بستن

شعر و موسیقی و عشق علیه جنگ

شعر و موسیقی و عشق علیه جنگ
علیرضا فراهانی منتقد / گروه ادبیات و کتاب: نام لهستان با نام‌های بزرگی در هنر و ادبیات گره خورده: از رومن پولانسکی در سینما، تادئوش روژه‌ویچ و اسلاوی مرژوک در تئاتر تا آیزاک بشویس‌سینگر و استانسیلاو لِم در داستان، چسلاو میلوش، ویسواوا شیمبورسکا و آدام میتسکیه‌ویچ در شعر. مارک بینچک (1956- ورشو) هم یکی از نام‌های بزرگ در ادبیات معاصر لهستان است. او را برای رمان‌های «ترمینال» و «سونیا بالای دار تاب می‌خورد» می‌شناسند. «سونیا بالای دار تاب می‌خورد»‌ در سال 1999 منتشر شد، به مرحله‌ نهایی جایزه‌ ادبی نایک به‌عنوان کتاب سال لهستان و جایزه‌ ریمونتا به‌عنوان جایزه‌ ادبی سال لهستان راه یافت و سپس در سال 2000، جایزه‌ ادبی آکادمی فرانسه را از آن خود کرد. میلان کوندرا نویسنده‌ بزرگ چک در ستایش آن نوشت: «اين رمان شبيه هيچ رمان ديگري نيست.» سیسیلیا دریمولر نیز در نشریه‌ ال.پایس اسپانیا در ستایش آن نوشت: «هاله‌اي شيرين و جادويي، تمامِ داستان «سونیا بالای دار تاب می‌خورد» را دربرگرفته؛ یک داستان عاشقانه يا شايد داستان‌هايي عاشقانه در يك داستان که چیزی شبیه به يك تابلو، از جنس نقاشی‌های مارک شاگال است که با نثر بی‌بدیل و بی‌مثالش، تاب مي‌خورد، مي‌رقصد، آواز مي‌خواند و خيال مي‌بافد...» رمان «سونیا بالای دار تاب می‌خورد» با ترجمه شیرین معتمدی از سوی نشر نقش جهان منتشر شده است.

سونيا بي‌مقدمه گفت: «همه اينها براي چيست؟ معناي زندگي چيست؟ به من بگو از ما چه چيزي حاصل مي‌شود؟ انسان به کجا مي‌رود، همه اينها تعيين‌کننده چيست؟» يورک در پاسخ آهسته و آرام گفت: «من اغلب فکر مي‌کنم همه ما با دست بي‌شفقت سرنوشت کنترل مي‌شويم و هر شخصي در آغاز زندگي تعيين‌کننده‌اي دارد... .»

شايد همين چند سطر از رمان «سونيا بالاي دار تاب مي‌خورد» اثر مارک بينچک نويسنده معاصر لهستاني، نشانگر بي‌رحمي «تاريخ» در به ثبت‌رساندن رنج و دردهاي بزرگ مشترک انساني است؛ فاجعه‌هاي انساني در هر دوره و شرايطي. در هر زمان و مکاني و به دست خون‌آلود هر جنگي که انسان‌ها را از زيبايي‌هاي زندگي دور مي‌کند. رمان مارک بينچک با ترجمه خوب شيرين معتمدي توانسته است تا روايت‌کننده بخشي از يکي از همين فاجعه‌هاي تاريخي باشد. يکي از فجايعي که حاصل جنگ است و تاريخ بشريت چقدر پر است از اين حاصل‌هاي بي‌حاصل.

آسايشگاه تِوُرکي در ورشو مکاني است که در آن تعدادي از جنگ‌زده‌ها و بيماران رواني در روزهاي پاياني جنگ جهاني دوم بستري شده‌اند. آسايشگاهي که اگرچه به دست آلماني‌ها اداره مي‌شود، اما پرستاران و کارکنان بخش‌هاي مختلف آن لهستاني هستند و همين امر موجب شده روابطي انساني و عاطفي ميان آنها و بيماران برقرار شود. روابطي که هر کدام در بخشي از رمان نشانگر جزئيات شخصيتي و چگونگي شرايط زيستي آنهاست. اما محوريت تمامي روابط انساني در اين اثر، حول سه شخصيت اصلي يعني يورک، سونيا، ويانکا مي‌گردد. هر يک از اين سه شخصيت ويژگي‌هايي دارند که درواقع تبديل به ويژگي‌ها و شاخصه‌هاي اصلي رمان شده‌اند؛ ويژگي‌هايي که هر کدام، چگونگي استفاده نويسنده از علاقه‌مندي‌هايش را به خواننده نشان مي‌دهد.

اگرچه نام کتاب از همان ابتدا شخصيت سونيا را در ذهن خواننده برجسته مي‌کند، اما بي‌ترديد اين يورک است که در غالب بخش‌هاي رمان بار اصلي روايت را به دوش مي‌کشد؛ شاعري که در تِورکي پاسخ‌دهنده آگهي‌هاي استخدام است و همين امر سبب مي‌شود تا او اتفاقي با سونيا آشنا شود و به تدريج بيش از هرکس ديگري به سونيا علاقه‌مند و به او عشق ورزد. اما اين به معناي آن نيست که نسبت به ديگر آدم‌هاي آسايشگاه بي‌تفاوت است. او دغدغه‌مند است و اين دغدغه‌ها مدام از زبان يورک به شعر تبديل مي‌شوند. قطعه شعرهايي که هر بار در لابه‌لاي سطور رمان، ذهن خلاق يورک را به ما نشان مي‌دهد. در غالب بخش‌هاي اثر، خواننده با زاويه نگاه يورک روبه‌رو است و روايت از نگاه او پيش مي‌رود، به همين جهت شعر نيز يکي از عناصر و ويژگي‌هاي بالفعل رمان «سونيا بالاي دار تاب مي‌خورد» است.

با توجه به اين نکته، طبيعي است که زبان رمان هم در کليت خود به سمت‌وسوي شعر و شاعرانگي پيش رفته است؛ اما اين نکته حائز اهميت است که نويسنده توانسته جلوي پيش‌روندگي و احاطه شاعرانگي بر زبان رمان را کنترل کند و حضور مقوله‌اي مثل شعر و شاعرانگي را تنها به يکي از ويژگي‌هاي اين اثر دربياورد.

سونيا و حضور او در سرتاسر اين رمان، يادآور موسيقي و ريتم در هيات کلمات است. با کمي دقت متوجه مي‌شويم همواره حرکات سونيا طي رمان ريتميک است و اوست که موسيقي را در رمان به جريان مي‌اندازد. سونيا سکون ندارد و مدام در حال حرکت است و اين ريتمي است که رمان بينچک به آن نياز دارد؛ ريتمي که به سطرها شور مي‌دهد و از خسته‌شدن ذهن خواننده براي دنبال‌کردن شخصيت‌ها و روايت‌هايشان پيشگيري مي‌کند.

نام کتاب نيز خود بزرگ‌ترين گواه اين مطلب است: «سونيا بالاي دار تاب مي‌خورد». سونيا در بيشتر بخش‌هاي رمان به‌طور طبيعي و واقع در حال تاب‌خوردن است. تاجايي‌که يورک يک‌جا از او مي‌پرسد: «تو چرا اين‌قدر تاب‌خوردن را دوست داري؟» و سونيا در پاسخش مي‌گويد: «براي اينکه مي‌تواني در يک لحظه از جايي به جايي ديگر پرتاب شوي!»

وجود اين مساله را نيز در چگونگي گفت‌وگوهاي سونيا با ساير شخصيت‌هاي رمان مي‌توان مشاهده کرد. گفت‌وگوهايي که خشک نيستند و در آنها نوعي طراوت و سرزندگي ديد. اگرچه همين طراوت و سرزندگي در پايان به معکوس خود تبديل مي‌شوند.

اين نکات نشانه‌هايي است از يکي از علاقه‌مندي‌هاي بينچک که موسيقي و ريتم باشد. او به خوبي توانسته از عناصر موسيقيايي کلمات استفاده کند و به نحو و لحن بيان رمان خود ريتمي خاص دهد. شخصيت سونيا که از لطافت خاصي برخوردار است در هماهنگي با ريتم نوشتاري رمان بسيار تأثيرگذار است. درواقع ضرباهنگ ذهنيت راوي که غالبا يورک است، حضور رفتاري و گفتاري سونيا در بطن اثر است.

در اين رمان، بي‌رحمي تاريخ در به ثبت‌رساندن هرگونه اتفاق هولناک تاريخي که در آن انسان و انسان‌محوري نقطه عطفش باشد، خود را نشان مي‌دهد و از آن در برهه‌هاي آتي زندگي تاريخ تازه‌اي مي‌دهد. اين مهم را در خلق بسياري از آثار هنري ديروز و امروز جهان و به ويژه در ادبيات به خوبي مي‌توان به نظاره نشست. مارک بينچک يکي از آن نويسندگاني است که نتوانسته نسبت به زخم‌هايي که مقوله جنگ بر انسان و تأثيراتش بر روابط انساني گذاشته، بي‌تفاوت باشد و همانطور که در يادداشت پشت جلد کتاب آمده همچون ديگر هنرمندان لهستاني زمانه‌اش مثل رومن پولانسکي، ويسواوا شيمبورسکا، چسلاو ميلوش و بسياري ديگر از آنچه تأثيرات زخمي جنگ علاوه بر جسم و جان انسان‌ها گذاشته روح و روان تاريخي آنها را نيز جريحه‌دار کرده است، اثر آفريده است.

تِورکي شايد در خوانش‌هاي بعدي از اين رمان، تنها يک آسايشگاه بيماران زخم‌برداشته در جنگ جهاني دوم در ورشو نباشد، بلکه جهاني است از يک دوره تجربه زيستي انسان‌هايي که چيزي جز انسانيت و انسان‌محوري در برابر تمامي رفتارهاي ددمنشانه سلطه‌گران از خود نشان نمي‌دهند. شايد براي همين است که سونيا در پايان رمان علي‌رغم تمام عشقي که در وجودش به زندگي و انسان‌هاي ديگر حس مي‌شود، خود را تسليم آلمان‌ها مي‌کند تا به دار آويزان شود؛ زيرا به عبارتي ظرفيت و تحمل هضم آن ‌همه رنج و مصيبت همزيستانش را از دست داده است. ديگر تاب‌خوردن و در يک لحظه از جايي و به جاي ديگر پرتاب‌شدن برايش کارکرد روحي و رواني ندارد و اين همان نقطه اوج موسيقيايي رمان است؛ نقطه‌اي که فاجعه اصلي روي مي‌دهد و تمامي لطافت و خوش‌لحني رمان فروپاشيده مي‌شود. بخشي که يورک و يانکا با تشويشي عجيب و دل‌آشوب به دنبال پاسخ فاجعه‌اي‌ هستند که سونيا خلق کرده است. در آن بخش بينچک گيجي خاصي را در روايتش به وجود آورده است. نوعي گيجي که خواننده حس مي‌کند علاوه بر اينکه خود دچارش شده، نويسنده نيز همين حال را در حين نوشتن تجربه مي‌کرده است.

ميلان کوندرا نويسنده شاهکارهايي همچون «بار هستي» و «جاودانگي» يادداشتي درباره اين رمان نوشته که قطعا بي‌دليل نبوده است. آثار کوندرا نيز پر از ظرافت‌هاي روايي از دردها و رنج‌هاي هستي‌شناسانه انسان زمانه‌اش است. بي‌ترديد او در نگاه و انديشه بينچک به‌عنوان يک نويسنده دغدغه‌مند، اشتراکاتي حس کرده که منجر به توجه خاص او به رمان «سونيا بالاي دار تاب مي‌خورد» شده و يادداشتي هرچند کوتاه بر آن نوشته است:

«در اين رمان صفحاتي هست که کلمات مثل ترجيع‌بندي تکرار مي‌شوند و روايت به سرودي بدل مي‌شود که ما را برمي‌کشد و با خود مي‌برد. اين موسيقي، اين شعر و زيبايي از کجا سرچشمه مي‌گيرد؟ از نثرِ زندگي؛ از عادي‌ترين، از معمولي‌ترين و پيش‌پاافتاده‌‌ترين پيش‌پاافتادگي‌ها: يورک عاشق سونيا است: به شب‌هاي عشقش تنها به اختصار اشاره‌اي مي‌شود، اما حرکت تابي که سونيا روي آن مي‌نشيند به تفصيل توصيف مي‌شود:

يورک مي‌پرسد: «تو چرا اين‌قدر تاب‌خوردن را دوست داري؟» سونيا مي‌گويد: «چون... توضيحش سخت است. چون الان اين‌جايم و بعد ناگهان آن‌جا، آن بالا. و بعد دوباره اين‌جا. و دوباره آن‌جا. بدون اينکه راه بروم. چون مي‌دانم...»

يورک اين اعترافِ آرام‌بخش را مي‌شنود، و متحير، بالا را نگاه مي‌کند، جايي‌که «تخت‌کفشِ قهوه‌اي روشن سونيا تيره مي‌شد... پايين که مي‌آمد... تخت‌کفشِ قهوه‌اي‌اش از زيرِ بينيِ يورک مي‌گذشت...» يورک نگاه مي‌کند، همچنان متحير، و هرگز از ياد نمي‌برد.»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی