بستن

نمکش کم بود اما فلفلش...!

نمکش کم بود اما فلفلش...!
شهرام شهیدی

با دوستان دور هم جمع شده بوديم و گپ مي‎زديم. بحث سر اين بود که چه کاري سخت‌تر است. يکي از رفقا گفت فکر مي‎کنم کار من خيلي سخت است. مي‎دانيد که کار من آشپزي‌کردن در فست‎فودها است و به گمانم اين کارخيلي خيلي کار طاقت‌فرسايي است. همه پرسيديم چرا؟ دوستمان جواب داد: آخه اين هم شد کار که آدم ساندويچ هات‌داگ با سس مخصوص درست کنه بعد به‌جاي اينکه خودش نوش جان کنه، بده مشتري بخوره؟

البته در همان روز و همان‌جا يکي ديگر از دوستانمان در پاسخ به اين موضوع گفت که اگر به اين چيزها باشد که کار من از همه سخت‌تر است. باز ما همه از او پرسيديم چطور؟ و او هم که منتظر بود اين را ازش بپرسيم جواب داد که خب من به‌عنوان يک نويسنده، مواد خام اثرم را آماده مي‎کنم و با هم مخلوطشان مي‎کنم و کلي چاشني و ادويه به آن اضافه مي‎کنم و آنقدر مواد را با هم ورز مي‎دهم که دلپذير شود و بعد مي‎گذارم روي اجاق فکرم تا بپزد و بعد که نوشته‎ام دم مي‎کشد و موقع ارائه دست‌پختم مي‌شود، بايد آن را با تزيين قشنگي سرو کنم و بگذارم روي ميز مشتري... ببخشيد روي ميز جناب مميز. شما آشپز هستي، خودت را بگذار جاي من ببين خوشت مي‎آيد وقتي غذا را به بهترين شکل و با بهترين طعم براي مشتري سرو کردي، آن را مزه‌مزه کند و بگويد سس خردلش را حذف کن. نمک از همه صفحات حذف شود. چرا سير کنار لوبيا سبز است؟ از زدن فلفل به غذا چه منظوري داشتي؟ نصف پوره سيب‎زميني‎ات اضافه است. چرا توي اين ظرف سِروَش کردي؟

و شنيده شده نويسنده‎ باسابقه‎اي در يک مهماني ادبي با صداي بلند اعلام کرده «خانم‎ها ، آقايان، من کيفم را گم کرده‎ام. خوشبختانه پولي در آن نبوده اما متاسفانه، نسخه دست‌نويس نهايي رمان جديدم آن تو بود. نسخه‌اي بود که براي آن خيلي زحمت کشيده‎ام، به هرکس کيف را به من برگرداند، يک‌ميليون تومان مژدگاني مي‌دهم.» در همين لحظه نويسنده جواني که شاخ اينستاگرام بود و با چاپ يک داستان کوتاه در نشريه کيهان بچه‎ها، هفتصدهزار نفر فالوئر داشت با صداي بلند گفت: «من براي کيف ايشان دو‌ميليون تومان مي‎دهم!» و البته همان که بخش اول به حضورتان معرفي شد گفت: «من دو‌ميليون تومان مي‎دهم به شرطي که نفر اولي باشم که داستان را مي‎بيند.»

واقعا همه‌چيز گل و بلبل است. يک جوان در معرفي خودش در پروفايل اينستاگرامش نوشته «نويسنده» و درحالي که تيراژ کتاب‌ هزار نسخه است، 170‌هزار نفر دنبال‎کننده دارد. يعني مخاطبانش از روزنامه‌ها هم بيشتر است. جالبش اينجاست که وقتي تحقيق مي‌کني مي‌بيني تا کلاس دوم اکابر، سواد دارد. براي خودم مي‎خواهم آتش‎نشاني خبر کنم. براي شما هم بگويم بيايد؟

صداي درونم هي مي‌گويد مولانا، شمس... مولانا، شمس... دست خودم نيست. سوزنش گير کرده.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی