بستن

آسوده بخوابید که توطئه سعدی خنثی شد!

آسوده بخوابید که توطئه سعدی خنثی شد!
فریور خراباتی

يکي بود، يکي نبود! البته بيشتر از يکي نبود، چون هر سال کشورهاي همسايه همين‌طور کشکي تعدادي از شعراي کشور را به نام خودشان مي‌زنند و پس‌فرداست که رئيس‌جمهور موقشنگ و موبور و ناز يک کشوري در توييترش بنويسد: «سعدي داداش سنديه و بچه‌ لس‌آنجلسه!».

روزي روزگاري در شهري همين‌طور که مردم بلند بلند مي‌خنديدند و در رفاه کامل زندگي مي‌کردند، خبر آمد که ظاهرا فردي به نام سعدي قصد دارد به آن شهر سفر‌ کنند. مدير حوزه مديريت ورود و خروج شهروندان بالاي يک چهارپايه ايستاد و گفت: سعدي مگه ايستگاه مترو نبود؟ که مدير حوزه شعر و ترانه او را از روي چهارپايه پايين آورد و گفت: دِهِکي! آقا‌رو باش! مردم ببينيد مسئول اين مملکت نمي‌دونه سعدي فقط يه ايستگاه مترو نيست، سعدي در اصل يه خيابونه بيسواد! سپس يک اصلاح‌طلب که مشخص نبود در چنين کشور گل و بلبلي اصلا چرا و چه چيزي را مي‌خواهد اصلاح کند، بالاي چهارپايه رفت و گفت: لطفا به مردم آدرس غلط ندهيد! که اتفاقا اين بار به مردم آدرس درست داده بودند و او را هم جمعيت از روي چهارپايه پايين آوردند.

خلاصه پس از حدود چهارصد و سي و دو سال اين کشور وارد يک‌ بحران شده بود. مسئول حوزه قيچي ترانه که اصلا از اين شرايط راضي نبود، روي چهارپايه رفت و خطاب به مردم گفت: ملت شريف و غيور! ما اين همه شاعر خوب داريم، چرا سعدي؟! مردم گفتند: مثلا کي!؟ گفت: همين علي معلم‌دامغاني! مردم گفتند: ايشون هم زحمت مي‌کشن و اتفاقا زحمت کشيدن‌‌شونم پول خوبي توش داره، ولي الان يه پاي جريان سعديه‌ها! گفت: خب! چون خيلي سخت‌گير شديد، ميثم مطيعي چطوره؟ سياسي هم کار مي‌کنه! مردم گفتند: بعدي لطفا. مسئول گفت: ديگه يه‌گزينه‌اي مي‌خوام بگم که برگاتون بريزه، عليرضا قزوه چطوره؟!

شرايط داشت به سمتي مي‌رفت که کم‌کم پاي يک‌سري آدم که چون با شعر مشکل دارند اصلا شاعر شده‌اند به ميان بيايد که يک نفر از توي جمعيت الکي داد زد: سعدي داره مي‌رسه!

مسئولين که توقع حضور فردي با ويژگي‌هاي سعدي را نداشتند باز هم تلاش کردند و گفتند: مشکل ما مگه سعديه؟! پس از گفتن اين جمله بچه‌هاي زير 10 سال‌رو به والدين خود کرده و پرسيدند: مامان مشکل چيه؟! والدين‌شان هم جواب دادند: يه چيزيه که قديما بود، الان خيلي ساله که به خاطره تبديل شده.

مدير بخش بُرشِ سه‌طرفه که ديد کار دارد از دست خارج مي‌شود، خودش را به چهارپايه رساند و بالاي آن ايستاد و گفت: خوشا به غيرت‌تان! درحالي‌که مردم مظلوم و دردمند و رنج‌کشيده کشورهاي ديگر درگير مسائلي چون اختلاس، موزه لووِر، ام‌پي‌ نمي‌دونم چي چي،FATF و اينها هستند، شما اين مردمان مظلوم را فراموش کرده و نگران آمدن فردي معلوم‌الحال به نام سعدي هستيد؟! وي سپس با عصبانيت از روي چهارپايه پايين آمد و با لگدي آن ‌را پرت کرد و به سمت يک زيرزمين کوچک و محقر که دفتر کارش بود، رفت.

در همين شلوغي‌ها يک دختر‌بچه شيطان که روي دوش پدرش بود، با صداي بلند گفت: اصلا سعدي کيه؟! چي‌کاره‌ست؟ مردم يک‌صدا گفتند: شاعر خوب و بزرگ کشورمونه! دختر‌بچه گفت: خب مي‌شه يکي از اشعارش‌رو تمرين کنيم تا وقتي مي‌رسه يکصدا براش بخونيم؟!

باري دوستان! ناگهان جمعيت در بهت و حيرت فرو رفت. سکوتي سنگين بر فضا حاکم شد. مردم که ترانه‌هاي چي‌چي بند‌ها را خط به خط حفظ بودند، همه هاج و واج يکديگر‌ را نگاه کردند. تعدادي سبيل دسته‌موتوري که عينک کائوچويي مي‌زدند و کلاه به سر مي‌گذاشتند و کلا به جاي آب، اسپرسو مي‌خوردند و عمري مغز ديگران را در کافه‌ها با بحث‌هاي فلسفي خورده بورند، خيلي ريز و سوسکي از جمعيت خارج شده و بقيه هم به سر کارهاي‌شان برگشتند.

قصه ما به سر رسيد، سعدي در حالي‌که داشت به مقصد مي‌رسيد، وسط راه کلاغ را ديد و کلاغ با صحبت‌هايي که با او کرد توانست منصرفش کند تا سعدي به مقصد نرسد. مي‌گويند کلاغ به سعدي گفته: ببين بزرگ‌ترين اشتباه توي زندگي‌ام اين بود که مقصدم اينجا بود، اي کاش به خونه‌ام نمي‌رسيدم. من حواس‌شونو پرت مي‌کنم، تو چشماتو ببند و همين مسير‌رو با تمام توان برگرد و اصلا واينستا! فقط بدو! ران سعدي! ران!

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی