اول از «گلوگاه» شروع کنيم. کتابي که بسياري در ستايش آن حرف زدند، از جمله محمد کشاورز و ابوتراب خسروي. کتاب برايتان جايزه بهترين رمان سال هفت اقليم را به دست آورد. کمي از روند انتشار اين رمان بگوييد. چون با دو ناشر اين کتاب را منتشر کرديد؟
بعد از اتمام رمان آن را به نشر چشمه سپردم. حدود يک سال بعد بررس نشر چشمه آن را رد کرد و گفت اگر خودتان مجوز آن را بگيريد ما آن را منتشر ميکنيم که البته من چنين نکردم. آن را براي نشر روزنه فرستادم بعد از پذيرش اثر و گذشت پنج ماه بررس ناشر اعلام کرد روزنه ديگر رمان ايراني منتشر نميکند! تا ققنوس هم آن را در زمان معقول و موجهي رد کند يک سال و نيم گذشت. به پيشنهاد يکي از دوستان قرار شد ناشري پيدا کنم کمتر شناختهشده اما حرفهاي. من هم صداي معاصر را انتخاب کردم و اثر را به آقاي مجتبي گلستاني دادم که آن زمان بررس صداي معاصر بودند. يک ماه گرفتن مجوز کتاب طول کشيد و چهار ماه بعد بدون هيچ جرح و سانسوري کتاب منتشر شد. فقط جايگزيني چند کلمه را داشتيم. بعد از جايزه هفت اقليم و مهرگان ادب با موافقت ناشر قرارداد را با صداي معاصر فسخ کردم و براي چاپ سوم کتاب را به نيلوفر سپردم.
«گلوگاه» اولينبار کي شکل گرفت؟ و چه شد که تصميم گرفتيد آن را بنويسيد؟ وقتي آن را تمام کرديد، چشمانداز پيش روي آن را چطور ميديديد؟
مطمئن بودم اگر مجوز بگيرد مخاطب خاص خودش را پيدا ميکند. ايده «گلوگاه» از حذف فيزيکي آدمها شکل گرفت که پديده تازهاي در تاريخ جهان نيست. ايده اوليه آن بسيار حسي و غريزي شکل گرفت و حدود يک سال نوشتن آن طول کشيد. «گلوگاه» بسيار پرقدرت و جوششي خودش را به ذهن و زندگي روزمره من تحميل کرد؛ به گونهاي که نوشتن آن محتوم و ناگزير بود. بعد از اتمام کار و انتشارش از زير وزنه سنگيني بيرون آمدم. البته ناگفته نماند دوستاني که کار را ميخواندند به انتشار آن اميدوار نبودند و پيشنهاد ميکردند به ناشر خارجي بدهم، ولي برايم مهم بود که رمان در کشور خودم منتشر شود که اتفاق افتاد. «گلوگاه» يک روايت شخصي است از تاريخي نهچندان دور؛ نزديک و ملموس. بههرحال هر نسل محق است که تجربياتش را به گونهاي که ميتواند انتقال دهد. بايد اعتراف کنم که من با دستهاي خودم بيرحمانه گلوي «گلوگاه» را فشردم تا خفه نشود.
از داستان کوتاه شروع کرديد، به رمان رسيديد، و باز به داستان کوتاه. همانطور که ميدانيد رمان بهتر ديده ميشود، بهتر خوانده ميشود. يعني اين امر در کشورهاي ديگر هم همينطور است. چرا پس از موفقيت «گلوگاه»، باز به سراغ مجموعهداستان رفتيد؟ فکر نميکنيد يک رمان ديگر پس از «گلوگاه» ميتوانست در موفقيت بيشتر شما موثر باشد؟
خير، من اينطور فکر نميکنم. مجموعهداستان «برف سرخ» منتخبي و مجموعهاي از کارهاي منتشرشده و نشده من است. داستانهايي در اين مجموعه هست که تابهحال نتوانسته بود مجوز بگيرد و برايم مهم بود که مجموع و منتشر شوند و در دسترس مخاطب باشند. البته موقع نوشتن تصميم نميگيرم که رمان بنويسم يا داستان کوتاه و هر دو ژانر برايم مهم و ارزشمندند به اين شرط که از پس روايت داستانيشان برآيم و خودم را قانع کنند. يک داستان کوتاه خوب عصاره واقعيتي را حمل ميکند که گوهره ناب يک وضعيت منحصربهفرد است. البته بعد از «برف سرخ» مشغول نوشتن رمان ديگري هستم به نام «هراس هرس».
در مجموعهداستان «برف سرخ» با داستانهايي روبهرو هستيم که تِمهاي متفاوتي دارند، چه به لحاظ شخصيت کاراکترها و چه به لحاظ فضاها و اِلمانهاي داستاني، اما يکجورهايي در بعضي از داستانها ميشد حس مشترک آدمها و دردهايشان را به هم نزديک ديد. اين دغدغه خودتان بود يا به طور اتفاقي چنين رخ داده؟
مجموعه «برف سرخ» در بازه زماني طولاني نوشته و مجموع شده است. قديميترين داستان آن تا صبح است که سال 79 نوشته شده و جديدترينش هم داستان «برف سرخ» است که اسفند 96 نوشته شده. برايم مهم بود که به تکرار ايده و شخصيت داستاني نرسم و مخاطبي که به کتاب رجوع ميکند لااقل چند داستان را طبق ذائقه ادبي خود بخواند. به خاطر اين تنوع و گستردگي کتابي نيست که يکروزه و دوروزه خوانده شود و وقت و انرژي کافي را براي خواندهشدن ميطلبد. در زماني که هر داستان نوشته شده دغدغه ذهنيام بوده و اگر غير از اين بود نوشته نميشد.
ايده نوشتن داستانهاي مجموعه «برف سرخ»، يک طرح يا برنامه بلندمدت با ساختاري خاص است يا جرقهاي ناگهاني که در ذهن شکل ميگيرد و شاخ و برگ به آنها ميدهد؟
معمولا ايده اوليه همان جرقه و بارقهاي است که در ذهنم متولد ميشود و مدتهاي مديد مرا رها نميکند. درست مثل يک نطفه که روزبهروز رشد ميکند و تکثير ميشود. زماني ميرسد که صداي ضربان قلب آن را حس ميکنم و آن زمان معمولا پنجاه درصد کار شکل گرفته و شخصيتها و اتمسفر کار چيدمان شده. معمولا طرح اوليه را روي کاغذ ميآورم و بعد طرح را موقع تايپکردن بسط ميدهم و با لذت نقطه پايان، داستان ديگري متولد شده. نوزاد نورسيده بارها و بارها بازنويسي و پرداخت ميشود. اگر داستان را دوست داشته باشم و بپسندم آن را در پوشه انتشار ميگذارم و اگر نه آن را بايگاني ميکنم. اين جرقه هربار به دليلي زده ميشود و گاهي هم در زمان و مکاني که اصلا انتظارش را نداشتهام اتفاق افتاده.
در داستانهاي مجموعه «برف سرخ» زنها حضور پررنگي دارند. خودشان، دغدغههايشان و مشکلاتشان، چقدر پرداختن به معضلات و مشکلات آنها دغدغه ذهني خودتان هم هست؟
زنبودن موهبت شيرين اما سختي است و هنر زن نويسنده در اين است که مسائل و دغدغههايش را به گونهاي مطرح کند که به مسائل و دغدغه مردان جامعهاش هم بدل شود؛ زيرا که مخاطب هنر نوع انسان است نه جنسيتي خاص. من دو دنياي متفاوت دارم. يکي دنياي زندگي روزمره و يکي دنياي نوشتن. هر کدام راه خودشان را ميروند و گاه سر بزنگاه بههم ميرسند. چيزهايي هست که با تجربه زنانه قابل دريافت است و هيچ مردي توان تجربه و دريافت آن را ندارد. نوشتن به من کمک کرده تا فراتر از مسائل شخصي دنياي خود را گسترش دهم و توان داشته باشم حرفهاي خود را از قالب کلان درآورم، خرد کنم و جزبهجز به مخاطب خود بدهم. بله در داستانهاي من محوريت با زن است؛ هر کدام به شيوهاي و با مهري که خرج هستي ميکنند زندگي را طاقت ميآورند و چرخش را ميچرخانند.
در داستانهايتان زمان و مکان تا حدودي دست خودتان است. مثلا در داستان «دلتاي روشن» زمان ميايستد و در داستان «برف سرخ» به شتاب پيش ميرود، چرا از چنين الگوهايي در روايتها استفاده ميکنيد؟
راستش موقع نوشتن به اين چرايي فکر نکرده و نميکنم. جواب اين سوال شايد تمهيد روايت باشد. يعني هر داستان تمهيدي دارد براي روايتشدن که ناخودآگاه اتفاق ميافتد. من به اين ناخودآگاه ذهني و زباني معمولا اعتماد ميکنم.
معمولا داستانهايتان پس از نوشتهشدن، چه مراحلي را طي ميکند؟ آن را به ويراستار ميدهيد؟ چقدر ويرايش را در مسير نوشتن، لازم ميدانيد؟
داستانهاي کوتاه را در نشستهايي که معمولا در شيراز داريم خوانده، نقد و اگر لازم باشد بازنويسي ميشود. معمولا قبل از انتشار دو-سه نفر از دوستان کار را ميخوانند و نظر ميدهند و سعي ميشود کار پيراسته شود. مثلا مجموعه «برف سرخ» را خانم دکتر فهيمه حيدري قبل از انتشار ويراستاري کردند. بيشتر تکنيک و صناعت داستاننويسي برايم اولويت دارد. با وسواسي که روي زبان و نثر دارم و بعد از بازنويسيهاي مکرر معمولا داستان پيراسته و ويراسته به دست ناشر ميرسد. ناشر هم ويراست نهايي را انجام ميدهد و سعي ميشود با کمترين اشتباه اثر منتشر شود.
در مسير نوشتنتان، به ويژه از «گلوگاه» تا «برف سرخ»، چه نويسندهها و کتابهايي در اين مسير تاثيرگذار بودند؟ بيشتر آثار و نويسندههاي ايراني يا غيرايراني؟
در مسير نوشتن از همه نويسندگاني که کارهايشان را خواندهام تاثير گرفتهام. تاريخ ادبيات روايت گام به گام از تاثيرپذيري نسلي از نسل ديگر طي شده و ميشود. اين رابطه پويا و زنجيروار در همه هنرها وجود دارد. آنچه مهم است، اين است که هر نويسنده صداي خودش را پيدا کند و به نگاه ويژه و يگانه خود به هستي پيرامونش واقف باشد. تجربه زيستي من، همه خواندهها و شنيدهها و ديدهها موثر بودهاند. به طور مشخص نميتوانم به نويسنده يا اتفاقي خاص اشاره کنم. هم خارجي ميخوانم و ميبينم و هم ايراني. از نويسندههاي خارجي آليس مونرو را دوست دارم و جهان داستاني که خلق ميکند ميستايم. اما بيش و پيش از همه ادبيات داستاني خودمان را ميخوانم و سينماي ايران را دنبال ميکنم. هرچند دست رد به سينه داشتههايمان زدن، تبديل به نوعي پز روشنفکري شده، اما بيشتر رجوع من به ادبيات و سينماي ايران هست و احساس همذاتپنداري بيشتري با آن ميکنم.
زنبودن در مسير نوشتن، شما را به کدام وجوه زنان بيشتر نزديک يا دور کرد؟ و چه کمکي به شما کرد در شناساندن زن ايراني به مخاطبانتان؟
ادبيات محصول دانايي است و داستان، انسان را نه در مقابل سياست، جامعه و ايدئولوژي، بلکه بيش از هر چيز در مقابل خود قرار ميدهد. وقتي از جنسيت حرف ميزنيم برايم مهم است که جنسيت بر هنر و داستان غلبه نکند. اما زنبودن و توانايي در نوشتن دو عنصري است که برايم دو اهرم پيشبرنده محسوب ميشوند. من سعي کردهام به غير از وظايف مادربودن و همسربودن، دنياي ديگري خلق کنم از جنس واژه و کلمه و با خلق اين دنيا با ديگران ارتباط برقرار کنم. تلاش ميکنم با اشراف و شناخت بيشتر از خود و خواستههايم جهان داستاني که خلق ميکنم قابل زيست باشد. قابل زيستبودن به اين معنا که ملموس و باورپذير باشد. اين جهان داستاني به علت نوظهوربودن جاي زيادي براي مکاشفه و توسعه دارد. البته هر توسعه نوعي خطرکردن محسوب ميشود. بله من هم دغدغههاي زنانهاي دارم که در بعضي از داستانهايم نمود پيدا کرده است و اينکه چقدر موفق بودهام و چقدر به وجوه زنانه نزديک يا دور شدهام نميدانم. اما آنچه مخاطب من ابراز ميکند که اين وجوه زنانه در جريان داستانها بسيار پررنگ و قوي نمود پيدا کرده است.
بازخوردي که از کتابهايتان شده، چطور بوده؟ آني بود که انتظارش را داشتيد؟ چه در مطبوعات و رسانهها چه در بين خوانندگان. مواردي بوده که برشمريد؟
منطبق بر انتظارم نبوده. معمولا اگر معرفي و نقدي بوده از سوي مخاطبين علاقهمندي چون شما بوده که اثر را دوست داشتهاند و برايش وقت گذاشته و به هر شکلي که صلاح دانستهاند کتاب را معرفي کردهاند. بههرحال آنقدري بوده که انگيزه نوشتن را در من زنده نگه دارند.