براي شروع ميخواهم به جملهاي از مقاله «بينش و انتخاب در اخلاق» اشاره کنم: «فيلسوفان بزرگ مفاهيم اخلاقي جديدي را به وجود ميآورند و روشهاي شناخت و بينشهاي اخلاقي جديدي را به اشتراک ميگذارند.»درباره اين جمله توضيح بدهيد.
فکر ميکنم اين ويژگي تاريخ فلسفه است که پيشرفت فلسفي به نوابغ بزرگي بستگي دارد که در زمانهاي مختلف زندگي ميکردند، مانند افلاطون، ارسطو، کانت، و بعدها هگل و ويتگنشتاين. فلسفه بيش از مطالعات و رشتههاي ديگر به بينشهاي متافيزيکي برجسته بستگي دارد. اين فقط بخشي از تاريخ انديشه انسان است که اين بينشها گاهبهگاه به وجود ميآيند و سپس تاثير بسيار زيادي بر مسائل مختلف ميگذارند. اين چيزي بود که به آن اشاره کرده بودم.
ميگوييد رمان عالي و برجسته از بينش هنرمند شکل ميگيرد - منظورم اين است که گفتهايد«رماننويس بايد ديدگاه اخلاقي دقيق و سنجيدهاي داشته باشد.» دربارهاش توضيح بدهيد.
به نظرم اين گفته در مورد رمانهاي بزرگ صدق ميکند؛ البته هرکس ويژگيهاي مختلفي براي رمانهاي بزرگ درنظر ميگيرد: داستان خوب و معقولي دارد، شخصيتهاي زنده و پرشور دارد، ديدگاه جالبي را مطرح ميکند، نثر زيبايي دارد و غيره. فکر ميکنم يک چيز مهم که يک رمان بزرگ نميتواند آن را نداشته باشد، نوعي بينش اخلاقي است، يعني توانايي نويسنده براي قضاوت منصفانه نگرش و ديدگاه کلي خودش نسبت به جامعه و برداشت و ديدگاه او نسبت به شخصيتهاي داستانش. اين همان چيزي است که بايد عميق باشد، بايد عادلانه باشد و همچنين بايد دلسوز و مهربان باشد. حضور اين فضيلتها و توانايي ديدن چيزها به صورت غيرمبالغهآميز به توانايي بيان آنچه که به نوعي خندهدار به نظر ميرسد اشاره دارد. اينها چيزهايي هستند که رماننويسان بزرگ انجام ميدهند، هرچند وقتي به رماننويسان بزرگ نگاه ميکنيد، از نظر سبک و رفتار بسيار متفاوت به نظر ميرسند، اما فکر ميکنم که اين نوع انسانيت بزرگ وجه مشترک آنهاست.
آيا فکر ميکنيد شباهتي بين فيلسوف و رماننويس وجود دارد؟
نه، اينطور فکر نميکنم. آنها کارهاي کاملا متفاوتي انجام ميدهند. فکر ميکنم اگر يک رماننويس تلاش کند يک فلسفه يا نظريه قطعي را در رمان بيان کند، بسيار خطرناک است. رمان سنتي جايي است که در آن مردم به روشهاي مختلف زندگي ميکنند، که در آن انواع مختلفي از شخصيتها در کنار يکديگر قرار ميگيرند، جاييکه در آن جنبههاي عميق زندگي انسان وجود دارد و درباره آنها صحبت ميشود؛ رمان سنتي يک نظريه انتزاعي نيست. فلسفه بسيار دشوار است؛ نوعي تفکر کاملا متفاوت و انتزاعي. نوشتن رمان شامل پرداختن به تمام جزييات زندگي انسان ميشود.
ديدگاهتان درباره زندگي چيست؟ به زندگي خوشبين هستيد؟
خب گفتنش سخت است. از بسياري جهات نگاه بدبينانهاي به زندگي دارم. فکر ميکنم آدمها خيلي خودخواه و خودبين شدهاند. اين بخشي از طبيعت و ذات انسان است که خودخواه باشد؛ غلبه بر اين خيلي سخت است، غلبه بر خودخواهي و بيرحمي آدمها هنگامي که منافعشان باهم تضاد پيدا ميکند و البته سياستهاي بينالمللي در آن لحظه که خيلي اميدبخش به نظر نميرسند، واقعا دشوار است. با اينحال، فکر ميکنم به زندگي خوشبين هم هستم. به اهميت فضيلت و نيکي، عشق، تلاش براي داشتن يک زندگي خوب و تلاش براي تغيير خود و جامعه براي رسيدن به جايگاه و موقعيت بهتر اعتقاد دارم. اينها اهداف دشواري هستند، اما فکر ميکنم يک نوع آرمانگرايي اميدوارکنندهاي وجود دارد که هميشه به انسان بازميگردد.
گفتهايد آنچه نقش اساسي و مهمي در داستانهايتان دارد نوعي اکتشاف در مورد واقعيت است. همچنين گفتهايد که«همه رمانها نشاندهنده نوعي سفر از ظاهر به واقعيت هستند.» آيا اين موضوع در داستانهايتان وجود دارد؟ ميتوانيد بيشتر توضيح بدهيد؟
فکر ميکنم که اين موضوعِ بسيار کلي ادبيات و آثار ادبي است. يک رمان نمايش و ماجرايي است در مورد افرادي که در نوعي سردرگمي و توهم بهسر ميبرند و بهدنبال روشنگري، آزادي و شادي هستند، که البته همه ما به دنبال آن هستيم. و اين رمان نمايشي را توصيف ميکند که در فاجعه به پايان ميرسد، يا به يک توهم بزرگ تبديل ميشود و يا دچار توهم بيشتري ميشود يا به آگاهي ميرسد يا روشنفکرتر و آزادتر ميشود يا چيزي از اين قبيل. فکر ميکنم کشمکشي ميان خوب و بد وجود دارد که در رمان سنتي ديده ميشود و اساسا چيزي است که رمان در مورد آن است، اما اينها را گفتم که بگويم رمان يک تصوير کلي از زندگي انسان است.
قبلا گفته بوديد هميشه اولين آرزويت نوشتن يک رمان رئاليستي به سبک نويسندگاني مثل ديکنز يا تولستوي بوده. آيا هنوز هم اين آرزو را داريد؟ چگونه ميخواهيد اين کار را انجام دهيد؟
اوه، غيرممکن است؛ نميتوانم آن را انجام دهم. نميتوانم رماني مثل رمانهايي کساني که نام بردي بنويسم. ديکنز، تولستوي، داستايفسکي و پروست، آدمهايي که واقعا تحسينشان ميکنم. متأسفم که نميتوانم مثل آنها بنويسم، اما ميتوانم سعي خودم را بکنم و اينها ايدهآلهاي من هستند. اگر کسي رمان سنتي مينويسد، خواندن چندين باره اين آثار بزرگ برايش اهميت زيادي دارد، زيرا اين رمانهاي بزرگ به آدم الهام ميدهند و کمکش ميکنند که کتاب بهتري بنويسد.
فکر ميکنيد به عنوان يک رماننويس چطور کارتان را شروع کرديد؟ منظورم اين است که آيا با هدف خاصي نوشتن رمان را شروع کرديد؟
نه، تنها هدفم نوشتن رمان بود. وقتي بچه بودم، داستان مينوشتم و تصور ميکردم قصهگو هستم. فيلسوفبودن چيزي بود که بعدها برايم اتفاق افتاد. از نوشتن داستان خوشم ميآمد؛ خواندن داستانها را هم دوست داشتم. اين فقط يک کار و عملکرد طبيعي است.
آيا خودتان را رماننويس ميدانيد يا يک رماننويس فلسفي؟
نميشود گفت رماننويس فلسفي. نه، قطعا اينطور نيست. فقط يک رماننويسم. همانطور که قبلا گفتم فلسفه موضوع نسبتا متفاوتي است.
چه زماني فهميديد که ميخواهيد نويسنده شويد؟
وقتي که نُه سالم بود ميدانستم که ميخواهم نويسنده شوم. در اين مورد شکي نداشتم. پدرم خيلي اهل ادبيات بود. او کارمند دولت بود. خودش نويسنده نبود، بلکه عاشق رمان و داستان بود؛ براي همين، من هم از سن خيلي کم رمان ميخواندم. احتمالا به محض اينکه خواندن ياد گرفتم اولين رمان را خواندم. و يکي از اولين رمانهايي که خواندم، «کيم» بود، رماني شگفتانگيز که حس قدرتمند و تأثيرگذاري از هند به من داد، بهطوريکه در هند احساس ميکنم که در وطن خودم هستم. دوبار به هند رفتم، و هميشه با اين کشور پيوند و رابطه خاصي داشتهام. ميبينيد که يک رمان چگونه ميتواند بر آدم تاثير بگذارد؟ اما در جواب سوالتان درباره اينکه چه زماني حس کردم که ميخواهم نويسنده شوم بايد بگويم: خيلي زود فهميدم.
به نظرتان نويسنده بودن کار دشواري است؟
بله. فکر ميکنم نويسنده خوببودن بسيار دشوار است و من هم ميخواهم نويسنده خوبي باشم. نوشتن را کار سختي نميدانم؛ منظورم اين است که برخي افراد ميگويند نوشتن واقعي، نوشتن جملهها، براي آنها دشوار است. اين براي من کار سختي نيست؛ منظورم اين است که ميتوانم به راحتي بنويسم. هيچ مشکلي در نوشتن جملهها و پاراگرافها ندارم. مشکل اصلي خلق رمان است؛ طرحريزي مقدماتي و خلق رمان بخش واقعا دشواري است. اينکه طرح کلي داستان چگونه باشد، شخصيتها چگونه خلق و به انسانهاي واقعي تبديل شوند، کمي دشوار است و من زمان زيادي را صرف آن ميکنم. تا زماني که کل رمان را با جزييات کامل برنامهريزي نکردهام، اولين جمله رمان را نمينويسم.
آيا نوشتن را کار لذتبخشي ميدانيد يا کاري سخت، يا هر دو؟
خب، هردو. واقعا کار لذتبخشي است. اما وقتي کار بد پيش ميرود، وقتي احساس ميکني که بد مينويسي، وقتي نميتواني چيزي را واضح بيان کني، بسيار نااميدکننده است. اما بله، ميشود گفت کار سختي است.
زماني که مينويسيد، خواننده خاصي را مدنظر داريد؟
نه، فقط خوانندهها؛ هيچ نوع خاصي از خوانندهها را مدنظر نميگيرم.
آيا آرزو داريد بهعنوان يک نويسنده بزرگ شناخته بشويد، کسي که آثارش بعد از سالها باز هم با استقبال مواجه ميشود؟
البته؛ ميخواهم کتابهاي خوبي بنويسم. اما دانستن اينکه چه چيزي هنوز طرفدار دارد دشوار است. گاهي اوقات نويسندگاني که زماني مشهور بودند بعدا فراموش شدهاند. مثلا چارلز مورگان. در دهه 1930 شايد معروفترين رماننويس انگليسي بود. بسيار مشهور بود. در فرانسه هم خيلي محبوب بود و ممکن است هنوز هم محبوب باشد. اما اکنون ديگر نام او شنيده نميشود. منتقدان توانا و صاحبنظر آنزمان گفتند که چارلز مورگان رماننويس عالي و برجستهاي است و آثارش ماندگار ميشوند. اما الان ميبينيم که عکس آن رخ داده. بنابراين پيشبينيکردن بسيار دشوار است. البته بعدها ممکن است اوضاع عوض شود و دوباره آن نويسنده شهرت پيدا کند.
به نظر خودتان بهترين رمانتان کدام است؟
اوه، نميدانم. فکر ميکنم رمانهايي که اين اواخر نوشتهام از رمانهايي که قبلا نوشتهام بهتر باشند. البته هر نويسندهاي ميخواهد تصور کند که اينگونه است، چون دوست دارد احساس کند که کارش بهتر ميشود، نه بدتر! اما فکر ميکنم که رمانهاي جديدترم - پنج يا شش رمان آخرم - بهترين کارهايم هستند، اما کتاب خاصي مدنظرم نيست.
الان به عنوان يک رماننويس چه حسي داريد؟ منظورم اين است که احساساتتان وقتي که رماننويس تازهکاري بوديد در مقايسه با حالا که بيستوشش رمان نوشتهايد تغييري کرده؟ فکر ميکنيد در نوشتههايتان نقطهعطفي وجود داشته؟ فکر ميکنيد از اولين کتابتان تا آخرينشان سبک نوشتنتان تغيير کرده است؟
در آثارم تغيير سبک تنها به معناي کلي آن رخ داده است. فکر ميکنم بهتر مينويسم، هرچند اولين کتابهايم هم خوب نوشته شدهاند! فکر ميکنم سبک و نثر انگليسي خوبي دارم، اما پيچيدگيهاي نوشتنم بيشتر شده و اميدوارم که در رمانهاي بعدي هم بتوانم همين سبک را حفظ کنم. نميدانم نقطهعطف خاصي در کارم وجود داشته يا نه. فکر ميکنم رمان «زنگ» کتاب عجيبي است - رمانهايي که بلافاصله بعد از رمان «زنگ» نوشتهام، شايد بهخوبي آن کتاب نبودند. فکر نميکنم بتوانم به نقطهعطف خاصي اشاره کنم. شش رمان آخرم، بهترين رمانهايم هستند.
فکر ميکنيد که در سبک خاصي مينويسيد؟ آيا آگاهانه اين را انتخاب کرديد؟
بله. به سبک رمانهاي انگليسي و روسي مينويسم که يک سبک عالي است و فکر ميکنم سبک مشخص و قابلتشخيصي است. به عقيده من رمان انگليسي بيشتر به رمان روسي شبيه است تا رمان فرانسوي.
آيا فکر ميکنيد در رمانهايتان ابهام وجود دارد؟
در همه رمانها ابهام وجود دارد. منظورم اين است که ابهام بخشي از زندگي بشر است، وقتي احساسات متضادي داريد يا توضيحات متناقضي داريد يا واقعا نميدانيد که ديگران چه چيزي را ترجيح ميدهند شما با شک و ترديد زندگي ميکنيد و ذهن و فکرتان را تغيير ميدهيد. وجود چيزها و احساسات مبهم بخشي از وضعيت و زندگي انسان است. اما فکر ميکنم که رماننويس کار دشواري دارد، بايد ابهام را ايجاد کند، اما نه با تقلب و از طريق گذاشتن خواننده در تاريکي مطلق. به نظر من رماننويسها به طور غريزي اين کار را انجام ميدهند. آنها يک نشانه، يک تابلوي راهنما، دارند که در جريان داستان به شما کمابيش نشان ميدهد که چه کسي حقيقت را ميگويد و چه کسي دروغ ميگويد، چه کسي خوب است و چه کسي بد است، آدمهاي خوب چه کار ميکنند و آدمهاي بدخواه چه کارهايي انجام ميدهند. در تمام اين موارد، ميزان مشخصي از ابهام وجود دارد، بهطوريکه فرد کاملا مطمئن نيست که چطور درباره يک شخصيت قضاوت کند. و ممکن است حتي يک نفر دقيقا نداند چه اتفاقي افتاده، اما در کل من فکر ميکنم که رماننويس سنتي راهنماييها و نشانههاي بسياري را به شما ميدهد.
قبلا گفتهايد که «کار رماننويس اين است که هنرمند خوبي باشد و اين کار شامل گفتن حقيقت و عدم نگراني در مورد تعهد اجتماعي است.» کمي بيشتر درباره اين سخنتان توضيح بدهيد؟
اعتقاد من اين است که اولين کاري که يک هنرمند انجام ميدهد اين است که هنرمند خوبي باشد، نبايد احساس کند که بايد به جامعه خود خدمت کند. در برخي از کشورها به هنرمندان گفته ميشود که بايد به جامعه خود خدمت کنند و از لحاظ شخصيت خودشان نگران جزييات هنرشان نباشند، بلکه درباره تغيير و تحول يا درباره آنچه که شهروندان خوب بايد انجام دهند، بنويسند. اين فضايي است که برخي هنرمندان اروپاي شرقي به اجبار تحتتاثير آن قرار گرفتهاند و در آن شرايط کار کردهاند. من اين را قبول ندارم: من معتقدم که هر هنرمند بايد خودش تصميم بگيرد که چگونه ميتواند به بهترين شکل ممکن کار کند. فکر ميکنم او بايد سعي کند بهخوبي کار کند و بهترين هنري را که ميتواند، توليد کند. برخي از هنرمندان ممکن است احساس کنند که به يک تعهد اجتماعي پايبند هستند و احساس ميکنند که اين بخشي از هنر آنهاست يا هرآنچه که ميخواهند انجام دهند. خب، براي آنها آرزوي موفقيت دارم، اما فکر نميکنم که بهطور کلي بايد به هنرمندان بگويند که به اجبار به جامعه خود خدمت کنند. درحقيقت، نکته مهم اين است که اگر هنرمندان هنر خوبي را توليد کنند، به جامعه خود خدمت کردهاند. براي مثال، هنرمندان حقايقي را در مورد جامعه فاش ميکنند. هنر خوب با حقيقت و روشنگري ارتباط دارد.