را به اصلاح ادبيات زنان گذاشتهاند هيچ ارتباطي ندارد. اين جايزه را هيات ژورياي اهدا ميکند که اعضايش زنان هستند، اما تنها به نويسندگان زن اهدا نميشود، بهعنوان مثال نام خورخه سمپرون و ويرجينيا وولف درکنار يکديگر در ليست دريافتکنندگان اين جايزه ديده ميشود. نزد من هيچ دستهبندي تحتعنوان نويسندگان زن و مرد وجود ندارد. همه را نويسنده ميدانم و وابسته به هيچ ايدئولوژي نيستم؛ حتي فمينيسم.
شـــما هيــچ وابستگي ايدئولوژيکي نداريد و خود را هيچگاه درگير سياست نکرديد با وجود اين، رمانهايتان به وضوح سيستمي بورژوايي را منعکس ميکنند.
نويسنده هرگز نبايد خود را همچون سياسيون درگير سياست کند. اين دو امر کاملا متفاوت هستند. کار نويسندگان چيز ديگري است. وظيفه نويسندهها اين است که مردم را از انتخاب راه نادرست بترسانند. نيازي نيست که نويسنده در راه حقيقت خود را به آب و آتش بزند، اما بهتر است با تمام وجود در اختيار آن باشد. اين کاري است که اکثر نويسندگان شريف انجام ميدهند.
رمان «در» همچون فرانسه در سراسر جهان نيز موفق ظاهر شد. در همان زمان رمان «براي اليزه» بود که شما را در کشورتان سر زبان انداخت و آثار شما را مجدد به جريان انداخت.
اين دليل ديگري شد که نوشتن را دنبال کنم.
بهنظر شما موفقيتتان در خارج از کشور بود که موجب ايجاد موانع در کشور شد؟
بله، قطعا. مطمئنم که نقش بزرگي داشت. با وجود اين، اين نيز درست است که بعد از نوشتن «لحظه» در سال 1990 رمان ديگري منتشر نکردم.
در برخي از رمانهايتان در مورد خانواده خود صحبت ميکنيد، اما در کتاب «براي اليزه» کاملا از جنبه ديگري به آن پرداخته شده. چرا گمان کرديد زمان آن رسيده که ازدواج والدينتان را بهجاي شکلدهي به صورت دلخواه از ديد يک کودک آنگونه که در واقعيت بوده به تصوير بکشيد؟
چراکه به سني رسيده بودم که اتفاقات جاري در ازدواج را درک ميکردم و به بينشي نسبت به رنجها و سختيهاي طرفين دست يافته بودم. بالاخره توانستم پدر و مادرم را بهخوبي درک کنم و زمان آن رسيده بود که گذشته را از زاويه ديگر به تصوير بکشم.
رمان «براي اليزه» تنها شامل سرگذشتتان نميشود؛ اين اثر تفسير فعلي شما از پيشينه شخصي خود با موضوعيت زندگيتان است. درجايي با درنظرگيري کتاب «بيسرنوشتي» از ايمره کرتيس اظهار ميکنيد: «هر آنچه که بايد اتفاق افتد محکوم است که اتفاق افتد.» آيا منظورتان از اين جمله اين است که اميدي به تغيير سرنوشت نيست؟
اين هميشه در شرايطي خاص است که ميگويم هرآنچه که بايد رخ دهد رخ ميدهد. اگر تمام شرايط پيشفرض آماده باشند چرا نبايد آن چيز رخ دهد؟ اين امر در کارهاي هنري هم صادق است. اگر يک رمان از ديدگاه زيباشناسي مورد توجه قرار نگيرد، نويسنده کارش را بهخوبي انجام نداده و مواردي در کار جا افتاده است. اما اگر نويسنده خوب عمل کند، زيباشناسي محکوم به اتفاقافتادن است. خواننده طبيعتا غرق در دايره جادويي نويسنده ميشود.
آيا وقايعي که اتفاق ميافتند بايد بپذيريم يا قدرت تغييرشان را داريم؟
خب، به راهت ادامه بده و آنچه که گمان ميکني ميتواني تغيير بدهي تغيير بده. من هرگز قادر به تغييرشان نبودم؛ چراکه استعدادش را نداشتم. به شخص متخاصمتري نياز داشت. من خود را هميشه در جاي گروههاي ديگر قرار ميدادم و گمان ميکردم پاپسکشيدن راه بهتري است.
بهنظر ميرسد آنگونه که انتظارش را داشتيد در تغيير سرنوشتتان موفق نبوديد، با وجود اين، حتي در دوران کودکي در مقابل تحقير ايستادگي کردهايد.
درست است، از بدو تولد مبارز بودم. اگر پيش از اين زندگي ديگري داشتهام قطعا در آن سرباز بودهام.
از ديد شما مهمترين مساله در مورد شخصيت يک نويسنده چيست؟
دروغ ممنوع! حتي اگر نميتوانيد بهخــوبي از پس کـــــاري برآيد دروغپردازي نکنيد. ميتوانيد فرم بيان را پيدا کنيد که به شما اجازه ميدهد با گفتن حقيقت فاصله بگيريد، اين همان کاري است که بايد انجام دهيد. بههرحال در اين کشور اين نويسندهها بودهاند که به مردم روحيه دادهاند نه سياستمداران. در بسياري از دورههاي تاريخي نويسندهها بودهاند که راه را به مردم نشان دادهاند.
مواقعي نويسندههايي که درگـــير بـــازي ناجوانمردانه ميشدند در کشورتان بهتر از شما تقـــدير شـــدند، آيا وسوسه نشديد که درگير چنين بازيهايي شويد؟
ببينيد، جـدِ مــن بــردهاي پاروزن بود، او مجبور به مصالحه بود، با وجود اين سر باز زد. خودش اجازه داد تا او را به کشتياي اسپانيايي بفروشند. معترضان صبر بسيار دارند. تا زمانيکه زنده هستند بايد صبر کنند. براي بهبود اوضاع ميکوشند و اگر با شکست مواجه شوند بدون هيچ مصالحهاي صبر مي کنند.
شما هميشه از رمان «لحظه» بهعنوان بهترين رمانتان ياد کردهايد. در اين اثر آيا ميتوانيد لحظهاي را حس کنيد که بايد تصميمي در يک راه يا راه ديگر بگيريد؟
قطعا. هميشه ميتوانم زمان فرارسيدن آن لحظه را حس کنم. همچنين ميدانم اگر نتوانم رمان جديدي به سرعت ننويسم آن زمان، زمان پايان من است.