دماپادا آورده است: غم بازگردد، بر آن کس که ريشه تشنگياش بهجا مانده است. و اين خاستگاه «شعر ديگر» است. رنجي که در هستي شاعر ريشه دوانده و اصالتي که کلام شاعر دارد. ماحصل عزلت و رنج در زبان و اوراد کهن که در بستري نو بهبار ميآيد. شعر ديگر، شعر زمزمههاي ديگر است. شعر وردهاي رازگونه و جادوي عرفان. شعر مراقبه روح در اسير جسم و اثيري که ربط ِهستي و آدم ميشود و اين شتابي است از تصاويري که در ذهن مخاطب ميسازد و شايد اين شتابي که در ذات تصوير آن است درک شعر را براي مخاطب سخت و بعضا ناممکن ميکند. تخطي از عرف زبان، معماري زندگي با تصاوير غيربينا و سوررئال گاه در شعر ديگر بهطور پيچيدهاي شکل ميگيرد و گاه آنقدر ساده مينمايد که مخاطب آن را مبهم و غيرقابل فهم مييابد. ليکن شعر ديگر مخاطب را ساده نميانگارد، بلکه خود را با خواننده تيزهوش و اهل مکاشفه در مقابل ميبيند؛ خوانندهاي که سعي در ماندگاري در سطرها را دارد و بيتکرار قصد بازگشت سمت شعر را ميکند.
قاسم آهنينجان شاعر ديگري است؛ شاعري پر از رمزوراز جادوگري و نثر صوفيانه. شعرهايي گاها رازگونه که فهم آن ساعتها و روزها نياز است و ذهني آماده از کهن و علوم غريبه ميطلبد. اما شاعر است: درخشان و بيتکرار در اين نحله شعري که در سنين جواني و نخستين مجموعه خود به پختگي در نوشتار ميرسد. همواره خلاق در آواي کلمات در شعرش و استفاده از ريخت واژهها. واژگاني مملو از کهنالگويي و لحن حماسي شاعر که هميشه اندوه ميسازد و ستايش مرگ ميکند.
«ذکر خوابهاي بلوط» نخستين و بيمانندترين مجموعه اوست که در آن، زبان شعر به زيباترين شکل خود درحال اجراست. شاعر هم در ساخت خوب عمل ميکند و هم موسيقي را در شعر به صدا ميرساند: «چه در ميانه باشد و/ چه نه اين آتش/ تو خود گلي باش کودکم/ ميان زخم اطهر و/ رودخانه خفته در چشم بَبرو/ ارغنوني که باد در آن مينالد/ و سپاس بر تو اي ماه/ که ميروي/ به گريبان ستاره جوي مجوس و/ پهنهاي از مرغان/ گاه سايه/ گاه اشهَب/ سوي تو ميآيند و/ تو مردهاي در فراز/ چونانکه بگذرد زورقي/ بر آبهاي ويران»
آهنينجان در مجموعه ديگرش «برق رگها بر پولاد دريا»، رفتار متفاوتي در شعر ارائه ميدهد. اتفاق جالب توجه است نگاهِ امروز شاعر به اين جنس شعر و رفتاري که در زبان او اتفاق ميافتد. رفتاري که شايد پيچيدگيهاي کمتري نسبت به شعرهاي دفتر نخست او دارد. شاعر اينجا آرامتر شده و از آن جستوگريزهاي بيمحابايش کمي دورتر شده است. شعرهاي نخست شاعر که پررازوابهام و زباني آغشته به واژههاي آرکائيک داشتند و بعدتر در کتاب «کودکيها در شب سقاخانه» که از باورها و اعتقادات مذهبي شاعر وام ميگرفت و همچنان زباني رازآلود را چاشني شعر خود ميکرد حالا رفتاري مناسب حال امروز شعر ارائه ميدهد.
اما «برق رگها بر پولاد دريا» کتاب ايستايي نيست؛ خلق ميکند و پيش ميرود و همچنان امضاي مولف خود را پاي نوشتهها دارد. هنوز مرگانگاري زيبا دارد و غرق معنويت و ملکوت محض است. فرمي همچنان مدرن و ملات و نگاه شاعر هنوز به دورهاي گذشته. هنوز گذشته را در امنيت و آرامش عرفاني خود ميبيند و هنوز هم نگاه نزديکي به ماوراي وجود دارد. حتي حالا که در شعرها رئالتر و رفتاري مدرنتر از پيش ايفا ميکند: «تنها او که خواب ميآرد/ ميداند آنسوي رود چيست/ چارنعل ميتازد گردونه سياه/ غلامان خميده/ پيمانهکشان بخت/ به تبرک زخمها/ گِرد پلکهام/ حرير و مخمل تار/ تنها او که تاب ميآرد/ به تيره خاک/ ميداند به کجاست/ شاخه کوچک ياس.»
تصوير مرگ همواره در پيدا و ناپيداست. مرگِ تصوير نيست، حتي وقتي از سياهيِرفتن حرف ميزند. رنگ دارد و ايجازِ در حرف ، تصوير را نابتر ميکند و مخاطب شنيده را طالبتر. حتي در اويي که خواب ميآورد و دانسته آنسوي ماوراست. پس چارنعل ميتازد به تبرک و تعارف شاخه کوچک ياس و هنگام رسيدن، خلسه است و تخدير رويا. مرگ افيون شاعر است و موتيفي همواره پرکاربرد در آثار شعري او.
سرسپردگيِ به مرگ وقتي «او» ناظر به منظر است. ردپاي «او» در شعرها همواره به چشم ميخورد. تويِ معشوق يا منظري از هُو... با نگاه ياسآلود شاعر به معشوق يا او. حتي در نمايي که خود را کنار معشوق ميخواهد گلي است شايد در آتش و آب. شايد ابراهيم در آتش يا گل در متن، شاعر در او: «نه پرنده/ نه رگبار باران/ ميخواهم گلي باشم/ نه در حاشيه در متن/ نه سنبله ياس و/ نه ميخک/ نرگس که تو بگويي/ زير ماه و سکوت/ در آينه پيدا/ بگويد با تو سخن/ خموشانه در آب/ کند نجوا با ماه/ ميخواهم گلي باشم/ نه در حاشيه/ در متن/ کنار تو/ براي تو/ ميخواهم گلي باشم/ همين و بس.»