يکم: نويسندهشدن
نوشتن امري ارادي نيست. به تنها چيزي که در زندگيام فکر نميکردم همين است که روزي بنشينم پشت ميز و سوزن به تخم چشمم بزنم. بعد از جنگ خلأيي آمد سراغم که نميدانستم آن دلتنگي و غربت را با چه چيزي پر کنم. در شهري که من تنها و غريب ميان مردمش راه ميرفتم و حتي نميتوانستم لباسپوشيدنم را با آنها هماهنگ کنم؛ چه رسد به خورد و خواب و خيال... . اين شد که قلم شد همدم و مونس اين تنهاييام... . هروقت دلم ميگرفت ميرفتم سروقت سفيد کاغذ، قوزهکرده، زهرم را ميريختم روش... .
نوشتن براي من يک امر عمدي و از پيشتعيينشده نيست. آگاهانه بهدنبال موضوع يا سوژه خاصي نميروم. فرم هم دغدغه اصليام نيست. تمام اينها، موضوع، سوژه و فرم بهصورت ناخودآگاه در من تهنشين شده. کافي است به کلمه، جمله يا موضوع بربخورم که زيباي خفته مرا بيدار کند، بعد از آن کاري ندارم، جز احضار کلماتي که به انتظار نشستهاند. نگاه ميکنم به بعد از يک ساختوساز طبيعي، يک زايمان طبيعي، نوازدي تحويلم داده که شبيه خودم است... .
دوم: فرهنگ و اسطوره
فرهنگ در نمود کلي خودش و اساطير بهعنوان مصداقي عيني و بارز از عينيتيافتن فرهنگ آن مرزوبوم در هياکل يک شخصيت، يک درخت، يک باور... شاخص و راهنماي هر فردي هستند در زندگياش. حال، همين نموده عيني که از ناخودآگاه جــمعي ما ســـرچشمه گرفته، چه ما بخواهيم چه نخواهيم، دست ما را در سختيها ميگيرند. فــــرق بين نويــسنده با ديگران اين است که او آگاهانه بهدنبال تقويت و استحکام اين بدنه، که همانا اساطير باشند ميرود ولي مردم در تجربه زيستي خود با تمسک به آن اساطير زيست خودشان را ادامه ميدهند. کارکرد اساطير همينجاست، داشتن کارکرد امروز در زندگي جاري. زيستن با اين اساطير و عينيتدادن آنها در داستان براي يکي مثل من ميشود دغدغه که حتي در شکل و بدنه روايت نمود پيدا ميکند، براي ديگري به شکل ديگري. اگر ما اساطير و افسانهها را در وجدان خودمان بيدار نگه نداريم، کسي يا کساني پيدا ميشوند که ما را خواب کنند. باورم اين است که ما بياساطير هيچيم. ارزش شاهنامه بيش از آن چيزي است که بشود دربارهاش سخن گفت. شاهنامه زماني درک ميشود که شما شناسنامهات را گم کني... .
سوم: ادبيات جنگ
زندگي ما پر است از پيشفرض. ما ميخوانيم تا اين پيشفرضها را تاييد يا رد کنيم. متاسفانه در زمينه جنگ ما شاهد توليد انبوهي از آثاري هستيم که مخاطب را بمباران ميکند. انگار قسمتم بوده که هميشه در زميني سخت و بحراني قلم بزنم... . بازخوردهايي که گرفتم مشوقم بوده براي ادامه اين راه؛ هرچند انرژي زيادي صرف کردهام تا بگويم ادبيات جنگ مربوط به جنگ است با تمام تلخ و شيرينيهايش. ولي چه کنم که جنگ را عدهاي برعکسخوانده گنج ميخوانند. شايد خيال کردهاند ما ميخواهيم اين گنج را از دستشان دربياوريم. من در آن زمان فقط يک سرباز (داوطلب) پياده بودم، جنگ بود که صداي مرا بلند کرد. شايد اگر جنگي در نگرفته بود مني وجود نداشت که حالا بخواهد گنج ديگران را زيرورو کند... .
جنگ يک روايت ندارد. همانطور که هيچ حادثهاي يک روايت ندارد. ممکن است يک روايت غالب داشته باشد، ولي آن روايت غالب قرار نيست باقي روايتها را خفه کند. سعي کردهام در داستانهاي جنگ روايت خودم را بگويم؛ هرچند به ذائقه عدهاي خوش نيامده و متهم شدهام به سياهنمايي. جنگ زيرخاکيهاي زيادي دارد که بايد وقت گذاشت و کشفشان کرد... .
جداکردن ادبيات جنگ از بدنه ادبيات کار درستي نيست. ادبيات جنگ ما در جهان همان جايگاهي را دارد که ادبيات غيرجنگ ما. ظرفيت جنگ و حتي انقلاب ميتوانست سکوي پرتاب خوبي باشد ولي ما نتوانستيم از آن بهره درستي ببريم که دلايل متعددي دارد. با اين رويکرد که آثاري که خلق شده بهدرستي ديده نشده. محدوديت زبان فارسي يکي از آن ظرفيتهاست. تابوهايي که پيرامون ما را گرفته دليل ديگرش. و اينکه کسي نميخواهد تاوان شکستن اين تابوها را بدهد. اينها را علاوه کنيد به اينکه نوشتن يک امر تماموقت و حرفهاي است و ما چنين چيزي را هنوز تجربه نکردهايم. اينها هست... تا برسيم به اينکه آنطرف آب آيا ميخواهد گندي را که در اين جنگ زده بخواند يا نه؟ جنگ ما تُفي است که ميافتد توي يخه خودشان. و دنيا نميخواهد اين صدا بلند شود. هرچه مسکوت بماند بهتر است... .
دنياي ذهني من همين آدمهايي است که ميشناسم. با آنها نفس ميکشم. حالا در بايگاني ذهن من زندگي ميکنند يا من در کنار آنها، نميدانم. من از آنها جدا نيستم و آنها نيز از من. فکر ميکنم اين قدرت آنهاست که مرا تسخير کرده و هروقت که لازم باشد مرا احضار ميکنند تا آنها را رونويسي کنم. اگر اينجا در ميان حصار اين کلمات اسيري ميبينيد آن اسير منم، نه کلمات... .