يکي بود يکي نبود، غير از خدا هيچکس نبود. روزي روزگاري مردمي بودند که آنقدر خوشحال و پولدار بودند که در پسماندها و زبالههايي که هر شب ساعت 9 بيرون ميگذاشتند فقط طلا و اسکناس و بنز پيدا ميشد.
يک روز صبح که مردم شاد و سرحال از خواب بيدار شدند و تلويزيون را روشن کردند تا خبرهاي خوش بشنوند، يک مسئول را در تلويزيون ديدند که در حال صحبت کردن بود. مسئول گفت: ملت عزيز و نوعدوست کشور! امروز حامل اخبار خوشي هستم و بايد اعلام کنم اعتراضهاي شما مبني بر عدم فروش نفت در ازاي گرفتن پول کارساز واقع شد و قيمت نفت جهاني صفر شد!. شنيدن اين خبر باعث شد که ترانه «بازم تابستون اومد! آفتابرو ايوون اومد» در سطح شهر پخش شود و مردم از داخل بالکنهايشان به انجام حرکات موزون بپردازند. ماجرا از اين قرار بود که مردم کشور واقعا به تنها چيزي که اهميت نميدادند قيمت نفت بود. آنها ميدانستند که نفت بشکهاي 120 دلار با نفت بشکه «عطسه دلار» هم فرق چنداني در کيفيت زندگيشان ندارد و چون مفت و مجاني هم چند سال بود سر سفرههايشان نفت به وفور يافت ميشد، اصلا نفتزده شده بودند. حتي چند سال پيش که يک دکل نفتي گمشد، هفت شب و هفت روز در شهر عروسي برپا شده بود و مردم يک صدا ميخواندند: «بري ديگه برنگردي! بري ديگه برنگردي!».
اما در حين خوشحالي هميشه بايد يک نفر بيايد که گند بزند به خوشحالي آدم! عين همان پيرمردهايي که ساعت هشت شب چهارشنبهسوري با شلنگ وارد ميشدند و آتش را خاموش ميکردند. اينجا هم يک نفر خودش را به مردم رساند و گفت: «خجالت بکشيد! شما را چه شده؟! غيرتتان کجا رفته؟ ميدانيد چند کشور ديگر اقتصادشان را برپايه فروش نفت و خامفروشي بستهاند و در تنها چيزي که خودکفا هستند توليد پيژامه راهراه و دمکني و نخدندان است و اين قيمت نفت باعث ميشود به فنا بروند؟». ناگهان سکوت بزرگي همهجا را فرا گرفت. يک چهره اصلاحطلب که اين سکوت را فرصت بزرگي دانست، بالاي چهارپايه رفت و گفت: «لطفا به مردم آدرس غلط ندهيد!» که با تهديد مردم از روي چهارپايه پايين آمد و رفت که نامه سرگشاده امروزش را بنويسد. در نتيجه مردم تلاش کردند تا قيمت نفت جهاني را بالا ببرند، با اين روش که سياستمداران کشور اعلام کردند که فردا راس ساعت يازده صبح سايت پيشخريد نفت باز ميشود، قرار بر تحويل سه ماهه است؛ اما شش ماه ديگر جاي نفت به شما قير بيکيفيت تحويل ميدهيم تا قيمت نفت بالا برود اما اين روش در کشورهاي ديگر در کمال تعجب جواب نداد و قيمت نفت جهاني بالا نرفت.
در همين حين يک نفر از يک کشور دورافتاده آمد و گفت: «ما ميدونيم که شما خودتون نفت داريد، زيادم داريد اما ممکنه نفت مارو هم بخريد؟ باور کنيد برق ساختمون رياستجمهوري کشور مارو اداره برق قطع کرده، تلفنهاي پادشاه به خاطر بدهي مياندوره يکطرفه شده و ادامه اين وضع غيرممکنه!». مردم خيلي متاسف شدند و به آن مهمان خارجي گفتند: «بشکهاي 200 دلار خوبه؟ کارت راه ميافته پدر جان؟!» مهمان خارجي هم گفت: «250 دلار خيرشو ببينيد! وجدانا بتنريزي خونههاي وزرا نيمه تموم مونده! خير ببينيد از جوونيتون!».
در نتيجه پويشي در سطح کشور به نام «نجات نفت جهان» راه افتاد و مردم با پولهاي زيادي که داشتند، نفت هر کشور را براساس پولي که آنها لازم داشتند خريدند. حتي يک مهمان خارجي از کشوري که چند سال در نقشه گمشده بود و کسي از آن خبري نداشت هم آمد و گفت: «من که نفت خام ندارم برات، طلاي سياه ندارم برات، بذارم برم؟» که مردم از او هم بشکه خالي گرفتند و در آن پول و نبات و شکلات گذاشتند و پسش دادند.
باري دوستان! قصه ما به سر رسيد، کلاغ چه با نفت بشکهاي 120 دلار و چه بشکهاي «باد دلار» به هرحال به خانهاش رسيد.