بستن

جایی برای زیستن

جایی برای زیستن
سارا اقبالی داستان‌نویس

«... قاضي به آنا شک دارد بايد فيلم را بازبيني کند تا مطمئن شود در اين صحنه نيت هيچ‌‌کس مشخص نيست. غير از نويسنده که آن‌هم شيطاني‌‌ است...» چندين و چندبار فصل‌هاي اين کتاب دل‌‌انگيز را تورق کردم تا نيت نويسنده برايم مشخص شود يا حتي هويت راوي اصلي داستان يا... اما همانند صحنه‌‌هاي فوق نيت هيچ‌‌کس برايم مشخص نشد... هر خواننده، با مطالعه کتاب حاضر چيز متفاوتي درمي‌‌يابد به‌مانند هر بيننده در سينما، عکاسي و نقاشي.

در داستان شراره رحمانپور، برخلاف داستان‌هاي معمول، از سيلان نامنظم و پايان‌‌ناپذير ذهن شخصيت‌‌ها استفاده مي‌‌شود. و لايه‌‌هاي ذهني قهرمانان داستان -از جمله سعيد، آنا، مادر، تئودور مارکوپلو و...- بي‌‌هيچ ملاحظه و نظمي روي كاغذ مي‌‌آيد. در واقع تلاش مي‌‌شود تجارب ذهني شخصيت‌‌ها، كه در هزارتوي ناخودآگاه ذهنشان مدفون شده، بيرون ريخته شود. نويسنده تلاش مي‌‌كند از طريق تك‌‌گويي ذهني و رواني، به كشف احساس و ذهنيت شخصيت داستاني بپردازد.

در اين کتاب راوي و طرح داستان به سبك سنتي وجود ندارد که داستان‌‌نويس دست خواننده را بگيرد و او را در فضاي داستاني خود غرق كند، بلكه ذهنيات شخصيت‌‌ها و خاطراتشان بدون واسطه، روي كاغذ مي‌‌آيند و اين برعهده خواننده است كه در اين گرداب و بي‌‌نظمي، نظمي بنا كند و با كنار هم قراردادن تكه‌‌هاي پراكنده ذهن قهرمانان، به لذت كشفِ نيتِ شيطاني نويسنده برآيد. داستان تابع زمان و مکان مشخصي نيست، گاه گذشته و گاه آينده و حال وگاه در همديگر تنيده است. زماني در ميدان جنگي نامعلوم، و زماني در خيابان تايم و ناگهان در جنگل سيسنگان...

داستان با خاطره‌‌ راوي از صحنه‌‌هاي جنگ آغاز مي‌‌شود. احساس نوميدي و بي‌‌اعتمادي او نسبت به جهان خارج باعث شده تا به درون خود پناه برده و تلاش كند تا در اين سير دروني زواياي اين عالم ناشناخته را كشف كند.

او مي‌‌داند در زمان جنگيدن هيچ‌فرصتي براي برگشتن نيست و تنها در ميدان جنگ است که آدم کنار مرده‌‌ها احساس امنيت و آرامش مي‌‌کند. او در طول سال‌‌هاي زندگي‌‌اش طعم خوشبختي را نچشيده و زندگي برايش همچون تکرار گردش عقربه‌‌هاي ساعت است.

راوي در ميان شخصيت‌‌هاي داستان مدام در حال تغيير است و عمق جريان ذهني راوي‌‌ها در طول داستان، آميزه‌‌اي از ادراكات حسي و افكار آگاه و نيمه‌‌آگاه خاطرات، احساسات و تداعي‌‌هاي تصادفي به همان صورت بيان مي‌‌شود. نويسنده با ذهنيات قهرمانان داستان و تكه‌‌هايي از خاطرات درهم و فرار آنها به زمان‌هاي دور و نزديک داستان را براي خواننده‌‌اش پرکشش کرده ‌‌است.

راوي‌‌ها، داستان را در ذهن خويش و براي خودشان نقل مي‌‌کنند. از همين رو تلقي و تاثرات خود را از وقايع به شيوه‌اي نامنظم و پراکنده باز مي‌گويند. گويي روايت داستان هم از نظر رعايت زمان و هم به لحاظ انسجام معنايي، فاقد توالي طبيعي است. گويي هر راوي در محيطي تنها با خود مي‌‌انديشد و ما صداي انديشه‌‌ها و تصوير خاطراتش را بر خطوط کاغذ مي‌‌شنويم: «تئودور: در خواب‌‌هاي کوتاه به زندگي مي‌‌رسم و فقط در خواب‌‌هاي کوتاهم مي‌‌توانم زندگي کنم در خواب‌‌هاي بلندم هميشه در حال ماهيگيري هستم، در هواي مه‌‌آلود، قلاب را مي‌‌اندازم در رودخانه، وقتي بالا مي‌‌کشم مي‌‌بينم جنازه صيد کردم. جنازه مرداني که در جنگ ديدم. بدون دست، بدون پا، بعد قلاب رو رها مي‌‌کنم و از خواب مي‌‌پرم. توي آن خواب‌‌هام هيچ‌‌وقت سبيل ندارم، بعضي‌وقتا هم باردارم. نُه‌ماهه.»

اين رمان به‌نوعي تداعي نمايشنامه «مرگ فروشنده» آرتور ميلر است؛ زندگي قهرمانان داستان همانند زندگي ويلي بر نيروهاي زندگي و وقايع، نظارت و اختياري ندارند. و داستان تاملي کوتاه است بر زندگي انسان‌هايي که تنها هنگامي مطرح هستند که سود و زياني مي‌رسانند و سپس در خلأ رها مي‌شوند. خانه‌‌ روياي آنها شبيه به زنداني است که در آن با تکيه بر خاطراتشان سعي مي‌‌کنند ثابت کنند که هنوز زنده‌‌اند و وجود دارند. اما اين خاطرات و تصورات، تنها آنها را بيشتر و بيشتر در گذشته و خيال فرو برده: «درون آلونکي بالاي تپه زن زيبايي روي صندلي نشسته که خودش را مرلين مونرو معرفي مي‌‌کند؛ زني با موهايي بور و... وجود او شبيه يک شوخي است... سعيد به ياد مي‌‌آورد فرمانده گروهاني بود که مرلين مونرو برايشان برنامه اجرا کرد. حالا او در خانه است سالم اما تنها، تمام افرادش در آخرين حمله از بين رفتند به غيراز تعداد کمي که هنوز گيجند و هرروز با ماشين فوردشان پي فرمانده‌‌شان مي‌‌آيند. سال 1947 است و مرلين مونرو در آن هواي سرد به سعيد زل زده است...»

نام کتاب: نيت نويسنده، شيطاني ا‌‌ست

(داستان بلند)

نويسنده: شراره رحمانپور

ناشر: آسني

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی