در روانشناسي انسانگرا و فراشخصي محل بحث است و ميگويد حالا که بنا است من به خوشايند و بدايند ديگران کاري نداشته باشم يکي از نتايج آن اين است که بايد در پي رسالت خودم در زندگي باشم و هر کس که در پي رسالت خودش است اضطراب را از خودش دور ميکند. هر کدام از ما گويا در پازل هستي يک خانه اختصاصي براي خودمان داريم. بايد بگرديم و آن خانه را پيدا کنيم و در خانه خودمان قرار بگيريم. اگر در خانه خودمان قرار نگيريم و خودمان را در خانه ديگري جاي دهيم بايد دائما چسب و قيچي دستمان باشد و جاهايي که انحنا داريم را گوشهدار کنيم، يک جاهايي را ببريم و جاهايي را اضافه کنيم تا در آن خانه جا بگيريم. اضطراب داريم و هر چقدر هم وصله کنيم در نهايت اين قطعه در خانهاي بهغير از خانه خودش جا نميافتد. به جاي وصله کردن بايد بگرديم خانه خودمان را پيدا کنيم. اين چيزي است که به آن Calling ميگويند. معمولا در الهيات و در فلسفه باستان به آن رسالت يا mission ميگفتند. هر کسي رسالتي در زندگي دارد که اگر آن را بفهمد، آرامش مييابد. کالينگ يک نداي دروني است که مشخص ميکند چه روشي را بايد در زندگي در پيش بگيريم. در انتخاب رشته تحصيلي، شغل و حرفه و حتي در انتخاب رايگانبخشيها. نيچه بزرگترين فيلسوفي بود که بر اينکه رسالت خود را بيابيم تاکيد ميکرد. دو آزمايش خيالي و فکري را براي يافتن رسالتمان نيچه پيشنهاد داده است، يکي از آزمايشها اين است که فرض کنيد عزرائيل ميخواهد شما را قبض روح کند ولي به شما فرصت ميدهد که محتواي سنگ قبرتان را خودتان بنويسيد به اين صورت که در اينجا کسي آرميده است که ميخواست ايکس باشد اما ايگرگ شد، ميخواستاي باشد اما بيشد. در يک ستون آرزوها و در ستون ديگر واقعيتها را بنويسيد. آزمايش ديگر نيچه اين است که وقتي يک فيلم سينمايي ميسازند، بازيگراني که خيلي قوي هستند به کارگردان و تهيهکننده ميگويند آن صحنههايي که من در آنها بودهام به من نشان دهيد، اينها را ميبيند و مثلا ميگويد اينجا در نقش يک معتاد فلان حرکتم سريع بود يا آهسته بود، اگر خيلي حرفشان برو داشته باشد از کارگردان ميخواهند که برخي صحنهها را دوباره بازي کنند، نيچه ميگويد فرض کنيد کل زندگي شما را به شما نشان دهند، آيا صحنهاي هست که بگوييد اين را اگر هزار بار ميخواستم بازي کنم عينا همينطور بازي ميکردم و بدون عيب است، چه چيزي شما را در آن صحنه جذب کرده، آنها جزو مؤلفههاي روياي زندگي شما هستند. وقتي از متفکران قديم ميپرسيديم از کجا بفهميم رسالتمان چيست، و کجا آرامش داريم ميگفتند به درونت رجوع کن ببين مهر چه کاري در دلت افتاده است. به تعبير مولانا هرکسي را بهر کاري ساختهاند، مهر آن را در دلش انداختند. امروزه در روانشناسي نهضت سوم و چهارم به مفهوم مهر اکتفا نميکنند، يک سلسله آزمايشهاي ذهني، خيالي يا فکر تدوين کردهاند و ميگويند اين آزمايشها را خودتان در باب خودتان انجام دهيد تا بفهميد که شما بنا است چه کاري در زندگي در پيش بگيريد. پيشهتان چه باشد. وقتي آن را داريد آرامش داريد، اما وقتي دستتان در يک کار و دلتان در کار ديگر است خوش نيستيد. جاذبههاي اجتماعي نگذاشته بهدنبال آنچه علاقه داريد برويد. به شما گفته اين کار درآمد ندارد و آتيه ندارد. به ما گفتهاند که شما نبايد به گفته يونگيها بهدنبال روياي خودتان برويد، چون گدا ميشويد. بايد بهدنبال کاري برويد که آتيه شغلي و درآمد و پرستيژ و... دارد. با پشت کردن به روياي خودتان فقط براي خودتان يک مرکز اضطراب درست ميکنيد. حتي اگر به آن ثروت و شهرت و حيثيت برسم که به خاطرش به روياي خودم پشت کرده بودم اما باز در درون خودم اضطراب دارم. بهدليل اينکه به زبان حال به ثروت بهدستآمدهام ميگويم تو خوبي ولي براي من گران تمام شدهاي. چيزي که در ارزيابيهاي شخصيتان پي ببريد براي شما گران تمام شده، از آن کام نميگيريد. من زماني به دوستان ميگفتم که الگوهاي روابط عاشقانهتان را از ادبيات قديم ما نگيريد. در ادبيات قديم دختر تا ميتوانست ناز ميکرد. ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است، چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد. اين الگو را در پيش نگيريد. عاشق ناز شما را ميکشد اما تا يک حدي. اگر احساس کند دارد برايش گران تمام ميشود ول ميکند و ميرود. يونگيها ميگويند هر کسي رويايي دارد و نبايد به روياي خودش پشت کند. روانشناسان انسانگرا و فراشخصي تعبير رويا را به کار نميبرند، ميگويند به خودت وفادار باش، به خودت خيانت نکن ما معمولا به خاطر جاذبههاي اجتماعي به خودمان پشت ميکنيم.