«به لهجههاي من گير نده» مجموعه 39 شعر از شراره رحمانپور است که از سوي نشر آسني منتشر شده است. در همان نگاه نخست به اين مجموعه ميتوان دريافت که تصميم شاعر باري به هر جهت صرفا نوشتن شعري و چاپ کتابي به بهانه داشتن اثري، نبوده است. آنگونه که در طول اين سالهاي پربلبشوي شعر امروز ايران تا حد انفجار ديده ميشود. رسالتي که سالها و دههها پيش بر دوش مطبوعات نهاده شده بود، اين سالها مستقيما به توليد کتاب تسري پيدا کرده و همين باعث سردرگمي مخاطب امروز در شناخت شعر خوب از بد شده است.
باري در اين کتاب اولين چيزي که خود را به رخ ميکشد، همانا درک و دريافت در يافتن جاي پاي شخصي در شعر است و اينکه حتيالامکان نگاه و زبان شاعري ديگر چندان در آن خودنمايي نميکند. شعرها با سادگي تمام در جلوي ديد مخاطب به نمايش گذاشته ميشوند و صميميت آغازيني را که لازمه هر اثر ادبي است، به تصوير ميکشند:
از پيچ دومين پله
پلههاي سفيد
سفيد سفيد
عطر گل سرخي پيچيد
چهارشنبه بود
چله زمستان
ديوارها بلند
نه چشمهاي
نه چلچلهاي
تنها
بر طارمي سفيد
تنها
عطر گل سرخي پيچيد.
اين سادگي در بيان، در حوزه زبان به انتخاب و گزينش واژگاني ميانجامد که در روساخت شعر تداعي شبکههاي دروني شعر را شکل ميدهند و مابهازاي تازه مييابند، درعينحالي که قائمبهذات خويشند، در پيوند با همان صميميت آغازين: «مثل قزلآلايي/ مانده در خاطر مرغ دريايي/ تو را نميبينم.» و يا: «خواب بودم/ ميان صداي باران/ خيس/ از خواب بيدار شدم.» در اين دست از شعرها، هيچتلاشي براي درهمپيچيدهکردن عناصر شعري در شعرها ديده نميشوند. زاويه ديد شاعرانه با تخيل توام با غناي عاطفي به خلق شعر - شعرهايي - ميانجامد که جملگي امضاي شاعرانه رحمانپور را با خود به همراه دارد، ساده، صميمي و بيآلايش: «تنها برکهاي مانده بود/ و چند قلوهسنگ/ باران موج ميانداخت/ در برکه/ در زيرپيراهني که ديگر نبود.»
مساله ديگري که به کتاب «به لهجههاي من گير نده» ويژگي خاصي بخشيده، همانا نگاه زنانه به شعر است. اين نگاه صرفا در گزينش واژگان و کاربرد آن در بافت ذهني مردانه نيست، بلکه بيان ذهنيت و جهان سراسر زنانه است با دريافت عاطفي به جهان بيرون. امر واقع از هستي با احساس زنانه - مادرانه - با همآميزي کلمه و حس، به خلق اثري به نام «شعر» در معناي واقعي آن منجر شده، امري که دستاورد تلاشهاي زنان شاعر پس از فروغ در شعر زنان ايران است: «ديگر از ماجرا خبري نيست/ برنج آبکش ميکنم/ سوت ميزنم/ و براي پرندهها دانه ميپاشم/ چند بال پرنده/ گردن مرغها را/ از توي سوپ بيرون ميکشم/ آنها آنجايند/ در دهان بچه گربهها/ من زني هستم/ مزهام زير منقار پرندههاست.»
روايت عنصر ديگري است که رحمانپور در اکثر شعرها از آن بهره ميگيرد. بهرهمندي از اين تکنيک که خود شرايط بينهايتي براي بيان موضوعات در ساحت اثر ادبي فراهم ميآورد، از سويي ديگر موجب ميشود فرم شعرها ساحت تصويري و نمايشي پيدا کنند. از آنجا که شعر خود امري ذهني است، پس عينيت بخشي امر ذهني اساسيترين مسالهاي است که بايد در شعر به آن توجه نشان داد. امري که چندان در شعر اين سالها به آن پرداخته نشده: «پاييز جمعهاي است کنار رود/ زني بيرويا/ بادبزني مستعمل در دستان باد/ زني با موهاي سرخ و ماتيک گلبهي/ که بلند ميشود از تخت فنري/ فروميرود در آوازي بلند/ که ديگر خوانندهاي ندارد.» استفاده و بهرهگيري از اين تکنيک به ساخت نمايشي و گاه ارائه تصاوير سينمايي در فرم شعر ميانجامد: «زن آينه را نگه داشته است/ مرد از پنجره/ به ستارهها نگاه ميکند/ مدتي ميگذرد/ مرد آينه را نگه ميدارد/ زن از پنجره به ستارهها نگاه ميکند/ ابر آنها را پوشانده است.»
فضاي مفهومي شعرهاي او اگرچه چندان به موضوعات اجتماعي صرف تمايلي نشان نميدهند، اما در لايههاي زيرساختي شعرها کاملا نمايان و قابل لمساند. به اين معنا که گاه غياب عناصر اجتماعي با نمايش فقدان عمل و حسرت بهجامانده از آن مخاطب را به جهان روزمره نزديک ميسازد و بهواسطه ارائه تصاويري بريدهبريده و البته با تلطيفسازي هنري، واقعيتهاي موجود را در منظر ديد خواننده قرار ميدهد.
شراره رحمانپور در اين کتاب، لحظههاي حسي و عاطفي خوب و قابل درکي را براي خواننده رقم زده است که در اين عصر اندکي پرتلاطم، ميتوان دمي بدون دغدغه در جهان شعر به زندگي ادامه داد.