بستن

دوران يك‌جانبه‌گرايي در ايستگاه آخر

دوران يك‌جانبه‌گرايي در ايستگاه آخر

آرمان ملي- مرتضي رفيعي: محمدجواد ظريف طي سخناني در نخستين کنفرانس بين‌المللي يک جانبه‌گرايي و حقوق بين‌الملل در دانشگاه علامه طباطبايي گفت: «چندجانبه‌گرايي يک انتخاب نيست يک ضرورت است. اکنون مي‌بينيم که ديپلماسي چندجانبه‌گرايي به عنوان واقعيت ظهور و نمود پيدا کرده و آن هم به دليل امکان‌ناپذير بودن راه‌حل‌هاي يک‌جانبه است و دولت‌ها به اين نتيجه رسيده‌اند که نه مي‌توانند مشکلات خود را به تنهايي حل و فصل کنند و نه مي‌توانند به تنهايي مانع اقدامات هنجارشکنانه ديگران شوند و براي همين به چندجانبه‌گرايي روي آوردند و اين موضوع نياز قطعي جامعه بشري بوده است. ظريف با اشاره به اين‌که در شرايط گذار کنوني چندجانبه‌گرايي بيش از هر زمان ديگري به ضرورت در جامعه بين‌المللي تبديل شده است، تاکيد کرد: امروز شرايطي داريم که دنيا ديگر غرب نيست اما به معناي ضد غرب هم نيست. دنياي بدون غرب به معناي اين واقعيت است که ديگر همه اتفاقات در غرب اتفاق نمي‌افتد و غرب نمي‌تواند همه تصميمات براي تحولات جهاني را اتخاذ کند. زماني همه اتفاقات قابل توجه دنيا در غرب رخ مي‌داد و آنها اتفاقات دنيا را تعيين مسير مي‌کردند، اما واقعيت اين است که امروز در دنيا همه اتفاقات نه در غرب مي‌افتد و نه مي‌توانند براي جهان تعيين مسير کنند.» به منظور بررسي اين موضوع «آرمان ملي» گفت‌وگويي را با نوذر شفيعي کارشناس مسائل بين‌الملل انجام داده که در ادامه مي‌خوانيد:

در دنياي کنوني که شاهد بروز قدرت‌هاي نوظهور همچون چين، ژاپن، کره جنوبي، آلمان و... هستيم آيا ايالات متحده مي‌تواند بر طبل يک‌جانبه‌گرايي آن هم در سطح نظام بين‌الملل بکوبد؟

بينش فلسفي آمريکايي‌ها بر اين مبنا قرار دارد که تاريخ پايان پذير است. از ديد آمريکايي‌ها همان گونه که فوکوياما مدعي آن است ليبرال دموکراسي آخرين شکل اداره جامعه بشري است! آمريکايي‌ها با اين ديدگاه ادعايي سعي مي‌کنند تا ليبرال دموکراسي را به عنوان آخرين سبک زندگي بشري جلوه داده و هم آمريکا را به عنوان يک قدرت هژمون دائمي در نظر گيرند. بسياري از کشورهاي ديگر، جهان‌بيني‌شان نسبت به تاريخ متفاوت از آمريکايي‌هاست. به عنوان نمونه چيني‌ها تاريخ را پايان ناپذير مي‌دانند درست بر خلاف آمريکايي‌ها که تاريخ را پايان پذير مي‌دانند. چيني‌ها معتقدند در طول تاريخ ظهور و افول قدرت‌ها امري اجتناب ناپذير است. بنابراين در مقاطع مختلف تاريخي قدرت‌هايي افول خواهند کرد همچنين قدرت‌هايي ظهور خواهند کرد. با بازگشت به گذشته‌هاي تاريخي در مقاطع مختلف شاهد افول و ظهور قدرت‌هاي مختلف بوده‌ايم. در نتيجه به لحاظ تئوري ظهور و افول قدرت‌ها امري اجتناب ناپذير است. ممکن است مدت زمان بقاي يک قدرت در موقعيت هژمون طولاني باشد اما دائمي نخواهد بود. اين مساله از يک منطق خاصي پيروي مي‌کند آن منطق خاص اين است که معمولا زماني که يک قدرت هژمون مي‌شود ساير کشورها چه به‌صورت انفرادي و يا جمعي تلاش مي‌کنند تا با آن قدرت موازانه ايجاد کنند. در حوزه عمل در حال حاضر چنين اتفاقي به‌وقوع پيوسته است. برخي از کشورها هستند که به لحاظ قابليت‌هاي مختلف رشد قابل توجهي داشته و دارند. به عنوان مثال چيني‌ها تا سال 2030 به لحاظ اقتصادي آمريکايي‌ها را پشت سر خواهند گذاشت. هندي‌ها تا سال 2050 آمريکايي‌ها را پشت سر خواهند گذاشت. منتها اين حرکتي که توسط هند و چين به‌وقوع خواهد پيوست فقط در حوزه قدرت نسبي و نه قدرت مطلق است. با در نظر گرفتن اين مساله گفته مي‌شود که عامل اقتصادي موتور محرکه ساير وجوه قدرت خواهند بود. يعني کشوري که به انباشت ثروت مبادرت مي‌ورزد مي‌تواند در حوزه نظامي، فرهنگي و... هم قدرتمند شود. بنابراين امروز قطب‌هايي از قدرت را داريم که به لحاظ نسبي در حال رشد هستند همانند گروه بريکس (برزيل، هند، چين و آفريقاي جنوبي) يا بسياري از کشورهاي اروپايي و يا حتي ژاپن، اين کشورها از نظر يکي از مهم‌ترين مولفه‌هاي قدرت که همانا اقتصاد باشد در حال رشد هستند در نتيجه مي‌توان انتظار داشت که اين قدرت‌هاي اقتصادي به عنوان پشتوانه‌اي براي قدرت نظامي و سياسي مبدل گردند.

رقابت و همچنين رشد اقتصادي ساير کشورها تا چه ميزان مي‌تواند يک‌جانبه‌گرايي را به قعر تاريخ بيندازد؟ از سوي ديگر اين پروسه چه دوره زماني را مي‌تواند در بر گيرد؟

زماني که از رقابت ميان قدرت‌ها سخن مي‌گوييم منظور يک دوره 50 ساله است. بنابراين ظهور و افول قدرت‌ها در يک فرآيند 50 ساله‌اي به‌وقوع خواهد پوست. آنچه که امروزه مي‌توان نسبت به آينده متصور بود اين است که ما با نوعي پراکندگي قدرت در عرصه بين‌المللي مواجه هستيم. يعني قطب‌هاي مختلفي از قدرت در حال ظهور است. در نتيجه هر چه جلوتر مي‌رويم با دنياي تک قطبي خداحافظي کرده و بيشتر کليد واژه تک-چند قطبي سروکار خواهيم داشت. در گام سوم با دنيايي چند قطبي مواجه خواهيم بود. کشورها زماني رشد مي‌کنند هرچه جلوتر مي‌رويم در ساير حوزه‌ها نيز رشد خواهند کرد و در واقع با قطب‌هاي مختلف قدرت مواجه خواهيم شد. آسيا مرکز مهمي براي شکل‌گيري قطب‌هاي قدرت خواهد بود. ژاپن، چين، هندوستان و روسيه چهار کشوري هستند که با اتکاي به آنها با دنياي چند قطبي مواجه خواهيم بود. حتي برخي از نظريه‌پردازان امروزه از مساله تک قطبي خارج شدند همچنين مساله چند قطبي را پشت سر گذاشته و مساله همه‌جانبه‌گرايي را مطرح مي‌دارند. يعني به جاي يک‌جانبه‌گرايي و يا حتي چند‌جانبه‌گرايي مساله همه‌جانبه‌گرايي را مطرح مي‌دارند. منظور همه‌جانبه‌گرايي اين است که در دنياي امروز فقط قطب‌هاي قدرت نيستند که مي‌توانند در عرصه روابط بين‌الملل خودنمايي کنند امروز جامعه مدني جهاني شکل گرفته و تمامي کشورها و بازيگران مي‌توانند در عرصه روابط بين‌الملل نقش آفرين باشند. بنابراين حداقل به لحاظ تئوريک به سمت يک دنياي همه‌جانبه گرا و نه فقط يک‌جانبه گرا در حرکت هستيم. چون زماني که مساله يک‌جانبه‌گرايي مطرح مي‌شود منظور دور زدن سازمان ملل متحد است. همچنين منظور ناديده گرفتن ساير قدرت‌ها در مديريت امور جهاني است. امروزه بازيگران مختلفي در مديريت امور جهاني نقش دارند در نتيجه با يک همه‌جانبه‌گرايي مواجه هستيم تا يک‌جانبه‌گرايي و يا چند‌جانبه‌گرايي.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار