بستن

جایز ه ثابت نمی‌کند که کارم را درست انجام داده‌ام

جایز ه ثابت نمی‌کند که کارم  را درست انجام داده‌ام
سمیرا سهرابی روزنامه‌نگار و د‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌استان‌نویس / گروه ادبیات و کتاب: تقریبا شش سال از عمر حرفه‌ای پیام ناصر (متولد 1348-تهران) به‌عنوان داستان‌نویس می‌گذرد. در این شش سال او سه کتاب از سوی نشر مرکز منتشر کرده: «بهت‌زدگی» (نامزد نهایی جایزه گلشیری)، «سارق چیزهای بی‌ارزش» (نامزد جایزه اکنون و جایزه ادبی واو)، و «قوها انعکاس فیل‌ها». سومین کتاب با عنوان خاصش که عنوان یکی از تابلوهای سالوادور دالی به نام «قوها انعکاس فیل‌ها» است، برای او دو جایزه ادبی را در سال جاری به ارمغان آورد: رمانِ سالِ جایزه هفت‌اقلیم و جایزه احمد محمود. این رمان به‌عنوان یکی از 10 رمان برتر سال 98 از سوی روزنامه «آرمان ملی» نیز انتخاب شده است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با پیام ناصر به‌مناسبت برنده‌شدنش در جوایز ادبی است.

در طول يک سال، جايزه بهترين رمان سال را از دو جايزه ادبي هفت‌اقليم و احمد محمود براي رمان «قوها انعکاس فيل‌ها» دريافت کرده‌ايد. اول اينکه فکرش را مي‌کرديد؟ و دوم اينکه جوايز ادبي‌ چه تاثيري روي ادامه‌ فعاليت شما خواهد داشت؟

فکرش را به‌اندازه­ همان احتمال يک کتاب از ميان پنج کتاب مي­کردم، يعني؛ 20 درصد. غير از اين منطق، هيچ راه ديگري وجود نداشت؛ چراکه اولا تمام کانديداها در هر دو جايزه ادبي نويسندگاني سرشناس و توانمند بودند و دوم اينکه هيچ­کس نمي­تواند بفهمد داوران محترم دقيقا چه معياري براي ارزش­گذاري آثار دارند.‌ به همين خاطر هر دو نتيجه براي من واقعا خوشحال‌کننده بودند و جواب دقيق شما اين است که 80 درصد براي هر جايزه غافلگير شدم و براي بردن هر دو جايزه، همزمان، 96 درصد که عدد بسيار نزديکي به صددرصد است. در مورد قسمت دوم سوال‌تان بايد بگويم جوايز دلگرم­کننده هستند و ايجاد انگيزه مي‌کنند. اما نويسنداي که جايزه­ مي­گيرد بايد بيش از پيش و با تمرکز بيشتري خودش را مديريت کند. توجه به نويسنده مي­تواند تمرکز او را مختل کند، يعني مهم­ترين ابزار خلاقيت را از او بگيرد. يا او به اين نتيجه برساند که: «خب، تمام شد.» بنابراين اگر از من بپرسيد جوايز ادبي روي ادامه فعاليت من چه تاثيري خواهد داشت مي­گويم مرا وامي‌دارد به مراقبت بيشتر از خودم، تمرکز روي رمان بعدي و فراموش‌کردن جوايز قبلي.

براي خودتان به‌عنوان نويسنده‌ سه کتاب «بهت‌زدگي»، «سارق چيزهاي بي‌ارزش» و «قوها انعکاس فيل‌ها» که فاصله‌ زماني اثر اول تا اثر اخير چيزي حدود 6 سال بوده چه اتفاقي در پروسه‌ نوشتن افتاده که اثر آخر را دست‌کم براي کسب دو جايزه‌ ادبي چشمگيرتر کرده است؟

هر نويسنده‌اي مي‌داند بهترين روش براي آموختن نويسندگي، خودِ نوشتن است. گرچه شش سال، عمر درازي براي شناخت و درک زيروبم‌هاي نوشتن محسوب نمي‌شود، اما در اين مدت چيزهاي زيادي ياد گرفته‌ام. بعضي از سطرهايي که در داستان‌هاي قبلي نوشته‌ام امروز ديگر رضايتم را جلب نمي‌کنند و گاهي از خواندن‌شان خجالت‌زده مي‌شوم. دريافت جايزه هم چيزي را عوض نمي‌کند. مجموعه‌داستان «بهت‌زدگي» که اولين اثر من بود نامزد نهايي جايزه گلشيري شد. اما اگر اين جايزه به من تعلق مي‌گرفت، باز هم فرقي نمي‌کرد و باعث نمي‌شد از آنچه شش سال پيش نوشته‌ام رضايت داشته باشم. جايزه ثابت نمي‌کند که من کارم را درست انجام داده‌ام. چيزي که آموخته‌ام اين است که نبايد اجازه بدهم مناسبات بيروني مرا نسبت به خطاهايم کور کنند.

اعتقادي وجود دارد که بيان مي‌کند يک نقاش پرتره چيزي وراي نمود بيروني چهره را مي‌بيند و هيچ‌وقت نمي‌تواند آن تنش‌ها و ذهنيت‌ها را به بيننده‌ اثر منتقل کند، فکر مي‌کنم کار نويسنده در خلق يک شخصيت (که از مدل‌هاي انساني واقعي گرته‌برداري مي‌کند) شبيه کار يک نقاش پرتره است با اين تفاوت که نويسنده قدرت دستيابي و به نمايش‌گذاشتن روحيات و افکار مدل بازسازي‌شده‌اش را دارد. شما چطور؟

من شخصيت‌هايم را از جهان بيرون انتخاب مي‌کنم، اما چنين رويکردي به اين معنا نيست که داستان زندگي آنها را نقل مي‌کنم. واقعيت اين است که در بيشتر موارد اصلا چيزي در مورد زندگي شخصي آنها نمي‌دانم و لازم هم نيست که بدانم. کار من شبيه انتخاب يک بازيگر براي بازي در فيلم است. حس مي‌کنم که اين چهره، اندام، اسم، تيک عصبي، صدا، يا زبانِ بدن براي شخصيت داستان لازم است. لازم است اما کافي نيست؛ بايد پرورانده شود. هدف من اين است که ارزش‌افزوده در آنها ايجاد کنم. هروقت اين اتفاق بيفتد کارم را با آن شخصيت شروع مي‌کنم. طبيعت بهترين انتخاب‌ها را انجام مي‌دهد و من هرگز از راهنمايي‌هاي او غافل نمي‌شوم. موقع نوشتن يک چشمم به داستان است و يک ‌چشمم به دنيا.

در «بهت‌زدگي» داستان‌هايي روايت مي‌شوند که بخش عمده‌ آنها حول محور شخصيت‌هاي منزوي مي‌گذرند، نمونه‌ چنين شخصيت‌هايي را ما در رمان بعديتان هم مي‌بينيم، اين چند جمله مقدمه‌اي ا‌ست براي اين سوال که خميره‌ احساسي مشترک که منشأ شکل‌گيري شخصيت‌هاست، از کجا مي‌آيد؟

آنچه شما با بلندنظري «خميره‌ احساسي مشترک» مي‌ناميد، ممکن است تا حدي محصول کمبود اعتماد‌به‌نفس در کارهاي اوليه باشد. همه نمي‌توانند «جنگ و صلح» بنويسند و 20 شخصيت فعال و موثر را مديريت کنند. گمانم هرچه باتجربه‌تر و جسور‌تر مي‌شوم شخصيت‌هاي داستان‌ها بيشتر از انزوا خارج مي‌شوند يا دست‌کم در مقابل انزوا منفعلانه عمل نمي‌کنند. من اصراري به اين خلوت‌نشيني براي شخصيت‌هايم ندارم و اساسا انزوا موضوع و انتخاب من قبل از شروع رمان نيست. به همين خاطر نمي‌توانم پاسخ قانع‌کننده‌اي براي اين پرسش بيابم. گمانم اين سخت‌ترين سوالي است که مي‌توانم با آن مواجه شوم. چندين پاسخ به ذهنم مي‌رسد اما وقتي دقيق‌تر بررسي مي‌کنم هيچ‌کدام براي خودم کامل و بدون‌شبهه نيست، پس فقط مي‌توانم بگويم نمي‌دانم.

گاهي شده برگرديد و آثاري را که نوشته‌ايد بازبيني مجدد کنيد؟ البته نه براي تغيير، براي فهم اين موضوع که کجاي کارها «نبايدها» جاي «بايدها» را گرفته است؟ اين را از اين جهت مي‌پرسم که موتيف‌هاي تکرارشونده‌اي در آثارتان وجود دارد.

کارهاي قديم را مستقيما و با قصد قبلي بازبيني نمي‌کنم، چون اين کار واقعا مايه عذاب است. اين بازنگري را ناخودآگاه موقع نوشتن رمان‌ بعدي انجام مي‌دهم. وقتي کار جديدي مي‌نويسم، در طول فرآيند نوشتن دائم به برخي اشتباهات يا نواقص گذشته پي مي‌برم، حرص مي‌خورم و پشيمان مي‌شوم. نمي‌دانم باقي نويسنده‌ها هم اينطور خودشان را شکنجه مي‌دهند يا نه، اما در مورد من جدا باعث مي‌شود شش‌دنگ هواسم را جمع کنم تا دوباره مرتکب خطاهاي سابق نشوم. در مورد موتيف‌هاي تکرارشونده که فرموديد بايد بگويم با آنها مشکلي ندارم. اگر حس کنم عنصري هر بار درون داستان من تکرار مي‌شود جلوي ورودش را نمي‌گيرم. راستش را بخواهيد به آن خوش‌آمد مي‌گويم و بها مي‌دهم، اما هرگز به شکل خودخواسته از عنصر تکراري استفاده نمي‌کنم. موتيف‌ها بخشي از درونمايه هستند؛ ماقبل اثر وجود ندارند و خودآگاهانه نيستند. همانطور که مطلع هستيد در عرصه‌ هنر معاصر، تم‌هاي تکرارشونده در آثار يک هنرمند ايجاد معنا مي‌کنند. يک عنصر مشخص وقتي از زواياي مختلف ديده مي‌شود ماهيت مشخص و قطعي خود را از دست مي‌دهد و انگار به تمام عناصر جهان تبديل مي‌شود. بنابراين خودم را در مورد عنصري که احتمالا در داستان‌هايم تکرار مي‌شود، محدود نمي‌کنم. اگر ظاهر مي‌شود، خب؛ اجازه مي‌دهم باقي بماند، رشد کند و گسترش يابد. چون هربار که پديدار مي‌شوند آنها را بهتر و عميق‌تر درک خواهم کرد و ضروري است که عناصر و موضوعات محدودي باشند که نويسنده ارتباط عميقي در سطح ناخودآگاه با آنها داشته باشد.

فضاي حاکم بر سه کتاب‌تان و به‌خصوص «قوها انعکاس فيل‌ها» تلفيقي از درهم‌آميزي واقعيت و خيال است و درعين‌حال مواجهه‌ همان شخصيت‌هايي که پيشتر صحبتش را کرديم با واقعيت زندگي که في‌النفسه اين برخورد هراس‌انگيز را شکل مي‌دهد. کدام يک از اين دو عنصر (واقعيت يا خيال)، بر گرده‌ روايت سنگيني مي‌کند و بيشترين تأثير را مي‌گذارد؟

از نظر من که واقعيت در اولويت است. من علاقه‌اي به خيال‌هاي فانتزي يا منطق‌گريز ندارم. در رمان «قوها انعکاس فيل‌ها»، روايتِ خيال از جنبه‌ منطقي و استناد به جزئيات هيچ تفاوتي با واقعيت ندارد. خيال در خدمت شخصيت است تا حفره‌ واقعيت را پر کند اما اين خيال، هرز نمي‌پرد. آنچه من مايلم نشان دهم اين است که خيال مي‌تواند جايگزين مناسبي براي گفت‌وگوهاي دروني و جريان‌هاي سيال ذهن شود. جاي اينکه راوي از آرزوها و احساساتش ساعت‌ها حرف بزند چرا ما نبايد بتوانيم داستان اين آرزو و احساسات را عين يک فيلم جلوي چشم ببينيم؟ من اين رويکرد را بيشتر از گفت‌وگو‌هاي ذهني و طولاني مي‌پسندم، چون قدرت قصه‌گويي بيشتري دارد. به‌نظرم روشن است که در آثار من مرزي کاملا مشخص و محکم ميان خيال و واقعيت کشيده مي‌شود که هرگز با هم اشتباه گرفته نمي‌شوند. بنابراين آنها را اصلا درهم‌ نمي‌آميزم، فقط هردو را با منطق روايي، موضوع و قطعيت يکساني بيان مي‌کنم.

معمولا در بعضي از آثار خيالي يا وهم‌انگيز، حضور کابوس‌ها و خواب‌ها، شکلي از روايت را به خودشان اختصاص مي‌دهند و آن رخدادهاي روياگونه در چنبره‌ توصيف‌ها، پررنگ‌تر ديده مي‌شود. اين را گفتم که به دفعات زياد شاهدش هستيم. به‌نظر شما کارکرد خواب‌ها و کابوس‌ها تا چه اندازه مي‌تواند به ساختار و فرم در روند داستان کمک کند؟

صادقانه بگويم؛ نمي‌دانم چرا شخصيت‌هاي داستان‌هاي من خواب مي‌بينند! اين جزو سوالاتي است که بارها ذهنم را مشغول کرده و جوابي برايش ندارم. شخصا سالي يک‌بار هم خواب نمي‌بينم. درصورتي‌که موقع نوشتن رمان همين که به خودم مي‌آيم يکي دارد خواب مي‌بيند. مساله اصلا خودآگاه يا سمبليک نيست. (البته از اينکه چيزي سمبليک باشد متنفرم.) با خودم مي‌گويم آگاتا کريستي درباره جنايت مي‌نوشت درحالي‌که آزارش به مورچه نمي‌رسيد، خب؛ من هم از خواب‌ها مي‌نويسم درحالي‌که اصلا خواب نمي‌بينم. دليلش اين است که موضوعات لزوما امور زيستي نيستند درحالي‌که فرم (يا همان حس اثر) امري زيستي است. به عنوان مثال آگاتا کريستي گرچه موضوع‌ جنايت را انتخاب مي‌کند اما حسي که شما از آثار او مي‌گيريد هرگز حس سمپاتي با قاتل يا لذت از قتل نيست. درواقع برعکس، محتوايي عدالت‌جويانه و ضدشر توليد مي‌کند. از همين‌جا روشن است که موضوعِ يک اثر لزوما محتواي آن را نمي‌سازد، بلکه اين فرم است که حس کلي را توليد مي‌کند. در مورد «خواب» در آثار من هم همين‌طور است. نمي‌دانم آنها قرار است چه محتوا و حسي ايجاد کنند، اما براي خودم روشن است که اين محتوا (هرچه باشد) نسبتي با عنصر خواب‌ديدن ندارد. اين موضوع حتما فرميک است اما ابدا خودآگاه نيست؛ چراکه فرم اساسا در ساحت ناخوداگاه شکل مي‌گيرد.

آيا شده است حين نگارش به داشته‌هاي خود، که زمينه را براي خلق داستان مهيا کرده، شک کنيد و خودتان را وادار کنيد تا به‌طور جدي نخستين منتقد خود باشيد؟

زماني شاهد يک مسابقه ميان دانشجويان معماري بودم که شرکت‌کنندگان با استفاده از رشته‌هاي ماکاروني پل مي‌ساختند. تمام چيزي که در اختيار داشتند، يک بسته ماکاروني، چسب حرارتي و دانش‌ مهندسي بود. به نظر من با ساده‌ترين جملات و روزمره‌ترين قصه‌ها مي‌شود ساختارهاي رواييِ محکم و آبرومند ساخت. اگر منظورتان از «داشته‌ها» چيزي مثل تجربه زيسته يا دانش عمومي باشد پاسخم منفي است؛ همين بسته‌ ماکاروني و چسب حرارتي کفايت مي‌کند. اما اگر منظورتان دانش مهندسي باشد پاسخ مثبت است. هميشه ترديد دارم که آنچه مي‌سازم ممکن است با نسيمي ويران شود. نگرانم از اين بابت که سطرهايي که زيبا هستند آيا ضروري هم هستند؟ و اينکه اگر حافظه‌ام را پاک‌کنند طوري که فراموش کنم اين داستان را من نوشته‌ام، آيا از خواندنش دچار تهوع نمي‌شوم؟ اين شک و ترديدي که شما مي‌گوييد، در مورد ساختمان اثر و حس نهايي آن هميشه با من هست. البته هربار اعتماد‌به‌نفسم اندکي بيشتر مي‌شود، اما اين اطمينان هرگز آنقدر نيست که بتوانم احساس آسودگي کنم. منظورم آسودگي از اين بابت است که شش ماه بعد به خودم نهيب نزنم که چرا فلان جمله را حذف نکردم يا فلان پاراگراف را طور ديگري ننوشتم. اين ترس فعلا که هست و شايد هميشه باقي بماند.

پشت جلد کتاب عکسي از اثر سالوادور دالي آمده و اسم کتاب‌ هم با تغييري يادآور همان اثر است. با توجه به اينکه اين تابلو يک اثر سوررئاليستي است که بيان خود را دارد، ايده‌ «قوها انعکاس فيل‌ها» هم از همان اثر آمده يا نقاشي سالوادور دالي طي نگارش، وارد رمان شده است؟

وقتي اولين سطرهاي رمان نوشته مي‌شد به تابلوي دالي فکر نمي‌کردم. چنين عنصري در خيال من وجود نداشت. خبر دارم که بعضي از نويسندگان نام داستان‌هايشان را از قبل انتخاب مي‌کنند. در مورد من تا به حال چنين اتفاقي نيفتاده. معمولا نيمي از داستان که نوشته مي‌شود، سروکله‌ اسم پيدا مي‌شود و عنوان اوليه را تغيير مي‌دهد. تابلوي دالي هم بعدها و کاملا اتفاقي وارد اثر شد و نام اوليه‌ رمان را به نفع خودش تغيير داد.

در «قوها انعکاس فيل‌ها» و حتي دو اثر قبلي‌تان، ديده شده که مسائل هنري و علمي از دغدغه‌‌هاي شماست که به‌گونه‌اي در روند داستان رخنه کرده، درست است؟

بله. مسائل علمي و هنرهاي تجسمي از علايق جدي و هميشگي من هستند. البته از قبل تصميم ندارم درباره علم يا هنر چيزي بنويسم. اما وقتي موضوعي براي نويسنده جدي باشد احتمالا خودش را به اثر تحميل مي‌کند.

با توجه به اينکه به فرم علاقه‌منديد و کوشش داريد قلم را به‌مثابه دوربين در داستان‌ها به کار ببريد، پرسش من اين است که آيا به هرصورت همه‌ خلاقيت‌هاي بصري در يک زمان خاص نوشتاري رخ مي‌دهد يا شما پس از خوانش‌هاي مکرر اين نکات ظريف را وارد بازي فرم‌ها مي‌کنيد؟ براي مثال از لحظات جابه‌جايي ميان واقعيت و خيال ياد مي‌کنم.

«زمان خاص نوشتاري» که فرموديد براي من شبيه افسانه است. کاش چنين زمان جادويي وجود داشت. اما واقعيت اين است که شکل نهايي رمان، محصول بارها و بارها بازنويسي و البته مشورت و همراهي با خوانندگاني است که نسخه‌ها‌ي اوليه را مي‌خوانند و نظرات‌شان را منتقل مي‌کنند. روي هم رفته نوشتن نسخه‌ اوليه کار دشواري نيست (دست‌کم نه براي من) و خيلي هم خوش مي‌گذرد. آنچه نياز به صبر، عرق‌ريزي، مهارت و شناخت فرم دارد مربوط مي‌شود به مرحله‌ بازنويسي. من فکر مي‌کنم اگر مي‌توانستيم نسخه‌هاي اوليه بعضي از شاهکارهاي ادبي را مشاهده کنيم از تعجب شاخ درمي‌آورديم. در بازنويسي مي‌شود آشغال را به طلا تبديل کرد؛ بازنويسي درواقع کيمياگري است. عقيده دارم بسياري از رمان‌هاي ضعيفي که مي‌خوانيم في‌نفسه نسخه‌هاي اوليه‌ خوبي هستند که نويسندگان کم‌تحمل و ناآگاه نتوانسته‌اند فرآيند بازنويسي را به سرانجام برسانند. حدي براي بهترشدن اثر وجود ندارد و هرگز به خودم نگفته‌ام «خب، از اين بهتر نمي‌شود.» اما بالاخره آدم روزي وامي‌دهد و از نفس مي‌افتد. يکي از تفاوت‌هاي اساسي ميان نويسند‌گان در همين است؛ اينکه کدام‌يک زودتر از بازنويسي خسته مي‌شود. حتي «زمان خاص نوشتاري»، که شما فرموديد خلاقيت‌هاي بصري‌اي که در آن رخ مي‌دهد، مي‌تواند مربوط به همين دوران بازنويسي و خوانش‌هاي مکرر باشد.

نوشتن داستان‌هايي که کوشش دارند جهان خيالي و واقعي را به هم پيوند بزنند، مستلزم دقت و دريافت مشقت‌هاي نوشتاري است. آيا چنين ژانري چنين سختي‌هايي را برشما تحميل کرده است، که گاه نويسندگي را هنري دشوار بدانيد؟

بخشي از پاسخ را در سوال قبلي داده‌ام. نويسندگي عملي بي‌نهايت لذت‌بخش و به همان اندازه دشوار است. من با علوم دقيقي مثل رياضيات و فيزيک در سطح عالي آشنا هستم. زمان زيادي را به مطالعه هنرهاي تجسمي گذرانده‌ام و حتي تجربه‌ کار عملي دارم. به جرات مي‌توانم بگويم نويسندگي يکي از پررمزورازترين فرآيندهاي خلاقه است. اشتباهات کوچک، آسيب‌هاي جدي به داستان مي‌زنند. نوشتن به معناي واقعي کلمه سهل و ممتنع است. حتي نويسندگان حرفه‌اي که دانش بالايي در زمينه‌ روايت دارند هم مشقت زيادي مي‌کشند تا رمان را از آب و گل در‌بياورند. دليلش اين است که مساله دانش يک چيز و مساله اجرا چيز ديگري است. کسي که تکنيک نويسندگي را مي‌داند لزوما نمي‌تواند آن را به سلامت و در تمام ابعاد اجرا کند. مثل بسياري از استادان باسواد در ادبيات يا هنرهاي تجسمي که آثارشان چنگي به دل نمي‌زند. دشواري نوشتن محدود به درهم‌آميزي خيال و واقعيت نيست. من به همان شيوه‌اي مي‌نويسم که دوست دارم و بلدم. به خودم نمي‌گويم: «خب؛ شروع کنم کار سخت را انجام دهم.» به عنوان نويسنده دنبال دردسر نمي‌گردم، دنبال لذت‌بردنم. اما ممکن است دردسر بگردد و مرا پيدا کند. باور من اين است که چالش واقعي در داستان‌نويسي مربوط مي‌شود به آميزش سه چيز: قصه‌گويي، ساده‌نويسي و ايجاد فرم. اگر داستاني هر سه را همزمان داشته باشد از نظر من نويسنده‌اي خبره، صادق و قابل‌احترام دارد. چون تنها در اين حالت است که شما هيچ‌کدام از ضعف‌هاي خود را نمي‌توانيد زينت يا پنهان کنيد.

کـــتــاب‌ها يــا نويسنده‌هايي هستند که در نوشتن و نويسنده‌شدن‌تان موثر بودند؟

برخلاف اغلب نويسندگان که از کودکي يا نوجواني مي‌نوشتند و دلباخته‌ ادبيات داستاني بودند، من تا ميانسالي چنين علاقه‌اي نداشتم. يک لحظه‌ طلايي در زندگي‌ام وجود دارد؛ زماني که ناخواسته و به اجبار داستان «يک روز خوش براي موزماهي» از سلينجر را خواندم. شگفت‌زده شدم و همان لحظه تصميم گرفتم کمي در مورد روايت داستاني مطالعه کنم. آن موقع اصلا نمي‌دانستم سلينجر کيست. هيچ‌چيز از عالم نويسندگي نمي‌دانستم. کمي بعد شانس آوردم و «بيگانه»‌ي آلبر کامو را خواندم و شگفتي‌ام کامل شد. داستان‌هايي را که به‌نظرم شاهکار مي‌رسيد بارها خوانده‌ام تا کشف کنم اين جادو از کجا سرچشمه مي‌گيرد. بنابراين اين دو نفر سهم بزرگي در نويسنده‌شدن من داشته‌اند. نويسنده‌ ديگري که تاثير زيادي روي من گذاشته آيزاک باشويس سينگر است. سينگر به زعم من کليد‌هايي براي روايت در جيب دارد که هر قفلي را باز مي‌کنند. او به معناي واقعي کلمه جادوگر است. عجيب‌ترين و آموزنده‌ترين ويژگي سينگر اين است که بدون حتي يک جمله‌ درخشان، ساختماني بنا مي‌کند که غرق در نور است. من بسيار براي او احترام قائلم، چون با رشته‌هاي ماکاروني، عمارت‌هاي مجلل و پل‌هاي مستحکم مي‌سازد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی