ارديبهشتماه سال 1383 بود که من بهعنوان دبير انجمن علمي دانشگاه زنجان، براي بزرگداشت فردوسي، بهذهنم رسيد که از آقاي دکتر اسلاميندوشن دعوت کنيم تا سخنراني کنند. کسي نميپنداشت که ما اسلاميندوشن را به زنجان بياوريم. شماره منزل ايشان را پيدا کردم، با جسارت جواني و با تلفن کارتي دانشکده، شبهنگام تماس گرفتم! من حتي تا آنزمان، خانم دکتر بياني -همسر استاد- را نميشناختم. بهآقاي دکتر توضيح دادم برنامهمان را و من بدون دانستن تشريفات کارهاي اجرايي و گستاخانه مطرح کردم و استاد با فروتني کامل پذيرفت. فرداي آن روز، آقاي بيات -رئيس ميراث فرهنگي زنجان- با رئيس دانشکده ادبيات پي من بودند! هيچکس باور نميکرد که ما اسلاميندوشن را دعوت کرديم! خانم بياني پيگير شده بودند و جزئيات را جويان.
استاد اسلامي و خانم بياني با ماشين تشريفات دانشگاه تشريف آوردند. غروب بههتل رسيدند؛ اعضاي هياتعلمي و ما بچههاي انجمن علمي منتظر ايشان بوديم. با روي گشاده نام تکتک ما را پرسيدند و از برنامهها و فعاليتهايمان ابراز خرسندي فراوان کردند -که براي ما دنيا بود- فردا صبح ما همگي منتظر استاد بوديم که با انضباط بسيار و دقيق، چندتا دندان خود را مسواک ميزدند و شانه و آراستگي و... که براي ما تعجبآميز بود. معمولا اگر برنامه شب يا پذيرايي در کار نباشد، مردم استقبال نخواهند کرد و ما فکر نميکرديم که براي سخنراني خشک و خالي جمعيت زيادي جذب شود ولي تنها اسم اسلاميندوشن روي تبليغات ما در خوابگاهها، نهتنها سالن آمفيتئاتر دانشگاه زنجان را پر کرده بود، بلکه گروه کثيري پشت در آمفيتئاتر، در راهروها ماندند! مسئولين دانشکده نمايشگري از انبار آوردند و نصب کردند که مردم سرپا بايستند و سخنراني را گوش دهند؛ يکي از پرشکوهترين و شلوغترين روزهاي دانشگاه زنجان بود که دانشجويان با ميل خودشان و خواست قلبي آمدند. اعضاي هياتعلميهاي فني و کشاورزي و علوم نيز حاضر بودند. سخنراني يکساعته درباره شاهنامه و فرهنگ توسط استاد ايراد شد که در سن هفتادسالگي، با شور و هيجان ادامه ميدادند و مردم محو سخنراني او بودند. ما ميدانستيم که ايشان هديه نميپذيرند و ما در فکر بوديم که چه هديهاي تقديم کنيم؛ چون هر هديهاي را ميدادند به بنياد فردوسي و از خير خريدن سکه گذشتيم و يک گليم دستباف خريديم. يکجعبه صنايع دستي زنجان مثل چاقوي تزييني نيز. بعد از سخنراني، بهکاروانسراي عباسي رفتيم و پس از صرف ناهار تقديمشان کرديم و بسيار شرمنده شدند و شرمندگي را واقعا در چهره ايشان ديدم؛ جا خوردند و گفتند: «من براي پول و هديه اين درخواستها را قبول نميکنم.» برخلاف برخي اساتيد جديد که از قبل مقدار سکه و پول را تعيين ميکنند و ما بارها شاهدش بوديم. فردا صبح راهي تهران شديم و من نيز ايشان را همراهي کردم، چون دانشگاه زنجان ماشين نداشت، ما از ترمينال زنجان تاکسياي گرفتيم. استاد راننده ديروزي را جويا شدند و ما توضيح داديم که امروز روز عروسي راننده است؛ پس از ترمينال ماشين اجاره کرديم. استاد همانجا از کيف پولشان مبلغي را درآوردند و به خانم بياني دادند که ايشان در پاکت گذاشتند و خواستند که اين را بهدست او برسانيم، براي هديه عروسي! اصلا آن راننده نميدانست اسلاميندوشن کيست که حالا کادوي عروسي هم به او داده بود! با استاد بهگنبد سلطانيه رفتيم. از قضا برقهاي آنجا قطع بود، چون پول پرداخت نشده بود! در خاموشي پلههاي آجري گنبد را طي کرديم و دکتر بياني اشاره ميکردند که کاشيها را طوري در پاگردها طراحي ميکنند که انعکاس نور داشته باشد و تاريکي محض هيچوقت حکمفرما نشود در دالانها. خب ايشان تخصص داشتند و ما تابهحال توجه نکرده بوديم؛ چراکه هميشه برق هست و فکرمان نرسيده بود که قديم برق نبوده و آنها با مهندسي نور و هواگيرهاي سقف و... جوري طراحي کرده بودند که ميشد جلوي پا را ديد. خانم دکتر با کليدشان يکسري جاهاي مخصوص را از کاشيها در خاک پاک ميکرد و ميديديم که بله! همچين کاشيهايي هست با اينعملکرد در کف زمين...
آقاي دکتر اسلامي با سن زياد و اشتياق بيشتر طي مسير ميکردند و دوبار هم زمين خوردند. من دستپاچه شدم که ايشان ميخواستند تا پلهها را بالا بروند ولي تمامي مسير را پيمودند. در مسير برگشت نيز با تواضع پدرانه از مطالعات من پرسيدند و ميگفتند که «تمام کلاسهاي دانشگاهي را شرکت نکن. وقتي کلاس برو که سوال داري؛ کلاسنشستن بدون مطالعه، فايدهاي ندارد.»
به دانشگاه شريف رسيديم و خانم بياني به خانه رفتند. استاد بدون استراحت با شوق و ذوق فراوان کراواتش را بست و موهايش را شانه کرد -با اينکه مرتب بود!- آماده شد براي سخنراني راجع به خيام. راه را با ماشين طي کرده بوديم ولي استاد يکراست بدون خستگي بهسخنراني رفتند...
اميدوارم که بهاين سن طولاني که رسيدهاند -تا آخرين لحظات- جامعه علمي ما، از حضورش بهره ببرد؛ و حالا که روزگار اينگونه شده که نودسال را رد کنند، شايد بيشتر بخت ايشان نباشد، خوشبختي ماست که نودوچهارسالگي ايشان را ديديم و اميدوارم غنيمت بدانيم.