بستن

خوشبختانه همه‌چیز قسطی شده!

خوشبختانه همه‌چیز قسطی شده!
فریور خراباتی

يکي بود يکي نبود، غير از خدا هيچ‌کس نبود. روزي روزگاري در يک کشور مردم همين‌طور که ول مي‌چرخيدند و از قانون ممنوعيت واردات لپ‌تاپ به شدت و قويا و با قدرت حمايت مي‌کردند باخبر شدند که خبري ديگر در راه است.

يک مسئول خوشحال و شاد و خندان خودش را به ميدان اصلي شهر فرستاد و بلافاصله گفت: وجدانا اين خبر به‌قدري خفنه که عمرا اگه بدون مشتلق اعلامش کنم!. مردم قدري از اسکناس‌هاي فراوان خود را روي سر مسئول ريختند و او گفت: از اين به بعد مقرر شده که مردم قبض‌هاي آب خود را صورت اقساطي پرداخت کنند!.

به محض بيان اين جمله صداي اعتراض از ميان جمعيت بلند شد. يک نفر گفت: ديگه چي؟. يک نفر ديگر گفت: خجالت چي مي‌شه؟! شرم کجاي داستان قرار‌ مي‌گيره؟. ديگري گفت: اي کاش مرده بودم و چنين روزي را نمي‌ديدم!. يک اصلاح‌طلب که معمولا حرف نمي‌زند و با زبان بدن با بقيه صحبت مي‌کند، گفت: لطفا به مردم آدرس غلط ندهيد. بزرگ از ميدان بالا رفت و مسئول را در آغوش کشيد و گفت: اين مردم خيلي صبور هستند، پيشنهاد مي‌کنم هرچه زودتر از دل‌شان در بياوريد!.

مسئول که هاج و واج مانده بود، علت اين ناراحتي و اعتراض‌ها را جويا شد، که بزرگ پاسخ داد: آيا قسطي کردن قبض آب توهين به اين مردم شريف نيست؟!. مسئول گفت: شرمنده!. بزرگ که ول نکن‌ترين آدم ميدان بود ادامه داد: مردمي که غرق در رفاه هستند و پول داره از سر و کول‌شان مي‌ريزد چرا شاهد چنين توهيني باشند؟! قبض قسطي براي کشورهاي ديگر که فقير و توسعه‌نيافته هستند شايد به درد بخورد اما ما را چه به اين کارها؟.

سپس مردم به نشانه اعتراض شيرهاي آب‌شان را باز کردند و با دست دانه دانه اسکناس از دسته‌هاي صدتايي روي زمين مي‌ريختند تا مسئول را متوجه اشتباهش بکنند.

يک پرايد سوار با غرور خاصي پرايد خود را پارک کرد و گفت: واسه کسي که 90 ميليون تومن داده اين ماشين‌رو خريده، قبض قسطي توهين به شعورش نيست؟!.

در ميان اين تنش‌ها ناگهان يک نفر که چشم‌هاي بادامي داشت با کت و شلوار و کيف سامسونت وارد شهر شد از ميدان اصلي بالا رفت و گفت: با سلام خدمت شما عزيزان! من مدير فروش همين شرکت خاک‌بر‌سري هستم که شما الان ماشين طراحي بيست سال پيشش‌رو که پونزده ساله از رده خارج شده‌رو داريد نود ميليون مي‌خريد... خواستم بگم چطوري اين کار‌رو انجام داديد؟ مدير کارخونه منو با لگد از شرکت بيرون کرد که بيام اينجا و تحقيق کنم! متاسفانه ماشين‌هاي مدل روز ما که با نمونه‌هاي خارجي برابري مي‌کنند نصف اين قيمت هم مشتري ندارند... تورو خدا به من کمک کنيد!.

مردم چيزي که زياد توي دست‌شان داشتند موقعيت شغلي بود. آمار بيکاري در اين کشور منفي شده بود و براي يک‌سري از مشاغل با حقوق چند صد ميليون توماني هم متقاضي وجود نداشت.پس بلافاصله نزد چشم بادامي رفتند و گفتند: رياست؟ مديريت؟ معاونت؟ کارشناس ارشد؟ با کدومش حال مي‌کني؟ و مرد چشم‌بادامي را بلافاصله استخدام کردند و او تا آخر عمر با خوبي و خوشي زندگي کرد.

باري دوستان! پند اين داستان چنين بود که خواننده بداند هر پيشنهادي بايد در زمان درست به آدم خودش بيان شود. شما نمي‌توانيد به يک زرافه پيشنهاد گردن بلند بدهيد، چون گردن بلند دارد، خوبش را هم دارد.

قصه ما به سر رسيد، کلاغ که متوجه طرح ممنوعيت واردات لپ‌تاپ نشده بود، با تعجب اما صحيح و سالم به خانه‌اش رسيد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی