آدمي همواره در جستوجوي آرمانشهر خود و در رؤياي ساختن آن روزگار ميگذراند و ناکامي در تحقق اين آرزوي دستنيافتني را به نسلهاي بعد نيز منتقل ميکند. گاهي مصداقهاي اتوپيا عينيتر و ملموسترند و گاهي نيز آنقدر انتزاعياند که جز در دنياي خيال نميتوان جامه تصور به آنها پوشاند. اين وسعت دامنه آرمانشهر از گستره نگاه انسانها به آن مايه ميگيرد، اينکه حفرهها و خلأهاي ذهنيشان چه اندازهاند و با چه پر ميشوند. اين مساله يکي از محورهاي اصلي مجموعهداستان بههمپيوسته «گچ و چاي سردشده»ي آتوسا افشيننويد است. در شهري به وسعت يک مدرسه دخترانه، آدمها در پي بازتعريف ايدهآلهاي خويش از خوشبختي و زندگي بينقصاند. در جناحي معلمها و مدير و ناظمها و دفتردار و آبدارچي و در طرفي ديگر دانشآموزان در مصافي بيامان در پي اثبات ارزشهاي خويشاند. معلمها در ردههاي سني مختلفي قرار دارند؛ از مرادپور که زني سردوگرمچشيده و پابهسنگذاشته و مبارزات انقلابي و جنگ را از نزديک ديده، تا فنايي که متعلق به نسل پس از اوست و درک بسياري از استانداردهاي اخلاقي مرادپور برايش سخت است. در صحنهاي کليدي از داستان اين نمايندگان دو نسل متفاوت روياروي هم قرار ميگيرند تا باورها و اعتقادات يکديگر را زيرسوال ببرند و اين اختلاف ارزشها را برجستهتر به رخ بکشند. در اين صحنه مرادپور که تازه از سفر حج برگشته بهعنوان سوغاتي براي فنايي يک دست لباس بچه آورده و با مدير مدرسه که همسنوسال خودِ اوست به فنايي براي بچهدارشدن اصرار ميکنند. همينجاست که اين دو به بحث درباره مفهوم خوشبختي ميپردازند. مرادپور که با حداقل امکانات ممکن سالهايي سخت را در بزرگکردن فرزندانش در کوران اتفاقات انقلاب و جنگ گذرانده قادر به درک فرزند و همکار جوانش نيست.
تقابل نسلي ديگري که بسيار چالشبرانگيز است و بحرانهاي اساسي را در مدرسه رقم ميزند، ميان دانشآموزان و معلمان رخ ميدهد. دانشآموزان در اوج تبوتابها و سرکشيهاي نوجواني، در برابر ايدهآلهاي اخلاقي نسل پيش از خود قدعلم ميکنند و سهم خود را براي برقراري آرمانشهر مطلوب خود ميطلبند. عوامل اداره مدرسه مدام باهم دراينباره در چالشاند. ميان معلمان و مدير و ناظم جبههبندي صورت ميگيرد. عدهاي طرفدار تساهل بيشتر در برخورد با نسل جديد هستند و عدهاي سختگيرانه بر موازين ايدهآل خود پا ميفشارند. در جاييکه مرادپور بهعنوان نماينده نسل پيشين از جنگ و ارزشهايي ميگويد که برايش جنگيدهاند، حسنزاده، معلمي که طرفدار نسل جديد است در توجيه رفتارهاي هنجارشکنانه اين نسل ميگويد: «خانم تموم شده جنگ! خيليساله تموم شده. دنيا واسه ما صبر نميکنه. داره ميره جلو. اين بچهها هم مال نسل بعدن. مال دنياي آيندهاند. ارزشهاشون هم مال دنياي آينده است.» اينچنين مضموني در کلام ساير معلمان جوانتر هم تکرار ميشود. نسل جوان ايستاده و ميخواهد اتوپيايش را فارغ از دغدغههاي اخلاقي نسل قبل بسازد. بر آن پا ميفشارد و از موضع خود پايين نميآيد.
آنچه درواقع بسيار تداعيکننده فضايي مثالي از شهري است که در پي يافتن راه صلاح و نجات خويش است، همين فضاي بحثوجدل ميان آدمها براي اثبات نظريههاي خودشان است. داستان اصلا با همين روياروييها شروع ميشود. معلمان و مدير و ساير عوامل در کتابخانه جمع ميشوند تا برنامه و چشمانداز و شعار براي سال جديد تعريف کنند. اينجاست که اختلاف نظرها در استانداردهاي اخلاقي شکل ميگيرد. گروهي بر پرهيز از دروغگويي در سال جديد تاکيد ميکنند، گروهي بر نظم، گروه ديگري بر اهميت رعايت آداب مذهبي اصرار دارند. اما بحثها هميشه بينتيجه ميمانند. اعضاي مدرسه هرگز قادر به رسيدن اجماع و برنامهريزي براساس آن نيستند. به همين دليل، کسي از بيرون مدرسه براي آنها چشمانداز ترسيم ميکند. کسي که حتي خودش در جلسه تبيين برنامه سال جديد شرکت نميکند و براي آن اهميت چنداني قائل نيست.
در کنار تمامي منازعاتي که براي برقراري آرمانشهر دستنيافتني صورت ميگيرد، از زندگي هريک از معلمان گوشهاي به تصوير کشيده ميشود تا دلايل اينهمه اختلافنظر در ايدهآلهاي زندگي روشنتر شود. فاصله طبقاتي، مسائل معيشتي، شکافهاي خانوادگي و مشکلات جامعه درحال توسعه، همگي در قاب اين مجموعه جاي ميگيرد تا رسالهاي موجز و نمونهاي کوچک از يک جامعه کلان باشد که اعضاي آن هنوز اندر خم کوچه اول از هزارتوي آرمانشهر هستند؛ آرمانشهري که هرچه بهسويش ميدوند از آن دورتر ميشوند.