علاء عقیلی؛ دانشآموخته روابط بینالملل نوشت: یکی از پرتکرارترین ویژگیهای گفتار عمومی در ایران، میل به شکایت، نارضایتی و انتقاد دائمی از شرایط است؛ پدیدهای که در دورههای مختلف تاریخی، از جنگ و تحریم گرفته تا رونق نفتی و ثبات نسبی اقتصادی، به اشکال گوناگون خود را نشان داده است. توضیح این پدیده را نباید صرفاً در ویژگیهای شخصیتی افراد جستوجو کرد.
ریشههای آن عمیقتر و تاریخیتر است. همایون کاتوزیان در نظریه «جامعه کوتاهمدت» معتقد است که در بخش مهمی از تاریخ ایران، قواعد سیاسی، اقتصادی و اجتماعی از ثبات کافی برخوردار نبودهاند. در چنین شرایطی افراد نمیتوانستند با اطمینان برای دهههای آینده برنامهریزی کنند. امنیت مالکیت، تداوم نهادها، جانشینی سیاسی و حتی اعتبار قوانین همواره در معرض تغییر قرار داشت.
نتیجه طبیعی چنین وضعی، غلبه نگاه کوتاهمدت بر رفتار فردی و جمعی بود. در جامعه کوتاهمدت، مردم کمتر به ساختن تدریجی آینده فکر میکنند و بیشتر درگیر واکنش به بحرانهای روزمره میشوند. در چنین فضایی، گلایه و اعتراض به شرایط به بخشی از فرهنگ عمومی تبدیل میشود. از سوی دیگر، محمود سریعالقلم در آثار خود بر ضعف سرمایه اجتماعی، اعتماد عمومی و همکاری سازمانیافته در فرهنگ سیاسی ایران تأکید میکند.
هنگامی که اعتماد اجتماعی پایین باشد، افراد به جای آنکه خود را بخشی از راهحل بدانند، بیشتر به دنبال یافتن مقصر در بیرون از خود هستند. در این وضعیت، مسئولیتپذیری جمعی جای خود را به سرزنش متقابل میدهد، اما نکته مهم اینجاست که گلایه دائمی الزاماً نشانه آگاهی سیاسی نیست. در بسیاری از موارد، شکایت مزمن به نوعی «کانون کنترل بیرونی» تبدیل میشود؛ یعنی فرد یا گروه تصور میکند تمام عوامل تعیینکننده زندگی او بیرون از اراده و توانایی او قرار دارند.
نتیجه چنین نگرشی کاهش ابتکار، کاهش مشارکت و افزایش احساس ناتوانی است. تجربه تاریخی کشورهایی مانند ژاپن پس از جنگ جهانی دوم، کره جنوبی در دهه ۱۹۶۰، چین پس از اصلاحات اقتصادی و حتی آلمان پس از جنگ نشان میدهد که توسعه زمانی آغاز شد که بخش قابل توجهی از جامعه از مرحله «توصیف مشکلات» به مرحله «حل مسائل» عبور کرد.
واقعیت این است که هیچ جامعهای بدون نقد پیشرفت نکرده است؛ اما هیچ جامعهای نیز صرفاً با شکایت پیشرفت نکرده است. تفاوت جوامع موفق و ناموفق در میزان نارضایتی نیست؛ بلکه در نحوه مواجهه با نارضایتی است. برخی جوامع انرژی خود را صرف تولید راهحل میکنند و برخی دیگر آن را در چرخه بیپایان گلایه مصرف میکنند.
شاید بتوان گفت مسأله اصلی جامعه ایران کمبود منتقد نیست؛ کمبود سازندگان، سازماندهندگان و حلکنندگان مسأله است. اگر قرار باشد ایران از چرخه تاریخی کوتاهمدتگرایی فاصله بگیرد، باید به تدریج فرهنگ «چه کسی مقصر است؟» را به فرهنگ «چه کاری از من برمیآید؟» تبدیل کند. توسعه از همین نقطه آغاز میشود.