«اوراد نيمروز» داستان وهم است؛ داستاني است که در ميانه يک ابتدا و انتهاي ناپيدا گير افتاده و مدام در دل اين چرخه روايت ميشود؛ روايتهايي که يکديگر را کامل ميکنند و داستان را پيش ميبرند.
داستان با پيادهشدن شخصيت اصلي از تريلي گذري و ورود به چاله گندم بريان آغاز ميشود و در پايان با سوارشدن به همان تريلي و باز واردشدن به چاله گندم بريان تمام ميشود. درواقع حرکت بين ابتدا و انتهايي که نه ابتدا است و نه انتها، اما هم ابتداست و هم انتها؛ قرارگرفتن مخاطب در چنين شرايطي کار را براي او دوچندان جذاب ميکند.
داستان با دو روايت موازي پيش ميرود. يکي آنچه که در گذشته بر شخصيت داستان رفته و ديگري آنچه که اکنون ميگذرد. واگويههاي زندگي گذشتهاش با زن و زندگي ديگر دوستاني که داشته، و حالا همه را گذاشته و براي يک پژوهش تاريخي به دل کوير آمده. و ديگر گرفتاري و راه گمکردن در دل کوير و روبهروشدن با شخصيتي به نام شايان و ورودش به روستاي خواجه ملک محمد که خود سرشار از رمزوراز است. در چنين شرايطي حضور نامحسوس و سردرغبار پرندهاي در دل کوير يا گاه و بيگاه پيداوناپيداشدن هيات انساني بدوي و برهنه يا حضور خيل عظيم سواران که در دل کوير پرشتاب ميگذرند حکم مجموعهاي از نشانهها را پيدا ميکنند که هر کدام بهنوعي بخشي از پيشبرد داستان را به عهده دارند.
يکي از بارزترين نکات دستان «اوراد نيمروز»، شکل استفاده از لحنها و زبانهاي مختلف است؛ روايتي که بين گفتار روزمره امروزي و زباني کلاسيک تاب ميخورد. در جاهايي گمان ميبري که در حال خواندن متني کلاسيک و کهن هستي و در جايي در حال گفتوگو با شخصي عامي همچون راننده تريلي...
درجايي گفتوگو به صورت پيامک را ميخوانيم؛ گفتوگو بين بهمن و زنش:
«در کدام قبرستوني يهو گذاشتي رفتي. چرا گوشيت خاموشه هي همهاش.»
«خاموش نيست... آنتن نميده.»
از اين جنس ديالوگ تا آنجا که خواننده کوچهباغي ميخواند: «دوتا چشمام به دره/ نرو با ديگري...» و آنجا که ديالوگ راننده تريلي با بهمن را ميخوانيم يا وقتي که بهمن به زباني کلاسيک، انگار که مثلا از روزي تاريخ بيهقي بخواند، با خودش حرف ميزند.
«اوراد نيمروز» داراي گستره زباني وسيعي است که تمام اين رگهها و نشانهها کاملا انتقادي در دل کار نشستهاند. مثلا در جايي که بهمن در شن گير کرده و تنش ديگر تاب رفتن ندارد، نويسنده چنان با واجها و حروف شين بازي ميکند که مخاطب احساس در شنماندن را با تمام وجود لمس ميکند.
يکي ديگر از نکات حائز اهميت اين داستان بحث مقطوع نسلبودن و ادامه نسل است. اينکه بهمن بايد مساله فرزندنداشتن يعقوب برايش مهم شود، و اينکه چرا مرگ محمد فرزند عمرو تا اين حد او را دگرگون کند که بخواهد زندگي اين خاندان را موضوع رسالهاش قرار دهد.
از يک طرف ميبينيم قيام يعقوب صفاري است که باعث اولين حکومت محلي ايران ميشود و از پس اين قيام است که قدرت حکومت عرب بر ايران دچار شکست ميشود. و از پس حکومت صفاريان است که دوباره فارسينويسي شکل ميگيرد. نويسندهها و شاعران بسياري از پس حکومت صفاري در ايران به وجود ميآيند و تا قرنها ادامه پيدا ميکنند.
در دل داستان نيز اين احساس همذاتپنداري بين بهمن و يعقوب آنجا پيش ميآيد که پريسا، زن بهمن، اقدام به سقط جنين ميکند و آن نسلي را که ميتوانست از بهمن شکل بگيرد از بين ميبرد؛ زير او نميخواهد مادر باشد، بلکه فقط در تئاتر و صحنه نمايش است که ميخواهد نقش مادر را بازي کند.
«اوراد نيمروز» سرشار از اين روايتهاي مينياتوري و درخشان است.
بهعنوان مثل آنجا که بهمن به واسطه شايان پيدا شده، زنده ميماند و به روستاي ملک محمد برده ميشود. در اينجا نشانهپردازي و چندلايهشدن داستان به اوج خودش ميرسد.
مثلا آنجا که اهالي روستا در تولد و جشن تولد، گريه و زاري سر ميدهند، اما در سالمرگهايشان هلهله و شادي ميکنند. وجود زبان اشاره و رفتار بدوي اهالي روستا با بهمن محسني از آن دست رخدادها است که تاکنون در داستان فارسي نديدهام و همين يکي از نشانههايي است که باعث خاصبودن اين داستان ميشود.
از جمله نکات قابل تاکيد در اين کتاب وجود نشانههايي است که خاص و مخصوص متن است. نشانههاي که با رجوع ذهن به کهنالگوها، اشکال و معناهاي متفاوتي خلق ميکند؛ نشانههايي چون مار و دوتار؛ آنجا که وقتي مار وحشي ميشود، نواي دوتار رام و آرامش ميکند يا آنجايي که بهمن دست دختر را ميگيرد و باد وحشي ميشود... اين داستان سرشار از چنين نشانههايي است که در کل باعث قوام اثر ميشوند.
منصور عليمرادي در «اوراد نيمروز» جهان متفاوتي خلق ميکند؛ جهاني که با وجود نشانهها، عناصر و جغرافياي آشنا، به خودي خود داراي هويت جداگانه ميشوند؛ نشانههايي که در جغرافياي اثر تعريف و بازتعريف ميشوند تا مخاطب را به معناي تازهاي رهنمون شود.