«او داستانهاي خدايان را نقل ميکند، اما رشته سخنش از تارهاي قلب انساني و غيرخدايي بافته شده.» رمان «خداي چيزهاي کوچک» شاهکار آرونداتي روي، داستان بهظاهر سادهاي دارد؛ روايتي غيرخطي در داستاني که بومي است و در اقليم است که سامان ميگيرد و بهگوشهاي از زندگي در هند کشور هزاران خدا و مهد روياها ميپردازد: «آمو که کلاهخودي از موهايش روي سرش ساخته بود، به خودش در آينه تکيه داد و سعي کرد گريه کند. براي خداي چيزهاي کوچک. براي قابلههاي دوقلوي خاکهقندگرفته رويايش.» داستاني که در دل فقر و غنا و تقابل قوميت و نگاههاي مذهبي زندگي و با مقدس و نامقدسهاي فراواني سروکار دارد و با تاريخ، تاريخي که در آن خانه دارد و خانه، هويت دارد و در نگاههاي مختلف معناهاي خاص خودش: «ما نميتوانيم وارد آن خانه شويم، چون هيچوقت ما را در آن راه ندادهاند. و وقتي از پنجرهها به داخل خانه نگاه کنيم، جز سايه چيزي نميبينيم. و وقتي سعي کنيم به حرفهايشان گوش کنيم جز پچپچها چيزي نميشنويم و نميتوانيم پچپچها را بفهميم، چون مغز ما مورد تهاجم يک جنگ قرار گرفته. جنگي که در آن هم برندهايم هم بازنده.» هند و گذشته تاريخي هند و تجدد معاصر و مردمي که با وجود ريشههاي زيستي گذشته و تاثيراتي که اين تاريخ و فرهنگ بر زندگيشان گذاشته ميخواهند و محکوم به معاصر زيستناند، سرزميني که نغمه زندگي در آن جاي و جايگاه دارد و اين نغمه، فقير و غني نميشناسد. سرزميني که بوي تاريخ ميدهد: «تاريخ تا ابد در کمين چيزهاي معمولي مينشست تا آنها را به دام بيندازد. در چوبلباسيها. گوجهفرنگيها. قير جادهها. رنگهاي خاص. در بشقاب رستورانها. در غياب کلمات. و در تهيبودن چشمها.»«خداي چيزهاي کوچک» بازتابي از اين سرزمين مقدس است؛ سرزميني که رويايي و روياساز و پرداز بوده و هست. به عالم تصوير که به آن نگاه ميکني ساز و آواز است و آکنده از شادي و در دلش که قدم ميزني چهره ديگري از آن ميبيني که در هيچجاي ديگري از جهان قابل رويت نيست؛ سرزميني که زندگي، مذهب، تاريخ و عشق را زيسته است.«خداي چيزهاي کوچک»، وجودش پنجره است؛ پنجرهاي گشوده به اينهمه تماشا، و قدمگاهي است به اين عالم تماشايي و حُسن اين پنجره در اين است که نويسنده بهحدت تمام از چيزهايي سخن ميگويد که آنها را بهدرستي ميشناسد و براي خود دروني کرده و دروني پرداختش کرده و اين فرصتي است بينظير براي مخاطب که پا به اين عرصه تماشا بگذارد. کتاب ترجمه و ويرايشي بسيار دقيق دارد با کُلي پانوشت خواندني که اگر نبودند مخاطب در فهم شکوهِ نويسنده دچار مشکل ميشد. کاري که هم مترجم (سيروس نورآبادي) و هم ويراستاران کردهاند به درک اثر بسيار کمک کرده است؛ اثري که با جزييات و ريزهکاريهاي بسيار فراوان و شاعرانگي نوشته شده؛ اثري که با عشق نوشته شده و در تاريخ زيسته و با خداي چيزهاي کوچک پيوند دارد... در رمان، نويسنده از اهميت داستانگويي و جاذبه ادبيات نيز سخن ميگويد؛ سخني که در جاي خود بهدرستي مطرح ميشود و رفتوبرگشتهايي را که نويسنده در اثرش مرتب تکرار ميکند توجيهپذير ميسازد و نويسنده در وجود همين رفتوبرگشتها است که داستانش را بارها غيرخطي تکرار ميکند؛ تکراري که لازمه داستان است: «اينکه داستان آغاز شده بود، اهميتي نداشت، چون کاتاليها از مدتها پيش کشف کرده بودند که راز داستانهاي بزرگ در اين است که آنها هيچرازي ندارند. داستانهاي بزرگ، داستانهايي است که آنها را شنيدهاي و دوست داري دوباره بشنوي. داستانهايي است که ميتواني همراه آنها به همهجا سر بزني، در آنجا ساکن شوي و چون خانه خودت احساس راحتي کني... در داستانهاي بزرگ ميداني که چه کسي زنده ميماند و چه کسي ميميرد، چه کسي عشق را مييابد و چه کسي نمييابد. و با وجود اينها، باز هم دوست داري بدان... بيشتر... خيلي بيشتر از بيشتر... اين راز و جادوي داستانهاي بزرگ است...» نگاهي که داستان به گذشته و بزرگي و کوچکي نيز دارد درخور تأمل است: «چيزهاي بزرگ هميشه در کمين لحظهاي بودند تا خود را از درون بيرون بکشند. ميدانستند جايي ندارند که بروند. آنها چيزي نداشتند. آيندهاي نبود. پس به چيزهاي کوچک دل خوش کردند.»داستان همهچيز را به «فردا» ارجاع ميدهد؛ فردايي که چون خانه عنکبوتي است و شکننده و همين دلخوشي به چيزهاي کوچک است که داستان را، شخصيتهاي داستان را و نويسنده را و جامعهاي را که از آن سخن ميگويد را، زنده نگه ميدارد.