بابا خندههايش مثل ماه شب چهارده است. شعر نميگويم. عين ماه، اول برج وقتي مستمري بازنشستگياش را ميگيرد خندههايش کامل است و خودش سرحال؛ هرچه به پايان ماه نزديک ميشويم و جيبش خالي و خاليتر، خندههايش ميشود شکل هلال ماه؛ لاغر و لاغرتر. امروز هم از آن روزهاي هلالي است. از در که ميآيد تو، مينشيند روي مبل. چاي را ميدهم دستش و فکر ميکنم کاش تابستان بود و حداقل کنترل کولر را ميدادم دستش حالش بهتر ميشد. خواهرم ميگويد: «ميدونم اومدي اينجا باز ما رو داستان کني. برات سوژه دارم.»
راست ميگويد؛ مشتاقانه نگاهش ميکنم.
ميگويد: «تلويزيون تو شبکه پنج، غذاي لاکچري آموزش داده. حدس بزنيد.»
مادرم ميگويد: «لابد کباب.»
خواهرم ميگويد: «برو بالاتر»
پسرم ميگويد: «کباب ميخوام.»
ميگويم: «اگر امشب با غذا سالاد بخوري يه فکري براي کباب ميکنم.»
ياد قيمتها که ميافتم وجدانم را اينطور آرام ميکنم که به صراحت قول ندادم کباب ميخرم. خواهرم رو به پسرم ميگويد: «خام نشيها. بزرگترها فقط وعدهوعيد ميدن.»
پسرم ميگويد: «اگه سالاد کامل باشه، با گوجه» و پيروزمندانه نگاهم ميکند. خواهرم برايش لايک ميفرستد.
خواهرم ميگويد: «ديگه حدسي نداريد؟»
پدرم ميگويد: «املت؟» بعد رو ميکند به مادر و ميگويد: «گوجه نخريدم، يادم رفت.»
پدرم از وسطهاي ماه فراموشي ميگيرد.
خواهرم ميگويد: «برو بالاتر.»
مادربزرگ ميگويد: «ماهي سفيد.»
به احترام ماهي سفيد يک دقيقه سکوت ميکنيم.
بالاخره خواهرم از غذاي لاکچري رونمايي ميکند: «پخت کيک با ورقه طلا.»
مادرم ميگويد: «خود کيک لاکچريه. ورق طلا را کجاي دلم بذارم؟»
ميگويم: «اينا که شب و روز برنامه دارن درمورد مبارزه با اشرافيگرايي سلبريتيها.»
پدرم ميگويد: «فردا ميگن اين طلا فرق ميکنه.»
خواهرم ميگويد: «البته بعد اومدن عذرخواهي کردن.»
پدرم تا ميآيد يک خيار از ظرف ميوه که پر از ميوه خيار است بردارد مادرم ميگويد: «اول دستت رو بشور.»
خواهرم ميگويد: «آها، اينو بنويس. تو که چيز به درد بخور نمينويسي، حداقل تو اين روزاي شيوع آنفولانزا پيام بهداشتي بنويس.»
مادرم دارد سويا خيس ميکند که خواهرم ميبيند و ميگويد: «من ماکاروني با سويا نميخورم.»
ميگويم: «گياهخواري خيلي هم باکلاسه. ميتوني تو بيوي اينستاگرامت بنويسي: وگان.»
مادرم ميگويد: «از حالا تا آخرماه، ما خانواده باکلاسي هستيم.»
خواهرم همانطورکه غر ميزند بيوي اينستاگرامش را ويرايش ميکند: «تا اطلاع ثانوي، وگان.» پدرم گوشياش را برميدارد، لابد براي ويرايش بيوي اينستاگرامش و ميگويد: «برادران گياه به غير از گوجه.»
خواهرم ميگويد: «ميخوام زنگ بزنم صداوسيما، بگم قسمت طلا را کم کنيد، قسمت معذرتخواهي را بيشتر. آخرش هم بگم طلعت هستم از کاليفرنيا.»
طلعت را بلند ميگويد و مادربزرگ را نگاه ميکند تا به من تکه بيندازد.
منتظر هستم مادربزرگ دوباره آلزايمرش عود کند و من را با عمه طلعتِ بابا اشتباه بگيرد. مادربزرگ حواسش نيست. انگار معجزه شده. شايد هم يک دقيقه سکوتش به احترام ماهي سفيد را تمديد کرده.
آرام ميگويد: «من هوس ماهي سفيد کردم.»
دلم ميخواست تمام عقدههاي پنجاه سالهاش با عمه طلعت را روي سرم خالي ميکرد، اما هوس ماهي سفيد نميکرد.
پدرم ميرود سرش را ميبوسد و ميگويد: «سر ماه، مامان.» لبخند پدرم کامل محو ميشود.